برون گرا...

عای عم نات چندش!!!

امروز رفتیم درمونگاه امام علی تا ببینیم واقعا این مورد هست یا نه...
رفتیم و بعد همون کسی ک قبلا گفته این مورد هس همونجام بود!و همون دوباره منو معاینه کرد! و همون دوباره گف اون مورد هس!!!
احساس بدی نسبت ب خودم پیدا کردم و روی خودم حساس شدم...
از دهنم در رفت و ب ریحانه گفتم ک چی شده!!!
احساس میکنم الان باید ب ی ادم تنها و منزوی تبدیل شم...
اما نمیخام اینجوری پیش بره... ب ریحانه میگم رفتم متخصص و گفته همچین چیزی نبوده و زندگی عادی خودمو و مخصوصا بیخیالی پیش میگیرم... یکی دیگ از چیز هایی هم ک برا خودم تجویز میکنم اینه: روزی سی مرتبه بگم:"عای عم نات چندش!"
۴ نظر
لیمو ترش🍋

با ادب صحبت کنیم!

نمیدونم چرا ملت خیلی بی ادب شدن:/
چیزایی ک خیلی بد بود عادی شده!!! یه سری فحش هام هس ک ادم تو جمع استفاده نمیکنه... برا اوج عصبانیتاونم تو تنهایی ب کار میرفتن... الان ورد زبون ملته! هرچند خودمم بچه بدی شدم از یک کلمه انگلیسی استفاده میکنم ولی من تو ترکم ب خدا!!!
نازلی ب راحتی تو چت ازشون استفاده میکنه... هیچ چیشم نیس .. انگار نع انگار!!!
چرا بی ادب شدیم؟! چرا تغییر کردیم؟! من و خاتواده ام هنوز ب سبک قرون وسطایی حرف میزنیم؟! چرا چیزهایی ک هنوز خط قرمز من ب شخصه اس برا دیگران بسیار عادیه؟!
نکنه اصلا مشکل از منه؟!
چملت فکر میکنن ما "بلد نیستیم"!!! بلکه ی چیزایی بالاخره ب گوش همه میرسع!!!
۳ نظر
لیمو ترش🍋

زبان...زندگی من

نمره هام داره تو زبان میاد پایین...
ازین اتفاق متنفرم... ازینکه از میترا عقب بمونم بدم میاد...
خیلی بد نیس ولی خیلی خیلی خیلی جا داره ک بهتر بشم😔
۱ نظر
لیمو ترش🍋

چرا سعی داریم اسباط کنیم "من بدبخت ترم"؟!(بیماری خب تپ)

محصل ک باشی ی سری فکر ها و طنز ها و خل بازی های خیلی مخصوصی داری!!!
یکی از بیماری هایی که بهش مبطلا ممکنه بشی بیماری "خود بدبخت تر پنداری"عه!!!
مثلا ریحان میگع وای من دیشب تا یک بیدار بودم! اگ تو هم یک خابیده باشی میگی درک میکنی اما اگ (مثل بهترین شب های عمرم) تا سه و چهار بیدار باشی و مشغول فیلم دیدن باشی بیماریت میزنه بالا و میگی برو عامو!من تا چهار و نیم بیدار بودم!!!(بله!نیم ساعت خودتونو بیشتر بیدار تصور میکنید ...)
یا مثلا امروز ک مهشیدکو گفت ک برا فردا دوزنگ وحشتناک داره...(ب نظرش هندسه چیزی وحشتناک تر از زیست ماست... ممکنه اینم جزو همون بیماری "خب تپ" حساب بشه!!!) و منم در جواب بدبختی های خودمو گفتم!!! ک همون بیماری خب تپ عه!!!
این بیماری شاید چیز خیلی مزخرفی باشه ولی رو زمیر ناخود اگاهمون تاثیر داره(قسمت پایین رو اگ تاثیرات موسیقی ریورس رو قبول دارید باید باور کنید:| ) اینکه طرف فکر میکنه ک در بدبختی ها تنها نیست و همواره فردی بدبخت تر از اون وجود داره!!!پس همونطور که ب خودش دلداری میرده سعی میکنه خودش رو بدبخت تر هم نشون بده!!!
لیمو ترش🍋

با بابا نمیشه رفت بازار!!! اما میشه رفت شهر کتاب!

فاز بازار رفتن من و بابا یکی نیس...
قرار بود با مامان بریم ک مانان سرما خورده خوب نیس حالش...
مامان میگه با بابا برم ولی نمیتونم!!! بابا نمیتونه لذت ویندوشاپینگ(اینکه بری بازار بدون هیچ نیتی هیچ چیزا ببینی شایدم ی چی بخری) رو درک کنه... از نظر بابا بی معنیه و برا همین کوفت ادم میشع!
دلم میخاست با فائزجان برم... اما اونم سر زندگی خودشه!!!
پس میشینیم سر درسمون ب کوفتم فکر نمیکنیم:/
اما با بابا میشع رفت شهر کتاب ک کلی بهت خوش بگذره^^
البته اگ فاز "تو ک الان نمیشه کتاب غیر درسی" بخونی بر نداره!!!
امشب بردم شهر کتاب... البته ب خاطر قبلش ک خیلی حوصله ام سر رفته بود و جایی نرفته بودم و ب مامان گفته بودم و مامان سفت ب بابا گفت ک لباساتونو عوض نکنید با امیلی برید شهر کتاب بود!!! ک رفتیم شعبه نظر... بابارو تاحالا نظر نبرده بودم... جای جدیدی بود براش... ک البته ب روی خودش نیاورد... تو راه هم مسئله بورس تحصیلی برا لیسانس رو مطرح کردم ک با زدن مثال های زیبایی و در لفافه بسیار"خیر" غلیطی گفت!!!ک بگذریم!!!
شهرکتاب ک بودیم اولش بابا با مسعولاش (ک اون اقا بوره هم بود!!!) شوخی کرد ک چرا رو در نوشتید بکشید ولی باید فشار بدیم؟؟؟ و من رفتم دنبال پیکسل و ی پیکسل سپینود(دوربین)برا خودم برداشتم... چون پیکسل های کفشدوزک جنسش پارچه ای بود دوس نداشتم...و پیکسل های ترمه هم ی جوری بود... نتونستم دوسشون داشته باشم و پیکسل جغد از سپینودم نمیخاستم ک رسیدیم ب دوربین!!!
با بابا کتابارو دیدیم و چند باری هوس کردم دفترچه یادداشتم بردارم ک بر نداشتم...چون خیلی گرون میشد(ن اینکه بدون دفترچه یادداشت خیلی ارزون شد:/) و کتاب هی یو رو بالاخره دیدم و برداشتم... کتاب اوژنی گرانده(اسمشو درست نمیتونم بخونم!) رو هم برداشتم... و یه دفتر ک روش یه عاقاهه اس ک گیتار الکتریک دستشه و اینا... هم برداشتم... کنار لوازم التحریر هاش هم دو تا عاقای خارجی بودن ک اسم یکیشون روبرت بود(یاد رابرت د دال افتادم!!!)😂 اون یکی صدا میزد روبرت؟! روبرت میرفت پیشش و بهش میگفت:"fyeclfydlhdyd9dhfoyfl" نمیفهمیدم چی میگن😁 انگار فقط اسمش انگلیسی بود!!! و...
من گفتم ک حساب میکنم اما بابا گوش ندادن و زحمت 47تمنو کشیدن... مث همیشه هم اون شوخی:" میخاستم 7500 رو بدم و 40تمنش رو تخفیف بگیرم" رو هم کردن...
مغازه سرمک رو هم بهشون نشون دادم... خوششون اومد!!! تو راه هم بهم گفتن ک قصد نوشتن خاطراتشونو دارن... بابا زندگی عجیبی داره!!! خاطرلت جالبی میتونه از توش دربیاد... خدارو چ دیدی؟! شاید بابای ما هم ی روز کتابشو چاپ کرد!!!!
۱ نظر
لیمو ترش🍋

بالاخره جمعه اون شنبه معروف رسید!!!!

تو زندگی همه یه جمعه ای وجود داره که فرداش همون شنبه معروفه که کارامونو ازش شروع میکنیم!!!
اون جمعه شروع میکنیم ب انجام دادن پیش نیاز های شنبه معروف...
و من بالاخره تونستم پیش نیاز هارو انجام بدم!!!
باید دید شنبه چ گلی ب سرمون میزنه... شنبه ای ک شروع ی هفته حبس در خانه است!!!
پ.ن:مرگ بر امتحان:/
لیمو ترش🍋

وبالاخره زندگی من هم دارد تک بعدی میشود😔

هیچ وقت فکر نمیکردم ک ازین ادمایی بشم که کل زندگیشون ب درسشون اهمیت میدن... هنوزم کاملا اونجوری نشدم ولی ب خاطر درس خودم رو تو خونه نگه میدارم و خیلی این ور اون ور نمیرم...اموزشگاه ها هم خدایی کم نمیزارن... انگار کانون و مدرسه با هم هماهنگ میکنن ک این هفته ک من فاینال دارم مدرسه هم شونصد تا امتحان مهم بزارع!!!
زبان رو خیلی دوست دارم... خیلی زیاد! واقعا بعضی اوقات از خودم میپرسم منی که عشق زبانم نباید میرفتم انسانی؟! اخه زیست و فیزیک و شیمی چی کار ب زبان داره؟!
اصلا باید دبیرستان رو هم میزاشتن خودمون درسامونو انتخاب کنیم... من حاضر بودم ی عالمه واحد زیست و شیمی و زبان پاس کنم!!!خیلی هم خوب!😄 اما این جوریس نیس...😐
انگار از وقتی که "الکی مثلا" بزرگ شدم دیگ...
داشتم فکر میکردم ک اصلا چ قدر زود بزرگ شدم!!!من!لیموی کوچک دوسال دیگ باید کنکور بدم؟! اینقدر زود 15 رد شد ک در استانه 20 قرار بگیرم؟! خیلی عجیبه...
۱ نظر
لیمو ترش🍋

چرا از زبون من پست میزاری؟!

تا بلاگت رو تو بیان میسازی خودش دو تا مطلب میزاره...

هیچ وقت فازشو درک نمیتونم بکنم:/

لیمو ترش🍋