حَسبـِــ حالِــ لیمو تُرشــ...

صرفا جهت تخلیه و ... شادمانی!

#121

احساس میکنم ی تیکه از بدنم رو از دست دادم:/ 

(مرتبط با (احتمالا:/) اواخر پست قبل)

۰ نظر

#120

مدرسه یه آشوب ب تمام معنی است!

مدیر جدید هنوز جا نیفتاده و همه چی درهمه... ی سریا میخان کلاس عوض کنن و ی سری ها مخالفن.

ماها سعی میکنیم تاجایی که میدونیم شاخ بازی دربیاریم و مثل چهارما ب هیچ قانونی توجه نکنیم:))

امروز زنگ اول با قلم زن کلاس داشتیم ک کلی تعریف داغون بودن ازش شنیدیم و درکمال تعجب ب نظر من خوب بود! بجز ی سری وقتا ک فکر میکرد خیلی بامزه است و درواقع نبود:/

یعد با داوودیان داشتیم:) یکی از سختگیر ترین معلمامون ک من خعلی زیاد دوسش دارم:) کلاسمون کلی گرم بود و درگیر کولر بودیم و من رفتم دریچه کولرو باز کنم... باید میرفتم روی میز بچه ها و کفشامو دراوردم. حالا تصور کنین ی دختر با مقنعه مشکی و مانتو شلوار سورمه ای و جوراب زرد با طرح کاکتوس:)) 😎 وقتی من پشتم بوده خانوم داوودیان ازم عکس گرفتع:)) و من ی حس خرذوقی درونم بود:)) 

پیش مشاور رفته بودیم ب صورت کاملا مستقیم گفت باید امسال اذیت بشین تا بتونین ی کارایی بکنین و بعد مدیر ک پیشمون بود گفت ک بیشترین استفاده رو از تایمتون بکنین! و منم جوگیر:)) در اولین اقدام اینستای خود را منهدم کردم:)) درسته ک یکم از بچه ها left out میشم... ولی خو می ارزه:)

عادم بشم حد اقل:)

۰ نظر

#119

حس آدمی رو دارم ک میدونه که قراره بیفته زندان و سعی‌میکنه از عاخرین لحظات آزادیش بیشترین استفاده رو بکنه.

دلم میخاد تنهایی برم چهارباغ(بهونه راستش رو هم پیدا کردم!) و هندزفری بزارم و تند تند تو چهارباغ راه برم.

سر راه ی سر ب شهر کتاب بزنم و یه ربع درگیر انتخاب پیکسل باشم.

ازون نونوایی معروف چهار باغ نون بخرم و داغ داغ بخورم.

ب مردم نگاه کنم. در مورد زندگیشون برای خودم رویاپردازی کنم و ب نگاه های خیره عادمایی بهم نگاه میکنن جواب بدم و زل بزنم تو چشم هاشون.

عاقاها یا خانومایی ک از کنارم رد میشن رو لباس هاشونو آنالیز کنم و با خودم فکر کنم ک مثلا اگ شلوارش ی رنگ دیگ ای بود یا شالش ساده بود تیپش بهتر بود! :))

پشت خارجی ها راه برم ک باخودم کلنجار برم ک عایا برم باهاشون حرف بزنم؟ و بعد هم اینقدر دیر بشه ک اونا برن و من ک خودمو ترسو خطاب کنم.

و بعد از همه اینا... خسته برم ایستگاه مترو و منتظر مترو باشم و بعد... برم خونه. بخوابم و منتظر حکمم باشم.

یکسال سختی برای رسیدن ب اسانی. :)

شعارم هم شاید این باشه:

Try hard, and then a year leter you'll be in Tehran with your beloved cell phone and memories of England/Canada!

۲ نظر

#118

دلم حرف زدن بدون فکر کردن و چرت و پرت گفتن ، خنده های دسته جمعی ، اسکل کردن/شدن و بغل های طولانی و سفت میخاد.

۶ نظر

#117

امروز یک روز جذابی شد:)

صبح ک بیدار شدم سرماخورده بودم پامم گرفته بود:/ ی وضعی اصلن! دیگ با ی بدن فلج روز خود را عاقاز نموده:/ دیگ تا ظهر یکم بهتر شدم:))

من کلی وقت بود ک قایمکی😆 میخاستم برم سیتی سنتر(ما دوتا سیتی سنتر داریم تو اصفهان. یکی دم سپاهان شهره یکی هم تو خود شهر تو چهارباغ وسطه! منظورم اون چهارباغ وسطی اس!) (قضیه چهارباغ وسط هم اینه ک ما چهارباغ بالا داریم😍 چهارباغ پایین داریم😍 و چهارباغ! ۳قسمت متفاوت! جهت اشتباه نشدن من ب اون ک ن بالاعه ن پایین میگم وسط😁😎) داشتم میگفتم😅 میخاستم برم اونجا و میدونستم مامان اینا نمیزارن:)) و ما نیز خانواده را پیچانده و خود از خانه خارج شدیم😁 بعله... ب مامان اینا دوروغ گفتم:/ گفتم میرم مرکز تحقیقات فایل فوتوشاپ میخام اما در اصل دم میدان امام حسین پیاده شدم و کل چهارباغو تا سیتی سنتر پیاده رفتم😁 موسیقی درون گوش و گوشت و پوست و جان جریان داشت. با لباس هایی ک توش خعلی احساس خفن بودن میکنم و کوله عزیزم بودم:)) کلا تو آسمونا سیر میکردم و یکی دوبارم جوگیر شدم تو خیابون با اهنگه میخوندم ک بعد کنترل خودمو ب دست عاوردم؛)) رفتم سیتی سنتر و چیزی ک میخاستمو نداشت؛/ دوباره پیاده برگشتم😁 و از ی نون‌فوروشیه جذاب تو چهارباغ نون خریدم و بعدم رفتم شهرکتاب پیکسل جدید خریدم و بعدم رفتم خونه:)

میدونی ی احساس رهایی و آزادی زیادی هم داشتم:)

۳ نظر

#116

Ask yourself hundred times aday: what the fuck you wanna do with your life! and find the real answer for it. About this, I need sb to tell me whather I'm lying or not!


Today I decided to stop thinking about him and analyzing and checking everything he does! I decided not to give a fuck about it and free my mind! My mind was going to be poisaned by him and I couldn't focus on the real life! And that was the time when I found out what exactly daydreamimg means! That is just a super stupid crush!


And I dunno why but I think I'm becoming kinda anti-social!!! ME!:/ I just keep hiding myself from the ppl I know and prefer to be alone or to be with my close friends only. I've been judged alot. And I think this is the outcome!


And fuck confusion. End of the message.

#115

به عزیز گفته اگه من یهو دیر وقت رسیدم اصفهان چون خونمون دوره شبو میام خونه شما میخوابم و بعد میرم...

خیلی دلم براش تنگ شده... خیلی زیاد:) دلم میخاد یکم هم ک شده در حد ۲ ۳ تا کلمه ی عادی سلام حالتون چ طوره هم ک شده باهاش حرف بزنم... حس میکنم دیدنش ی عارامش خیلی زیادیه برام:) 

ازین ب بعد ساعت ۷ صبح میرم خونه عزیز:))

عاقا بعد ی چیز دیگ در موردش اینه ک هنوز منو بدون هیچ پسوند و پیش وندی صدا میزنه! تو مراسم هفت عمو ک بود💔 بهم میگفت لیمو چایی بدم بهت؟ و اواین باری ک اینجوری منو صدا زد شکه شده بودم و میخاستم باااال درارم:)) منم دیگ هسچ پیشوند پسوندی نمیزارم برا اسمش😎

خیلی دلم تنگشه:))

۲ نظر

#۱۱۴

امروز فاینال داشتم. مطمعنم ک ان شالله پاس میشم ولی خیلی ناراحتم: )

اون موقعی ک میترا رو احتمالا برای عاخرین بار بغل کردم میخاستم کلی گریه کنم : ) خیلی سخت بود‌

تو راه هم خیلی خیلی خیلی ناراحت بودم.

نمیخام تموم شه. میخام تا عاخر عمرم برم کلاس زبان و تکلیف داشته باشم و دیکشنری های مختلف داشته باشم و در ب در دنبال گرامر های مختلف و کلمه های جدید و اکسپرشن و ایدیِم باشم!

ب بابا گفتم برام مهم نی که کنکور دارم میخام همین الان برم کلاس فرانسه ثبت نام کنم! و بابا خندید :  )

احساس میکنم دارم میمیرم:)

۳ نظر

#113

سال دیگ تو همین روزا من دارم از استرس میمیرم ک کی نتیجه انتخاب رشته ها میاد.

از وظعیت الانم راضی ام؟ نه اصلا. ب هیچ وجه و در درون خودم هی دارم justify(بخدا کلمه فارسیش یادم نمیاد:/) میکنم که من فاینال زبان دارم و تا ۵ش فقط اینجوریه و بعدش سفت میچسبم ب اونا.

و واقعا باید سفت بچسبم ب اونا.

پ.ن: خدایا... ولی واقعا خیلی ظلمه که لک‌لکه منو انداخت اینجا:/ من میدونم ک بهش گفته بودی ی developed country منو بندازه... خدایا من ازون لک‌لکه نمیگزرم:/

۱۰ نظر

#112

من خیلی خسته ام:)
خیلی زیاد خسته ام. چون امروز یکی از عجیب ترین و جذاب ترین روزای عمرم بود
صبحش جشن فارغ التحصیلی گرفتیم سر کلاس زبان:) من و صبا و پونه(ک اومده بود جوراب های خوشحالمو بهم بده!) رفتیم بادکنک هلیومی خریدیم و میترا و ملکه هم رفتن گل خریدن برا مستر قبه! وباقی بچه ها اونجاها رو تزعین کردن و ابمیوه خریدن و اینا...
گلی عکس گرفتیم باهم و با مستر قبه:) ولی عکس ۲ تایی من و میترا خیلی تاره:/ چون خودم نگرفتم:|| قشنگ در لحظه باید ۲ تا میشدم! و کلی خوشحالی کردیم و استیودِنت بوک رو تموم کردیم و اینا!
بعد از اون با عارفه و میترا رفتیم ناهار خریدیم و اونا چون منو بردع بودن با خودشون و من دیرم بود و اینا منو رسوندن در خونه و منم دعوتشون کردم و اونا هم اومدن تو و ناهار خوردیم باهمو و حرف زدیم و تا ساعت ۳ خونمون بودن:)
بعد از اون کل عکسای دوریینمو خالی کردم و تک تکشو اسم گزاشتم ک فلانی توشه و بعد همه رو ب صورت فایل فرستادم برا بچه ها...
 بعد از اون ساعت ۶ با محمدصادق ۲ تایی با مترو رفتیم شهرکتاب اردیبهشت و لوازم التحریر خریدیم و من ی کتاب عکاسی هم خریدمو بعد با هم برگشتیم خونه و اینا...
و من روز فوق العاده خوبی داشتم:)
و احساس ناراحتی و خستگی خیلی زیادی میکنم! ی حس عجیبی دارم نسبت ب جشن صبحمون! از همین الان حس نوستالژیک دارم:))
من خیلی خوشحالم.
و دلم تنگ میشه برا همه چی. خیلی زیاد:) خیلی خیلی زیاد: )

۰ نظر
لیمو.
همین:)
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان