صرفا جهت تخلیه و ... شادمانی!

آهنگی که اگ درکش کنین بدنتونو ب لرزه میندازه!

سلام...

دیشب تقریبا ساعت یه ربع به دوازده بود که این آهنگو کشفش کردم...

فکر کینم جزو آهنگ های برتر بیلبورد باشه به نام fight song از Rachel Platten...

خیلی آروم شروع میکنه... و ب اوج میرسه... بدبختی هاشو میگه و نشون میده که از همه شون رها شده و بر همه شون غلبه میکنه و ب جنگ با همه شون میره...

عاشق این تیکه اش ام که میگه:

I might only have one match
But I can make an explosion

[ممکنه فقط یه دونه کبریت برام مونده باشه

ولی میتونم ی انفجار درست کنم]

وای ک چ قدر من ازینا خوشم میاد!!!ی تیکه شه با لحنی میگه ک... اصلا فوق العاده اس!

 

 

دریافت

 

متن و ترجمه اش رو میتونید تو این وبلاگ ببینید.

بسیار توصیه میشود.... بسیار!

۶ نظر
لیمو ترشـــ🍋

هه هه! وی ور خارجی ندیده:))

دیروز بعد کلاس زبان پیچوندم ریاضی رو رفتیم با بروبچ میدون امام...

هه هه! جذاب بود:)) (میان نوشت:الان من ب جای اینکه اینجا پست بزارم باید سر امتحان ریاضی باشم ها!:|)

اولش رفتیم دم بازار قیصریه... اونجا وایساده بودیم هی رد شدن خارجی هارو نگاه میکردیم:)) ی گروه بودن ک داشتن میرفتن تو بازار... وایییییییییییییییییییییییییییی ی عاقای حارجی بود ک موهای فرفری خوشگلی بود... همه مون با دهان باز بهش نگاه کردیم و هیچ کی جرعت نداشت بره دنبالش بگه:"کن وی تاک ویث یو عایا؟" ب خدا اگ یه ساعت بعد ترش دیده بودیمش خودم میرفتم جلو میگفتم"هه هه! یور هر ایز بلادی آسام!":)) ولی کاراخدا بود دیگ:))

ی ده دقیقه اونجا بودیم و اصلا نمیدونستیم باید چی بگیم بهشون... دیگ ی هو دیدیم ی فسقلی وایساده با ی پیرزن پیرمرد صحبت میکنه... ما هم رفتیم چسبیدیم بهشون!:)) یعنی خدایی بچه هه نصف من بودا!اما اعتماد بنفس داشت!!! دیگ رفتیم صحبت کردیم و اینا... هرچند خعلی نسبت ب باقی عش خوب نبود!

بعد آیدا اومد پیشمون(من بودم و میترا و حکیمه و آیدا!) مامان آیدا هم اعتماد بنفس داشت... داشتیم میرفتیم وسط میدون ک ی مشت(چهار نفر) خانوم فرانسوی رو مامان آیدا نگه داشت... ی کم باهاشون صحبت کردیم و (اولش فقط میترا اعتماد بنفس داشت... ما هی ب  میترا و بعد خانوما نگاه میکردیم:|) ک دیگ با هم عکس گرفتیم و اونا رفتن ما هم رفتیم!

*وجه مشترک تعداد زیادی از خانومای خارجی صندل هاشون بود!تازشم ب ناخونای پاشون لاک قرمز زدع بودن:))

دیگ رفتیم نزدیک ورودی ک مال خیابون حافظ عه ک دیدیم دو عدد خارجی نشستن و عاقاهه داره با ی عاقای ایرانی حرف میزنه خانومه هم نشسته نگاه میکنه... ما هم دلمون برا خانومه سوخت و رفتیم چسبیدیم بهش:)) اونم فرانسوی بود انگار دقیق یادم نی!شایدم المانی بود! اصلا اعتماد بنفسمون از این خانومه شروع شد!

بعد رفتیم پیش ی کی دیگ... اسمش کلر بود و پاریس زندگی میکرد:) اینم خعلی دوسش داشتم...

بعد رفتیم ب تعقیب یک دختر و پدر ژاپنی/چینی/کره ای/... پرداختیم! خعلی زایع بودیم خدایی! فکر کن... اینا هی اروم راه میرفتن ما دنبالشون... دختره وایمیساد عکس بگیره ما پرو پخش میشدیم:)))))))))))))

وسط راه رفتیم پیش ی خانوم فرانسوی دیگ... ای عالی بود... عااااااااالللللللللللللللللللییییییییییییییییییی! خانومه ک گفت فرانسوی عه پرسیدیم چرا اینقدر فرانسوی زیاده؟! گفت چون الان تعطیلاتمونه! تازشم ایران تو فرانسه خعلی معروفه و خیلی ها اومدن (احساس کردم ی چی تو مایه های ترکیه برا ماییم براشون!) بعد ازش راجع ب روسریش پرسیدیم... اولش جواب نداد! بعد گفتم راحت باش!گفت سخته... چون از کناره های چشمم نمیتونم ببینم:)))) میخاستم بهش بگم باید پایینشو تا بزنی:))) بعد ازمون راجع ب اینکه چرا اومدیم اینجا و اینا پرسید... بعد پرسید میخاید در آینده چی کار کنین..ما هم گفتیم میخایم زبانمونو کامل کنیم و بریم!:) فکر کرد منزورمون سفر عه ولی نیت ما فرق میکرد...;) با این خانومه عکس گرفتیم و رفتیم پیش اون چشم بادومی ها ک فهمیدیم اصلا سنگاپوری اند!:| ازینام همون سوالای تکراری رو پرسیدیم و بعد ازشون پرسیدم وضعیت اینترنت رو اینجا چ طور میبینید! عاقاهه گفت خعلی خوبه...:| ما خودمون وضعیت نتمون رو افتضاح میدونیم! البته بعدا عاقاهه تو گوشیش 4G داشت و بعدا فهمیدیم محل اقامتشون هم هتل عباسی عه...(ب نظر "من" شاخ ترین هتل اینجا هتل عباسی عه... چون ب شاه عباس خعلی علاقه مندم!) و قطعه سرعت نت هتل عباسی در حد نت خونه ما نیس:|

بعد داشتیم بر میگشتیم شوهر اون خانوم فرانسوی عه ک شالش روتا نزده بود رو دیدیم... خعلی "گنده" بود! ی عاقای قد بلند و چهار شونه! عاقاهه پشتش به ما بود و خانومه روش! بعد همهمون داشتیم بهشون نگاه میکردیم ک دیگ خانومه لبخند زد ما هم رفتیم پیششون دوباره:)) بهش گفتم چ قدر قدت بلنده! گفت ملت فکر میکنن من آلمانی ام! و خندید... ی کمم با اون حرف زدیم وبعد رفتیم...

تو راه ی خانومه رو دیدیم ک مو هاش نارنجی بود! استرالیایی بود انگارو دوتایی با ی خانومه اومده بودن... این خانومه کلا خعلی میخندید! اینقدر پیش این خانومه میترا رو ازیت کردیم ک نگوووووووووو!!! بعد بهمون گفت خاستید بیاید استرالیا من میتونم ویزا و اینا براتون جور کنم:))))) دقیقا نمدونم چ طوری:| ولی الان ما عاشنا داریم:))))

دوباره رفتیم ک ی عاقای تنها گیر اوریدم... حکیمه رو هل دادیم پیشش ک بحث رو شروع کنه... عاقای نروژی بود و خعلی خعلی خعلی خعلی سرد! قفط بله و نه جواب میداد... خعلی

گرخناک بود!

و میرسیم ب آخرین و محبوب ترین زوج از نظر من! ی خانوم و عاقای اتریشی... وای اینا عالی بودن!!!!!! سوالای معمول چ قدر وقتع اینجایین و خوشتون اومد و اینارو کردیم... بعد ازشون ک پرسیدیم بهترین جایی ک رفتین کجا بوده گفتن استرالیا!در صورتی ک همه میگنن اینجا! (خدایی صادق بودن:دی) بعد از خانومه راجع ب روسری اینا ک سوال کردیم گفت ازیت میکنه و اینا و ازمون پرسید شمارو چه طور! میترا گفت ک ی قانونه و مجازات داره اگ نکنیم ازین کارا و ... بعد هی سعی کردیم درستش کنیم . گفتیم ی سری ها اعتقاد ندارن و خعلی سخت نمیگرین(:|) و اینا... و خانومه جواب داد خب من ی سری هارو دیدم ک روسریشون اینجوری بود( و روسریشو برد ته کله اش!) و ما گیر افتاده بودیم... دیگ ی جوری پیچوندیمش و اینا... عاقاهه راجع ب کشورش و جمعیت و اینا صحبت کرد... با اینا هم عکس گرفتیم... وای من از عاقاهه خعلی زیاد خوشم اومده بود:)) تو این عکسه من کنار عاقاهه ام باقی کنار خانومه:)) ی کم فاصله گرفتم ازش اکی شد! ولی مطعنم ک پشت چادرم رو گرفتع بود(خارجکی بود دیگ!سرش نمیشد بنده خدا!)! دیگ بعد از عکس گرفتن معمولا خدافزی میکردیم... دیگ میخاستن برن ک گفتم:"یو هو وری بیوتیفول عایز!(تو چشمای خعلی زیبایی داری!) عاقاهه ی جوری شد... احساس کردم ب زبان مادریش خوب میتونست جواب بده ولی انگلیسی نع.. گ کفت خوب!اینا چشمای اوروپایی اند دیگ!(شانسم نداریم:|)و با خانومش خدافظی کردن رفتن... ببین... چشماش عالی بود!!!!ی چیزی تو مایه های آبی که آیکون اینترنت اکسپلورر هست!ن خعلی روشن نه خعلی تیره بدون یک درصد ناخالصی! امروز شادی میگفت رفته بودن ابیانه... و عاقای عزیز(اسمش لیو بود!) رو اونجا دیده! از روی پست اینستاگرام من شناساییش کردع!:)) رفته بهش عکس منو نشون داده گفته من دوووسه اینم! لیو بهشون گفته بود با هم عکس بگیریم و اینا... شادی ازش پرسیده بود اینستا گرام نداری؟! حتی نمیدونست چیعه!:| میخاسته شمارشو ک واتس آپ دارع بده:|

اینم لیو...پیرمرد مهربان معروف!:دی(این عکس مال شادی عه! عکسای ما با توریستا همش کجه:| میام کات کنم خودمونم توش می افتیم:|)

بسیار توصیه میشود!!!کار بسیار جذابی است ولی زود نا امید نشوید! اولش عادم خجالت میکشع:دی


۹ نظر
لیمو ترشـــ🍋

دعا کنید...بگید خودشه ک باید راهو نشون بده!

میدونین... همه چی داره پیچیده میشه و تو هم گره میخوره...

تاره همه بدی هایی ک تو وجودمون داریم خودشونو نشون میدن و اون خوبی ها هنوز درست بلد نیستن چ طوری باهاش کنار بیانو مبارزه کنن...

میدونین مثل ی گره کور شده... اون میگه همه چی داره  هم میریزه و من دارم میبینم! من از تو صداش دارم میبینم چی شده... من با همه بی عقلیم میخام کمکش کنم و من براش ناراحتم... نمیدونم باید دیگ چی کار کنم... سعی میکنم سورپرایز بازی در بیارم ک خدا ی کاری میکنه طرف بگ :"ن! بیس روز دیگ:|"

میدونین ما خعلی گناه داریم! چهار تا عادم ضعیف ک دارن تو باتلاق فرو میرن...

من براش ناراحتم... نگرانم...و کار مهمی ازم بر نمیاد... قدرت دست اون عادمای بزرگ تره...اونایی ک با عشق میخان تجربه بدن بهمون و ما نمیخایم... میخایم بعضی جاهاش سختی بکشیم...ولی نه این سختی رو!

ب کمک احتیاج داریم... کمکی ک باید مثل معجزه یه هو پیدا بشه هممون ب آسمون نگاه کنیم و بگیم:"whoa!"بعد با همون لبخندی ک توش خوشحالی حقیقی وجود داره بهمون نگاه کنه و رستگار بشه...!

میدونی...دایم دیوونه "تر" میشیم... من از این ور اونم از ی ور دیگ... میترسم... میترسم ازینکه کلا راه رو اشتباه اومده باشم... میترسم ازینکه این من نباید میبودم ک بهش کمک میکردم!نکنه اصلا منم ک جام اینجا نیس!

بهش بگین ی سنگی بزنه تو سرمون... ی راهی نشون بده! اگ نفهمیدیم باشعه... پوکر فیس نگامون کنه و بگه:" ایناها! نیمیبینین؟!" بهم بگه کودوم فکرا رو خودش میندازه تو سرم و کودومارو بدی های خودم... بگین راه درستو نشون بده... بگین...داریم جون میکنیم تو اوج خوشی!:)

۲ نظر
لیمو ترشـــ🍋

گفت امروزو مکتوب کن... منم میگم چشم:)

سلام:)

حالتون چ طورع؟!

همیشع چهار شنبه ها روزای مزخرفی اند!!!قشنگ انگیزه ای برا مدرسه رفتن نداریم:))چون زنگ اول رسانه:| زنگ دوم زبان:| زنگ سوم ورزش داریم:|

از زنگ سوم براتون بگم بنویسم!!! باید برا مدرسه و نمره ده دقیقه دور مدرسه می دویدیم!!! شادی ی سری عاهنگ باحال عاورده بود:)) ی عاهنگ بود عادم ک گوش میداد هی ب صورت ناخوداگاه باهاش هد میزد:)) بعدا تو کلاس اداشو در می اوردیم... ب راحتی باهاش میشد ی فیلم مسخره بترکون ساخت:))

موقع ده دقیقه دویدن شد... اولش همه با انگیزه و ب ارامی در حال دویدن بودیم... هی میگزشت و کار سخت تر میشد! کار ب جایی رسیده بود ک همه فقط حالت دو داشتن! پاهای همه رو زمین می کشید و و دستارو الکی تکون میدادیم ک ما هنو داریم میدویما!!! لپتاپ رو گزاشته بودیم وسط حیاط این عاهنگه هم بود... هی ما قدم های دو مون رو باهاش تنظیم میکردیم:)) اینقدر ازین کار خوشم میاد!!!!!!!!!!

دیگ بالاخره تموم شد و ی کم دور زمین راحت رفتیم حالمون جا بیاد و بعد بازی هم دیگ رو بگیریم کردیم:| هی خانوم عدد نشون میده ما هم گوروه های اون قدر نفری میسازیم:| دیگ اون بازی هه هم تموم شد...

 من و شادی و کیمیا چون زود باختیم رفتیم ابخوری:)) من مقنعه مو دراوردم ک گرم بود و اینا... ی کم حرف زدیم بعد داشتیم دستامونو میشستیم ک بریم اب بخوریم من ب شادی اب ریختم... و شادی و کیمیا ب من ... میدونی هی تعداد ادمایی ک میباختن بیشتر میشد و میومدن تو ابخوری... جوری شده بود ک مهم نبود ب "کی" اب میپاشی... مهم بود فقط اب بپاشی!!!:))

من مو هام کاملا خیسسسسس شده و بود و استینام کاملا خیس بودفرار کردم و ب سختی ی مقنعه خیس رو روی موهای خیس سرم کردم:/... با بچه ها رفتیم پیش خانوم و ی کم تابیدیم اون وسطا بعد یادمون اومد اصلا اب بخوردیم...:|

دوباره برگشتیم ابخوری... دیگ خالی شده بود اونجا... همع مون گارد گرفته اب خوردیم و در یک عمل انتحاری دوباره شروع ب خیس کردن هم کردیم:)) جوری ک بعد ک اتش بس دادیم مقنعه هامونو در اوردیم و چلوندیم! قشنگ اب ازش میریخت!نمیچکید:| تازه مقنعه هامون رو تو هوا میتابوندیم برامون نقش کولر رو ایفا میکرد:)) بعد رفتیم وسط حیاط نشستیم تا خشک شیم:))

زنگ ورزش ک تموم شد از گشنگی درحال مرگ بودیم ک رفتیم اون ور خیابون چیپس و ماست و موسیر خریدیم...شادی پولشو داد...بعد ک رسیدیم تو مدرسه سرویس شادی منتظرش بود:)))))))

با کیمیا نشستیم محل همیشگیمون و ریحان رو هم گفتیم بیاد شروع کردیم ب خوردن!!! بعد ی باد خعلی تند اومد ماست و موسیرمون پر از خاک شد:| چیپس کلفت هارم کیمیا حواسش نبود ریخت:| قشنگ گند زدیم ب مدرسه:| تازه خانوم شریف هم دیدمون میگه خجالت نمیکشید بعد زنگ ورزش ازینا میخوردید!

پ.ن:میخایم با بچه های زبان بریم میدون امام با خارجی ها حرف بزنیم:)) جزو عجایبه ک بابا اجازه داد خودم تنهایی با بچه ها برم!!!!

۱ نظر
لیمو ترشـــ🍋

بابای احساساتی:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
لیمو ترشـــ🍋

It's never gonna be told to you daddy!

Hey daddy!

How you doing?!

U don't have to handle all this yourself...

I know I pay too much money 4 no important things...

I know u all baby/spoil me!

I know u are so worried about future!

And I can see your whit beard! But I can do nothing 4 u! U yourself!

Daddy... u are the strongest, kindest, honestestand and best man in my life...

Daddy... Keep being this daddy that u are now... never get mad, and understand that no-one ... NO-ONE is like you...

No one can make bad-lovely sounds when he is eating sth and when he is asleep...

No-one can wear those ridiculouse hats and be so fashionable!

No-one can be hasty like you in some fields...

U are the best daddy in the world...

Sorry 4 being a not-nice child 4 u and Sorry 4 hating you sometimes!

Dad?! Thanks for being MY OWN DAD^^

لیمو ترشـــ🍋

الان پر انرژی ترین عادم خسته عم!

پس از اندکی مدت ها سلام!!!

ی ریدینگ داشتیم ترم پیش میگفت الفرد نوبل مرد تناقز(تناقظ؟!تناغذ؟!) هاست! احساس میکنم "منم همینطور!"(با لحن زمانی ک ی نفر ی چیزی رو بهتون میگه و بعد شما هم در اعماق وجودتون اونو پیدا میکنید بخونید!)

زده شدم از همه چی عه مدرسه ولی خوب نمیتونم هیچی درس نخوندنش رو تحمل کنم...:)

الان ی ربع ب دوازدهه تقریبا، زبان هنو کامل نشده مشقاش و ریاضی ننوشتم و صبح باید پاشم دفاعی بخونم ولی.... من میتونم!😊🙌

با وجود اینکه دوسش ندارم ول نباید امید خودمو از دست بدم:) میدونین ی چیزایی هست ک اگ از ی طرف زجر بکشی برات لذت بخشه! مثلا زمانی ک ی وای فایی برا وصل شدن پیدا میکنی و قبلش داشتی از نت E زجر میکشیدی! اون وقت میفهمی چ قدر شیرینه و خوبه سرعتش😍

میدونین ی عالمع ستاره رنگی هم دارم... قول میدم بی رنگشون کنم!

اها! ی چیز دیگ... نمیدونم تصمیم درستی عه یا اشتباه ولی... احساس میکنم باید برم از ص! برم م و اونجا ب ادامه تحصیل مشغول بشم... احساس میکنم فشار بیشتری باید روم باشه و بیشتر غر بزنم تا بیشتر یاد بگیرم ... شادی ک تغییر رشته میخاد بده و بره اما خوب... غیر ممکنه تنهایی جا ب جا بشم... نمیخام... دوست ندارم!!!!!!!!!!!!!!

ی سری ازین عاهنگ های برتر دان کردم... ی خاننده اس ک مدل خوندنش ازین سیاه پوستاس ک لهجه داره... مثلا مال امریکای جونوبی و ایناس  ... بعد ته ی جاهایی از آهنگش میگه گیمیلی گیمیلی!!!!!!😂😂😂😂😂😂 اینقده دوسش دارم... ازون اشتباه فهمیدن های دوست داشتنیمه!!!!^^ اینقده شیرینه برام ک حاضر نیستم برم ببینم واقعا چیعه!!!!😅

مرسی ازینکه خل-نوشت های اینجوری رو تحمل میکنید:)

۶ نظر
لیمو ترشـــ🍋

کلی حرف دارم ک احمقانه و پر از سکوتن!

  • دیروز شادی پی ام داده وای نگار نمیدونی الان دم سی و س پل خانوم رضوی و شوهرش و بچه شو دیدم!( این موضوع ب خاطر این جذابه چون ما بار ها برای خانواده اش از خداوند بزرگ طلب صبر کردیم ک چ جوری با خانوم خونشون کنار میان!) منم تو مهمونی نشسته بودم اینو ک خوندم بسی شاد شدم... ری اکشن جالبی از خودم نشون دادم... بعد میگه دروغ اول آپریل مبارک:|(من الان احمق آپریلم!:|  April fool) اینقده شاد شده بودم همش رو ب باد داد:| تازه با مامانش منو سوژه کردن!:/
  • اها! اینم خعلی دلم میخاد بگم ک چ قدر "ایشان" آقای باحالیعه... نگاش ک میکنی از مو های خاکستریش ک ب سمت راست شونه کرده و اون ته ریشی ک داره میگی وای چ قدر این عاقهه مذهبی عه... بعد نگاهت میفته ب دماغ باریک و چشمای سبزش ک انگار پیرهن چهار خونه سفید و زرد و سبزش و شلوار ماشی شو با چشماش ست کرده! و بعد میفهمی چ مدل حرف زدن باحالی داره و کافیه بخنده ک یا دست میکشه رو دماغش یا دستاشو ب هم میماله یا وقتی پاشو انداخته رو پاش با اون دستیش ک انگشتر نداره میزنه رو اون دستیش ک انگشتر نقره عقیقش هست... هنوزم جرعت نمیکنی خعلی باحاش حرف بزنی و بهش نگاه کنی ولی بعد میفهمی ک چ قدر شیرینه! وقتی از هم صحبتی باحاش شاد شدی کتشو ک قبلا براش بردی آویزون کردی ازت میگیره و سرشو میندازه پایین و میگه :"دستتون درد نکنه لیمو خانوم.. خعلی زحمت کشیدید!ما دیگ رفع زحمت میکنه" و دست بچه هاو زنشو میگره و  میره! و تو میگی آفرین! ب این میگن مرد!3>
  • احساس میکنم وقتی عاهنگ Once in awhile رو داشتن مینوشتن گفتن:" خوب سوژه بخش هایی از این عاهنگمون ی دختری ب نام لیمو از اصفهان باشه!" بعد نوشتنش!
  • میترسم... احساس میکنم در کمال اون حسی ام ک میگن:" چشماتو باز کن و ب شرایط موجود نگاه کن" هستم و عمیقا میترسم... از اینکه شرایط موجود خیلی خوبه... ولی چرا من ازش راضی نیستم؟!
  • میدونی... هنوزم حواسم بهش هست! از اینکه تبدیل ب ی عادم عوضی شده عمیقا احساس ناراحتی میکنم ولی دارم ب خودم میقبولونم ک :I don't care anymore (با ریتم آهنگ We don't talk anymore خوانده شود!) اما خودم  ب خودم چپ چپ نگاه میکنه و میگه عاره جون خودت!:|
  • از ی چیز دیگ هم وحشت دارم... /"عروسی"/
  • دارم کور میشم! هر روز بیشتر از 3 4 ساعت پشت سیستم و ... ام اما عینکمو نمیزنم... جوری ک مامان رو مبل راحتی ها نشسته باشه منم ب شوفاژ تکیه داده باشم نمیتونم حالت صورت مامانو بفهمم و بدونم دارع کجا رو نگاه میکنع
  • اون دفعه ک پای تلفن نشسته بودم هدفونم از دستم سر خورد و سمت چپش خورد ب سرامیک... حالا وقتی مثلا با هدفون بدوام قشنگ میفهمم تو دلش ی چیزی داره تکون تکون میخوره... مامان میگع خدا رو شکر:|
  • چ قدر سیزده مزخرفی عه:|


لیمو ترشـــ🍋

بعله!من از خودم راضی ام!

میدونی...!

از امسال ی سری چیزا رو شروع کردم، ک شاید تمام و کمال بهشون نرسیده باشم اما حداقل یه قدم در راهش برداشتم!

احساس میکنم میخام امسالو سال اوج خودم کنم... همون سالی ک عادم تا تهش تو جو برنامه هاشه!

[وای نمیدونین چ قدر وقت بود نشسته بودم پشت سیستم ک موقع نوشتن هی تق تق کنم و با انگشت اشاره دست راستم و انگشت یکی مونده ب کوچیکه بنویسم و با دست چپم هی اینتر رو بزنم:))]

اهان داشتم میگفتم!!!

اون روز ک با شادی و پونه و یاسی رفته بودیم شهر کتاب من و شادی ی دونه پلنر (Planner) خریدیم... من از سوم امسال شروع کردم توش ب نوشتن...(البته واقعا تو فکر ی بولت ژورنالم... میتونه روحم رو خلاق و رنگی رنگی کنه!)

درسته تموم چیزایی ک مینویسم انجام نمیشه ولی حد اقل ی سری عادت های خوب داره درونم پرورش میابد!!!(ب ایموجی عینک آفتابی دار نیازمندیم!)

مثلا شاید از نظر ی سری ها (مخصوصا شادی:|) اصلا عادم مرتبی نباشم و اتاقم ب معنی واقعی شلخته باشه ولی خدایی خودم میدونم ک همچنان بنیاداتاقم تمیزه!!!:)) تازشم شاید باورتون نشه ولی ی روز درمیون دستی ب روش هم میزنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یا مثلا شاید از نظر بعضی ها (باز هم مخصوصا شادی:|) شاید برا عید هیچ کاری نکرده باشم ولی از نظر خودم دوره کردن 4 تا کتاب زبان و چهار تا درس دینی(چون سر کلاسش خابم یا دارم زبان میخونم و تو خونه هم نگاه ننداختم بهش!^^) و سه تا درس عربی ( ک همش سر زنگش داشتم زیست میخوندم) خعلی پیشرفت مهمی عه در منه درس نخون!!!

یا مثلا اینکه دارم پول جمع میکنم! چون من عادم سوپر ولخرجی عم! حالا درسته بابا اجازه خرید هدفم رو بهم نمیده:| ولی در اوقات مبادا خعلی ب درد میخوره دیگ! نمیخوره؟!

دیگ؟!

مثلا اینکه واقعا دارم ب عادم شاد و خوشحالی تبدیل میشم!(چشم نزنید پلیز:|) دیگ مث اون روزایی ک اینقدر حالم بد بود ک عاهنگم گوش میدادم میخاستم گریه کنم نیستم...

دارم سعی میکنم خشمم کنترل کنم... برای مثال(!): مامان صبحا برا نماز صبح ی بار میاد تو اتاق میگه "لیمو!پاشو نمازتو بخون!" بعد میره تو سالن میگه "محمد پاشو نمازتو بخون!" و بعد برمیگرده تو اتاق و میگه:... این چرخه اینقدر ادامه داره تا اینکه بلند شیم... جوری ک اگ قید نمازم بزنی مامان خابتو کوفتت میکنه!تازه خدا نکنه یکی مون پاشه اون یکی هنو خاب باشه! انگار اسلحه شو از حالت تک تیر انداز ب حالت یه عالمع تیر (حالت مسلسل؟! اسمشو یادم رفت!) تغییر میده و فقط بالا سرت وایمیسه و اون وقته ک فاتحه اعصابت خوندس!!! حالا ب این نتیجه رسیدم:"بار اولی ک مامان میگه پاشو برو وضو بگیر نماز بخون پاشو! دیگ اینکه مامان شونصد بار صدا بزنه و من عصبانی بشم و با اکراه پاشم برم وضو بگیرم و تازه عقلم بیاد سر جاشو برم دو ساعت لفتش بدم و بعد نمازو بخونم و برم بخابم و خاب از سرم پریده باشه هم نداریم!!! "راحتا خُب"!(بعله من خعلی عادم خفنی ام ک اینو کشف کردم:|)

میدونی...

ب خودم افتخار میکنم...

ک دارم در راه اینکه چیزای ازار دهنده زندگیم از بین بره ی کاری میکنم...

اینکه عین چی ننشستم ی گوشه و هی ناراحت بشم و غر بزنم...

دقیقا مث همون سینمای پست قبله! درستع همه هی غر میزنن ولی ی نفر باید ی کاری بکنه! خوب چرا اون عادمه من نباشم؟!:)

مرسی خدایا!:*:)

پ.ن:نمیدونم اگ ب خاله کتاب پروژه شادی رئ هدیه بدم ناراحت میشه؟ یا ی جرقه ای تو زهنش میزنه و خودش رو جمع و جور میکنه؟!

۳ نظر
لیمو ترشـــ🍋

سینما و چند ماجرا عه دیگر!

  1. مامان همیشه ک میاد تو اتاقم در اون کمدی ک نزدیک در اتاق عه رو می بنده و در اتاق رو تا ته باز میزاره:| خدایا؟! چی میشد برعکس باشه واقعا😋
  2. چند روز پیش فاعز جان اومد خونمون و اونم مث دیگران گفت ک چ عید کوفت و حوصله سر بری عه! مامان داشت با تلفن حرف میزد من گوشیشو برداشتم زنگیدم ب مهدیه گفتم:" سلام! میای فردا(یعنی دیروز!) بریم سینما؟!" گفت بریم کودوم سینما؟! گفتم نمیدونم! گفت چ فیلمی؟! گفتم نمیدونم! گفت عالیعه منم میام:))) فاعز هم همونموقع گفت میاد فقط طیبه گفت میخام مهمون بگم بیاد(ک دیشب ک رفتیم خونشون مث چی پشیمون بود😎) اول قرار بود 13 نفر باشیم ک کل خاندان بریم ولی ب 6 نفر جوان(!) کاهش پیدا کردیم... اول هی تو خیابونا تابیدیم ببینیم بریم کجا چی ببینیم بعد رفتیم سینما قدس خوب،بد،جلف دیدیم... سالن دو طبقه بالا بودیم و ردیف 15! یعنی فاصله مان تا پرده  دو سه متر بود:)))) علی مهدی قشنگ داشت "داخل" خود فیلم زندگی میکرد:))) اوج فیلم تهش بود... توصیه میشود:)) چیز خوبی ساخته ب نظرم:))) ولی اگ دیدید زود سینما رو ترک نکنید😉 بعد اون تیتراژ اولیعه فیلم ادامه داره:))
  3. توی این پلنر عه ک با شادی خریدیم قشنگ عین عادم 5 شیش تا مورد ک تو ی روز باید انجام بدم یا درس بخونمو می نویسم اما فقط 3 چهار تاش انجام میشع:| ب ی محرک احتیاج دارم... یکی ک بیاد حولم بده!
  4. صبح رفتیم دکتر ک نسخه ای ک اون خانومه تو دفترچه باطل شده ام نوشته بود رو تو دفترچه جدیده بنویسه... بابا گفت منم نوبت میگیرم منم ویزیت کنه، قلبم درد میکنه! توی مطب وقتی بابا داشت حرف میزد وسطش گفت:" احساس میکنم مثلا قلبم مجروحه." دلم میخاست همونجا گریه کنم:(( شاید خعلی در مورد اخلاق و رفتار و سبک زندگی و تفکرات با بابا خعلی اختلاف داشته باشم و حرص بخورم حتی عصبانی بشم و اینا اما واقعا "مهرش ب دل نشسته":))
  5. دیگ چ خبر؟!
۹ نظر
لیمو ترشـــ🍋