برون گرا...

دوباره داره کار دستم میده...

باید ی کم این "حساسیت"عه کم شه...

وگرنه دوباره روح و روان خودمو و باقی مردم جهان رو بهم میریزم:|

هی باید اروم بودنو ب خودم تلقین کنم و اروم پیش برم...

برای همه پیش میاد و ی چیز عادیه ولی من روش خعلی حساسم... اگ اینجوری باشه همین چهار تایی هم ک هستن دیگ نخاهند بود!!!😕

I will fix it!

I MUST fix it^^

لیمو ترش🍋

ایده های دیوانه وار من!(این قسمت جنگله کتاب!)

سلام:)

تصمیم دارم ایده های خلوارم ام بنویسم:))

دیشب داشتم فکر میکردم... ازونجایی ک من کلا ب رفتن علاقه مندم! و ازونا که کلا ب کتاب فروشی علاقه مندم برم برا خودم شهر کتاب بزنم...

مثلا شهر کتاب شعبه کالیفرنیا!!!(دقیقا هم نمیدونم چرا "کالیفرنیا"!اطلاعات کاملی هم ازش ندارم ولی خودش شد شعبه کالیفرنیا:)) )

بعد فکر کردم اگ اونجوری باشه فقط باید کتابای فارسی بیارم و عادم های خارجی که میان ب مغازه من گناه دارن!

و بعد فکر کردم ک من چ قدر ب فروشگاه جنگل علاقه مند شدم! گفتم میام اسمارو نصف میکنم برای خودم "جنگل کتاب" میزنم!نصفش فاز شهر کتاب گوگولی باشه نصفش فاز جنگل توهم توهم و قاطی پاتی و باحال باشع:)) تازه تو قسمت جنگل کتابای خارجی هم میارم عادمای خارجی زایع نشن!!!

^____^



پ.ن:تو قسمت لیسنینگ اون قسمت ثینک اند تاک نوشته بود ب نظر شما مهم ترین اختراع بشر چیه... بچه های قبلی گفتن برق... من گفتم البته که برق ولی کتاب و کامپیوتر مهم ترین چیزایی اند ک اختراع شدن! گفت کتاب چی جوری اختراع شده؟! گفتم مثلا کسی که اوند این برگه هارو بهم چسبوند و بعد ی چیزی کشید دورش و براش کاور درست کردو اینا...

گفت تو اولین نفری هستی ک اینو دارع میگع...

من^^

۴ نظر
لیمو ترش🍋

بلند ترین پستم فکر کنم... خطر سرسام!

سلام ببخشید نبودم ی مدت نخوندمتون... در اولین فرصت ستاره هاتون خاکستری میشع!


ن ب اون موقعایی ک برا ی پست سه تا چیز مینوشتم اخرش هیچ کودوم پست نمیشد ن ب الان ک کلی موضوع برا نوشتن وجود داره ولی من اینقدر خسته ام  ک هیچ کودومو ننوشتم:( موضوع هایی بسیار وجود دارد و احتمالا این پست خعلی بلند خاهد شد!!!
1.در روز یک شنبه 17 بهمن با بابا ب خاطر "این" موضوع رفتیم مد... عادم وقتی با بابا میرع یکم دیر میرع دیگ؟! وقتی با بابا رسیدیم مدرسه کیمیا اومد سلام کرد... منم جوابشو دادم گفتم الان بابا رو میبینه میرع! نرفت:| ما نیز کاری ب کارش نداشتیم و پیشمون بود و من و ددی رفتیم دفتر ک اونجام هیچ کی نبود:/ دیگ بابا با بصراوی حرف زد و من رفتم کلاس ک وسالامو (وسایل+ها+ام+را) بزارم و بعد ک دوباره برگشتم پیش بابا کیمیا هنوز بود! دیگ توجه زیادی نکردم و بابا منتظر فرهمندا نشست و منم رفتم کلاس! مهشیدکوی ی جوری رو دم کلاسمون دیدم... فازش معلوم نبود ک میخاد چی کار کنع:/ دیگ با هم رفتیم تو کلا و اونجا همع بودن دیگ! یکم با شادی حرف زدیم و بعد ریحان و فاطمه رفتن... دیگ حرف خاصی با شادی نداشتیم منم مث همیشع سرمو گزاشتم رو میز و بعد ک بلند کردم کیمیا و مهشید هم نبودن و شادی مزطرب(مزترب؟!مضترب؟!مضطرب؟!مظترب؟!) نشسته بودن ک من خابیدن رو ب سکوت کردن ترجیح دادم ک بار بعدی ک سرمو اوردم بالا هیچ کی نبود:/ منم خابیدم😴😍 تو بلندگو ی چیزایی رو گفتن منم مث همیشع اهمیت ندادم... بعد شادی اومد تو کلاس گفت لیمو گوشی اوردی؟! من😐 عاخه من وقتی بابا میام گوشی بیارم؟! اصلا من کلا گوشی میارم؟! بعد گفت وسالاتو بیار دفتر کارمون دارن! منم گفتم خو بابا اونجاس منو کار دارن بیچاره شادی حتما ی خبری هس دوباره... تو دفتر شولوغ پولوغ بود... بابا با فرهمند کوچک حرف میزد و خانوم بصراوی با ی عالمع عادم دیگ و دور خانوم عرب هم چند نفر عادم بودن! بعد (عاشق این تیکه عم😂) شادی رفت پیش خانوم بصراوی گفت خانوم شما منو لیمو رو صدا زدین؟! خانوم بصراوی هم گفت نع!!!! شادی داشت چپ چپ نگاه میکرد خانوم بصراوی رو...منم رفتم پیش بابا ببینم مسعله حل شد یا نع ک بابا داشت خدا فظی میکرد... دیگ بابا رفت و شادی دست منو گرفت گفت بیا گفتن بریم اینجا تا ببینیم چی کارمون دارن... بعد رفتیم اون تو....
واهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهایییییییییییییییی!
برام تولد گرفتع بودن ب صورت خودجوش☺😊 خعلی خوب بود!!! با وجود زایع بازی هایی ک دراورده شد ولی عاااااااااااااالی بود^^
بهم کادو هم دادع بودن😍😍😍
شادی و کیمیا و فاطمه و طب طب و فاطمه برام هدفون خریده بودن... من و شادی ی شال گریفیندور شبیه هم داریم... حالام هدفون هامون مث همع!!! ی مدت حرف خرید هدفون شدع بود منم تو چت هایی ک با شادی داشتیم "کولی" بازی درمیاوردم ک منم هدفون میخام در صورتی ک هم من هم شادی میدونستیم بابا برام نمیخرع ک خودش دست ب کار شد:)) خعلی خر زوق شدم:)
مهشیدکو برام ی کتاب عرفان گرفتع بود^^ ازونا ک صدای عرفان رو هم دارع!!! هنوز وقت نکردم بخونمش:| تازع ی کارت پستال فوووووققققق العاده هم بود!!!!! واهاهاای! خعلی خوب بود:)
ریحانه هم ی لاک سبز عابی با ی جفت گوشواره جغد بسی کوچک بهم داد!!! بسی شادمان گشتیم:))))))))))))))))
خعلی خوب بود:) خعلی!!!!
اینم اینجا جا کنم ک فرداش ک کلاس زبان داشتم میترا هم بهم کادو 3 تا کتاب داد!!!! اصلا خعلی خوش ب حالم شدع:))))))
2. پنج ش ک تیچر(میتونید حرف چ رو ب صورت خاصی برای خودتون تلفظ کنید؟! همونجور ک عاقای عباسیان از رو مسخره بازی تلفظ میکرد؟!) ریدینگ رو درس داد گفت این ریدینگ رو حد اقل 10 ساعت باید بخونیدش (ک من معتقدم ب جای کلمه ساعت hour میخاسته بگه دفعه time ک مخش قاطی کرده و خودش نفهمیدع!) دیگ من همش وقت های ازادم یا کلمه میخوندم یا ریدینگ رو... میخاست ب صورت داوطلبانه بپرسه... من و ایدا و حکیمه و میترا(حالا همون جلسه قبل جواب داده بودا) و مبینا و نگین و اون دختره ک کنار ریحانه میشینه فکر کنم نیلوفر داوطلب شدیم تو چشمای من نگاه کرد منم دفترمو برداشتم ک برم گفت نگین بره جواب بده:/ این واقعه سه بار رخ داد  و از ما ها نپرسید:| خعلی ...... عه! نمیدونع من چند وقته دارم اینجوری میخونم:|
3. امروز(سه شنبه) روز فوق العاده ای بود!!! صبح سر الکی-مثلا-جشن خاب بودم😴 البته توسط شادی کیمیا ک تو دماغم اون مو های شال گردن کیمیا رو فرو کردن بیدار شدم:| خعلی بد بود!!!! سر زنگ دینی ی کم کتاب خوندم ی کم زبان خوندم و خابیدم😴 سر زنگ ریاضی مسعله هارو فهمیدم و بعد ی شوکولات ب خانوم دادم ک خودشیرین بازی برداشت شد(نیلفروش ی خانوم با پوست سفید چشم های روشن دماغ عقابی و لپ های گوگولی و غب غب؟! (ازونا ک زیر چونه عادم ها هس!) عه!!! نگاه ک میکنی میفهمی ک پوستش خعلی نرمه😌 ازون عادماس ک حتی اگ دیویست سالشون باشه و تو از کنارشون رد شی دلت میخاد برگردی و لپش رو بکشی و بعد ب راهت ادامه بدی!!! تازه ب قیافه اش میخوره مث من شوکولات دوست باشع!!!) بعد زنگ شیمی شد!!! قشنگ اون روی رضوی رو بالا اوردیما! ی رگه بچه بازی تو وجودش وجود داره!!! برا امتحان و مدل تدریسش کلی داد و بیداد کردیم و کلی حرف زدیم و جواب داده بعد ی هو میگع من اصلا باهاتون قهرم:|||||||||||||||| عاخه چ وضعیه!!! تیکه کلامش خانومم و آفففففففففرین عه!(تیکه کلام دبیر دینی مون ک "توجه کردید" عه هم خعلی رو اعصابع) و بچه ها ب خاطر لکنت داشتنش هی اداشو در میارن:/ من ک تمرین دوره ای ننوشته بودم پس ته کلاس و تایم نماز رو خابیدم😍😴 ک بیدارم کردن و با شادی ی عاااااااااااااااالمه دیوونه بازی دراوردیم... ازونا ک بعدش باید خستگی دیوونه بازی در کنیم!!! تازه شادی ی کاری کرد من پیش عاقای شجاعی احساس خنگی کنم!!!:/ دیگ بعد برگشتیم سر کلاس اذر.... سر کلاس اذر اول ازمایش تعیین گوروه خونی رو انجام دادیم... 10 نفر قرار بود تایین کنن ک اول منو شادی هم دست گرفتیم ولی بعد انصراف دادیم... ترسیدیم ایدز بگیریم بیچاره شیم:/ مداح زاده داوطلب شد و مال گوروه ما بود... اولش شجاع بازی دراورد ولی بعد اون ک مث تیغ+سوزن بود رو دادن بهش فهمید باید "توک" انگشتش رو سوراخ کنه گرخید... خلاصه بگم(!) کار ب جایی رسید ک من کله شو گرفته بودم و صورتش سرخ شده بود و تو گوشش چرت و پرت میگفتم دونفر بدنشو گرفته بودن و ی نفر دستشو ثابت گرفت و محبی هم انگشتشو سوراخ کرد... قشنگ پدرمونو دراوردتا 3 قطره خون بهمون دادا!!!دیگ بعد ازون مایعا ریختیم روش و فهمیدیم ک بی منفی عه!!! اذر سر کلاس همیشع گوشیش دستشه(الان ک فکر کردم دیدم گوشیشو جدید خریده!اولای سال گوشیش خعلی داغون بود!) بعد بهش گفتیم ازمون عکس بگیرع(ازون مدل عکسای مثلا فاز دوستانه و اینستاگرامی:/) ک بعد برامون فرستادش... قنبریان آب کلم اورده بود ک باهاش ازمایش انجام بدیم... میگفت وقتی اب کلمو میگرفتم رنگش ابی میشد...برامون اب کلم ابی اورده بود! ک البته این مهم نیس چون با کلاس مهشیدکو اینا بودیم و کلی دوباره خوش گذشت!!!شادی زده بود ب سرش و مهشیدکو هم همراهیش میکرد:|
4. بابا ساعت 6 ک اومد خونه گفت من یادم نرفته قول دادم ببرمت شهر کتابا! میخای فردا بریم یا الان... ما هم الان رفتیم!!!^^
رفتیم شهر کتاب چهارباغ بالا... جاش عوض شده بود رفته بودن ی جای پایین... 5جلد کتاب گرفتم... سری شرلوک هولمز و جیمز باند و هابیت و ارباب حلقه ها نداشت:/ احتمالا اینا رو کلا شهرکتابای اصفهان پیدا نکنم یا از مرکز تبادل کتاب یا از شهر کتاب سینا(ابن سینا؟!) ک دایی گفت بخرم... البته اگ بابا بزاره بخرم:/ وای دلم میخاد فروشگاه موی لا ک جلوی سیما پردیس کورش؟! عه برم! ی چیزای بسی خفنی دارع ک خدا میدونه😍 و امروز بالاخره پس از دو هفته پاکن خریدم!!!!! ب حدی رسیده بود ک بچه ها میگفتن بیا پاکن ما مال تو دست از سرمون بردار:/ تازه مدل پاکن و خودکارو اینای منو شادی یکی هی قاطی میشه:/ مثلا من ی بار دوتا ابی داشتم ک نمیدونستیم کودوم مال کودومه... یا خودکار مشکی دوتامون نبود ولی فقط ی خودکار مشکی رو زمین افتاده بود:/ ی وضعی داشتیم اصلا:/
اصلا داشتم ی چی دیگ مینوشتم:| ی پیکسل فوققققققق العاده خوب هم خریدم ک روش نوشته اهای تو ک ساعت شیش صبح این همه انرجی داری تو انسان نیستی!!! اصلا عالی بود!!!! دیگ بعد از شهر کتابم ی جوری بابا رو پیچوندم و منو برد جنگل!!!! خیلی خوب بود! حیف ک ب بابا گفتم کتاب نمیخرم و میترا کتاب بهم داده وگرنه کلی چیز خریدع بودم!!! دیگ فقط نسخه کپی عه اصله نمایشنامه جانوران شگفت انگیز و زیستگاه انها رو خریدم و برگشتیم خونه و الان در خدمت شمام!!!:))
پ.ن1: اهنگ water از گروه pentatonix پیشنهاد ویژه بلاگر عسد!
پ.ن2: بازی عه جدید کشف کردم... cube escape خعلی جذاب و مخ ب کار بر بود!!! توصیه میشود:)
پ.ن3: من بالاخره مفهوم "مودم وایرلس" رو کشف کردم!!! البته میدونستم چیه ولی نمیدونستم... رو باکس هدفون نوشته بود wireless هی میخوندمش و میدیدم چ قدر اهنگ این کلمه اشناس و فهمیدم وایرلس و wireless یکی اند:))
پ.ن4: خعلی خابالو شدم... خعلی زیاد!!!
پ.ن5: اپلیکیشن spotify برای موسیقی دوست ها پیشنهاد میشود... همچنین برا کسایی ک میخام لیسنینگشون قوی شع!
پ.ن6: هیچ احساسی ندارم ک نرفتم فاطمه رو ببینم... احساس میکنم... ببخشید هیچ احساسی ندارم:/
پ.ن7:زندگی ب طرز شگفت اوری شیرین میشود!
۳ نظر
لیمو ترش🍋

کلاس دوم رو یادم نمیاد، نهم ازت حالم بهم میخورد... چرا الان ناراحتم؟!

شادی پروفایل مهتابو برام فرستاد...
داغون بود... داغون بودا!!!
وای چ جوری زندگی میکنه؟! اصلا قیافه اش ب ی دختر 17 ساله نمیاد!!! واقعا مث ی عادم 40 یا 30 ساله اس ک کلی صورتشونو عمل کردن تا جوون ب نظر بیان...
مهتاب خودش رو داغون کرده و فکر میکنه زیبا شده...
مهتاب رو اگ بشناسی مطمعن میشی ک ی عادم عقده ای ب تمام معنی است...
من دلم برای مهتاب میسوزه...
من برای مهتاب ناراحتم...
ترجیح میدم همون عادم پر فیس و افاده ای باشه ک پشت سرش میگفتیم وای چ اراده ای داره ک این همه لاغر شده...
نمیخام عادمی ک الان تو ذهنمه باشه....
وای... من خیلی دلم برای مهتاب میسوزه...
خانواده اش چ ری اکشنی داشتن...
و... و چ طور ی سری کلمات رو ب راحتی ب زهنش میاره و از دهن و انگشتن میریزه بیرون(با انگشت تایپ میکنه دیگ)
همیشع فکر میکردم لولو ها و گوزیلاهای اینستا ی جای دور زندگی میکنن...هیچ وقت هم ی جای خاص نبود... فقط ی جای دور... الا میبینم کسی ک مدت طولانیه میشناسمش اینجوری شده...
من برای مهتاب ناراحتم و خودمم نمیدونم چرا ناراحتم...
وای... خدا کمکش کنه:( خدا واقعا کمکش کنه چون هیچ راهی نداره صورتتو بعد از کلی عمل ب حالت طبیعیش برگردونی!
من برای مهتاب گریه کردم... دوتا قطره اشک سر خوردن رو صورتم...
+ برام پیام فرستاد :"سلام|لیمو|امم|اشتباه فرستادی؟|
جواب سلام واب بود جوابشو دادم... و دیگ هیچ وقت جوابشو نمیدم... با لیموی فوضول مبارزه میکنم و دیگ پروفایلشم چک نمیکنم... تموم:):
پ.ن:میخاستم امروز پست خوشحال بزارم... میخاستم از سورپرایز بهترین رفقای دنیا بنویسم میخاستم از بهترین هدیه های دنیا بنویسم اما گند خورد توش... نگو این شروع سال جدید زندگیمه... نگو!
لیمو ترش🍋

ب خدا من مدرسه بودم:|

ظهر ک از مد برگشتم در خونه باز بود!گفتم عه!یکی داره میره خونمون! بعد دوربرگردونو ک پیچید دیدم بابا تو اون پیاده روهه اس ک باید ازش عبور کنم ک برم خونمون!

پیاده شدم و با اون وُیس ک همیشه پیش مامان بابا ب وجود میاد گفتم سلام!^^ بابا گفت سلام:) ی کم حرف زدیم و راجع ب 5ش پرسید و منم براش گفتم... تو دلمم گفتم چرا همیشه هی 5ش هارو میپرسه:؟ حفظ نمیشع واقعا؟!

رفتم تو اتاق..پیدا بود آروم دارن با مامان راجع ب ی چیزی حرف میزنن ک انگار در مورد منه! همونجوری دستم رو اون بند چادرم خشک شده بود ک یهو اومد بابا بره تو اتاق خودش شکه شدم!

بعد بابا پرسید لیمو؟! ی لیمو ترش دیگ تو کلاس یا مدرسه تون ندارید؟!گفتم نع! گفت پس از مد اس اومده ک 5ش مدرسه نرفتی!

من:| :/ -_- گفتم عه؟! گفت بیا اس ام اسش!!! دیدم راس میگفت:|فقط نوشته بود ولی گرامی فرزند شما در تاریخ 14 بهمن قایب بوده عسد!

گقتم والا من اونجا بودم! گفت عاره یادمه خودم رسوندمت!!! بعد ی کم فکر کردم گفتم فقط مرضیه ترشیان(!) قایب بود ک اسمش پایین اسم منه ممکنه اشتباه فرستاده باشن!

پوف...خوبه باور میکنن حرف عادمو! وگرنه ب معنی واقعی دهنم سرویس بود! عاخه اینکه ی دختر روی ک مامان باباش نیستن تقریبا 5.6 ساعت تو شهر ول باشه خعلی افتضاحه:| بعد مامان گفت "فردا میخام بیام مدرسه دعوا!(منه پلیدم در درون وجودم ازون لبخند هایی ک رو دندونش برق میفته و شیطانی عه زد!) ب خدا داشتم سکته میکردم..."

بعد نشستم کنار مامان ی کم حرف زدیم... معمولا اگ سکوت کنم خعلی بعدش احساس میکنه عذاب وجدان دارم ولی من چیزیم نود پس ی کم نشستیم حرف زدیم^^

مامان میگفت تا اس عه اومد بابا میخاسته پاشه بیاد مدرسه!!!

خدایا مرسی ک زندگی منو خالی از دردسر نمیزاری^^

لیمو ترش🍋

عنوان؟ ندارد!

1.تیشرت های @circleshop واقعا زیبان! البته ب جز اوناییشون ک کلا نوشته خوبی ندارن:/ مکالمه اون تیشرت اولیه هم فکر کنم معروف باشه... فوق العاده اس😍


2.مترجم زیرنویس کره(یک عدد دایره سه بعدی:/) رو ترجمه کرده گردالی :)))))

بعد اون "گردالی"ها ی سری موجود فضایی اند ک خطرناک اند:/ اصلا ابهتو له کرده:)))) (Doctor Who S03 E12-13)


3.تو ی روز ی سری 13 قسمتی رو دیدم:) خوش گذشت بهم:)


4.برای این هفته هییییییچییییی درس نخوندم! واقعا هیچی! و دهنم سرویسه!!!!


5.واهاهاهاییییی شوکولات جدیییییید^^

۳ نظر
لیمو ترش🍋

بیگِست "ضدِحال" اِوِر!:|

کلی با خوشحالی که "واهاهاهاهاهاهاییییییییییییی الان بالاخره میتونم دانلودش کنم" میشینی پا سیستم...

لینک دانلودشو پیدا میکنی و میزاری تا صبح دان شع!

صبح میری زیرنویس فارسیشو با بدبختی پیدا میکنی...

همه چیز آماده اس...

شروع ب پخش میشع و...

کیفیتش اچ دی کم عه:|

البته از "اچ دی" یه چیزی هزار برابر له تر:|

سیسیتمو خاموش میکنی و در افق محو میشی!!!

+عاخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااا:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((

++مرگ بر کسایی که گنده نمینویسن کیفیت اچ دی کم عه:|

لیمو ترش🍋

تیکه تیکه نوشت از عشق ب دنیای جادوگری😍

"چه طوره فقط یه ذره بمیریم؟!"
این دیالوگ زمانی برای عادم "بسی جذاب" خاهد بود ک تازه از شگفتی تبدیل اون عاقاهه ب گریندل وایلد دراومده باشه و گریندل وایلد تو چشمای نیوت اسکمندر  نگاه کنه و بگه...
____________
من ب وجود دنیای جادوگری معتقدم... دنیایی که دروازه اش رو جی.کی رولینگ ب رومون باز کرد... دنیایی که اسم سکو ها و کوچه هاشون فقط با اعداد طبیعی نیس!!!
من یکی از اون هزاران "ماگل" عی عم که با اینکه سنی ازشون گذشته(!) هنوز منتظر نامه هاگوارتزم عم!
____________
میترا روانیه سری عه داکتر هو عه!Dr.Who
تو قسمت دومی که از سریش دیدم شکسپیر زمانی که میخاست با قدرت کلمات اون جادوگرا رو از بین ببره هم خود مارتا جونز هم داکتر هو هم شکسپیر از طلسم اکپلیارموس استفاده کردن:)
____________
چرا تو داستان های پریان همیشه جادوگرا کلاه های نوک تیز سرشون میزارن و شیطانی میخندن و زشتن و ملت رو ازیت میکنن؟! مگ هری همون کسی نبود ک کل زمین رو نجات داد؟!
چرا حتی تو داستان رولد دال جادوگر ها ناخونشون مث پنجه اس و پاهاشون انگشت نداره و مثل پاهای غاز مربعه؟!
چرا ما از جادوگر ها وحشت داریم؟!
چرا کلا از ناشناخته ها... چیز هایی ک فراتر از قدرت ما باشن میترسیم؟!
___________
برادر برای رونمایی اون سه جلد کتاب پاتر مور رفته بود تا برام بخردشون... میگفت ی سری انسان بیکار بودن اونجا... طرف مثلا ردا پوشیده و چوب دستی خریده و با این حالت اومده رونمایی کتاب:/ نمیدونه خاهرش بدتر از همه اونا میشه اگ فقط شرایطش جور شع!
___________
Fantastic beats and where to find them
فیلم خوب و دوست داشتنی یی بود... ازونا ک اژدهای علاقه ات ب دنیای هری پاتر رو بیدار میکنه و تا ی مدت دیوانه میشی! ب بازیگر نیوت اسکمندر ک فکر کنم اسم بازیگرش ادی ردمن باشه خعلی علاقه مندم... با اینکه قیافه اش ی کم 😕 اما فوق العاده اس...
از گریم جانی دپ هم خوشم اومد... قیافه جذابی پیدا کرده بود:)
__________
بی ربط ترین پ.ن دنیا: چ قدر بعضی اوقات آنفالو کردن ی نفر بهت احساس سبکی و راحتی و رهایی میده!

۶ نظر
لیمو ترش🍋

:) - 2

یکی از زیبا ترین چیزهایی ک دیدم

 "اون انگشتر نقره عقیق تو اون دست های سفید و بزرگ و نرمشه!"


لیمو ترش🍋

همه چیز متفاوت میبود!

دارم ب این فکر میکنم ک اگ "فرهنگ"خانواده ما اینی ک الان عه نبود...

حتی اگ نوع رفتارمون با هم اینجوری نبود چ قدر باحال میشد:)) الان منم "اونجا" نشسته بودم و حرف میزدم...

دارم فکر میکنم اگ ما ب جای "اینجا" مثلا ممفیس زندگی میکردیم چ قدررررررر مهمونی جزاب و باحالی در میومد...پوزیشن عمو برای چیزی ک دارم فکرشو میکنم خعلی خوبه... 

یا حتی اگ من نبودم باز هم شرایط کلی متفاوت میشد:) احتمالا الان همه تو اشپزخونه کمک مامان بودن...

الان... دارم ب ... اوم... فکر کنم 11 سال پیش فکر میکنم ک چ قدر این مهمونی جزاب بود...و الان تو اتاق من میبودیم...

لعنت ب بزرگ شدن!

پ.ن:چ قدر از صدای هم همه مهمونی میترسم... همیشه ترس اینکه بینشون دعوا بشه تو وجودم وجود داشت... هر دفعه ک موقعیت فوتبال حساس میشه و "اون" جوگیر میشه سکته میکنم و ب زندگی بر میگردم...

پ.ن2:یکی از راستگو ترین چیز ها کفشه... ک ب ی شرلوک نیاز داره برا تفسیر:)

۶ نظر
لیمو ترش🍋