حَسبـِــ حالِــ لیمو تُرشــ...

صرفا جهت تخلیه و ... شادمانی!

عاقا ی لحظه استپ!

دارم چی کار میکنم؟

قراره چی کار کنم؟!

اصلا چ م؟ چرا اینقدر دوباره بهم ریختم؟!

روحم هر از چند گاهی ی ارور خعلی بدی میده... تو اوج اوج اوج خوشحالی ی هو ری استارت میکنه! و بعد تمام اون خوشحالی هایی ک نوشته شد... پوف! میره! چون کنترل اس هیچ وقت وسطش زده نمیشه! 

میدونی... دیروز تو ماشین قشنگ احساس کردم ی لحظه قلبم خعلی حالش بد شد... ی هو قاطی کرد... بیش تر از 10 بار عاهنگ I took pill in Ibiza رو گوش دادم و هزار بار تیکه All I know... are sad songs...sad songs... رو با خودم تکرار کردم...

ب درجه ای رسیدم ک تموم خوشحالی های ناشی از سفر ب باد رفت...

در کل سفر خوب بود حتی کلی چیز میخاستم بیام بنویسم اینجا!  از گم شدن تا زیر تگرگ ناهار خوردنمون ولی... ولی حالم بده دوباره انگار...

ازون حال بد ها ک دیدم رو نسبت ب همه چی عوض میکنه  ... حتی احساس میکنم رفتار بابا ی جوری شده باهام ولی... چیزیش نیس بابا ک! من ی چیزیمه:/

دیشب نصفه شب تلفن زنگ زد... داشتم سکته میکردم... باورت نمیشه اون چند ثانیه ای ک بابا میخاست تلفن رو برداره چند نفر رو کشتم... چند نفر رو زیر ماشین له کردم ! نگو عاقای شریفی بوده انگار:/

میدونی... یاد گرفتم باید ب خودم فشار بیارم تا خوب شم... درسته نمیتونم درست رفتار کنم ولی باید سعیمو بکنم.

امروز هم نرفتم مدرسه... نگو شریف امتحان بسکت بال گرفته از بچه ها و به نوعی دهنم رو صاف کرده:/ تازه بارفیکس هم ک نرفتم... اولین نمره تک کارنامه تعلق میگیرد به: ورزش:|

ب بابا گفته بودم قبلا ک من 4ش نمیرم! میخام بشینم درس بخونم... از صبح تا ظهر فقط کار زبان میکردم:| حللا عصر باید نشست فیزیک خوند و کی حال درس داره:|

تاثیرات عاهنگ "عا توک عه پیل این ایبیزا" خعلی بد بود... خدا رو شکر هنو اون ترک تیمارستان رو گوش نکردم ... ک الان میخام عاخرین ضربه روحی رو ب خودم بزنم و خودمو داغون کنم:) بلع! من ی بیمار روانی عم!

اصلا نمیدونم چرا دارم کلی چرت و پرت مینویسم اینجا... ولی میدونم این پیش یه عالمع پست پیش نویس شده نمیره!

وای دیروزو بگو... احساس میکنم باید روی رفتارم کار کنم... خیلی زیاد. باید ی کم بیشتر تو خودم فرو برم و بی سروصدا تر بشم... اگ الان تو چشم نیستم باید روح بشم... میدونی... هی نباید سعی کنم نشون بدم ک منم هستم! نه! کسی تو جمع خانوادگی ب من نیاز نداره... پس سرمو میندازم پایین ب حرفاشون میخندم و رد میشم! برام مهم نباید باشه! چرا؟! چون من هنوز همون لیموی بسی کوچک ام در نظرشون!!!

حالم از اتاقم هم داره ب هم میخوره... باورت نمیشه چند بار تو این مدت جمعش کردم... بهتر بگم... من هر روز مرتبش میکنم و دوباره گند میخوره توش!

باید برم تو گوگل سرچ کنم :" sadest song ever" :)

+... هیچی!

۶ نظر

ب عمق متن بیندیشید!

"اوه!ببخشید!

عایا کمر من ب خنجرت آسیب رسوند؟"

پوف... خعلی برام معنی داره... خیلی!

پی نوشت: دوستان اینستاگرام دار... این پیج و خاهر برادراش توصیه میشن!

یکیش اینه یکیش @sofuckingfar عه... یکی دیگ ام @specialthoughtss عه...

خاستید بگید دایرکت کنم براتون...

۸ نظر

صفحه اول کتاب شیمی جان!

پیش نوشت: عاقا من وقتی ی چیزی کع قبلا ذخیره کردم رو میخام بازم ذخیره کنم(ن انتشار) دوباره اون گزینه کنار سبزه رو میزنم و چون قبلا ذخیره شده منتشر میشه:| بعد گند میخوره تو برنامه ریزی هام:| مثلا (بعضی ها دیدن) همین پست لباسای بچه جدید:| ن کامل بود ن قابل انتشار:|

بیخیال اصلا:/😅

یکی از بهترین کارایی ک سر کلاس رضوی میشع کرد نقاشی کشیدنه... وای ک چ حال میده:) اون هی ی چیزی رو شونصد بار میگه تو ب نقاشی کشیدن ادامه میدی:)

با این مقدمه یکی از بهترین صفحات اول کتاب، صفحه اول شیمی جان عه!!! (صفحه اول تمام کتابای شادی رو لیریکس نوشتم😂😂😂 شادی صفحه اول سفید نداره تو کتاباش😂😂😂 بجز ریاضیش ک اونم پر میکنم😂😂😂 بهترینش کتاب جغرافیشه... اون عالیعه😂😂😂)(وای! کلا گند میزنم ب کتابای دوستام! کتاب pre2 پونه رو ندیدین😂😂😂)

برای ماندگاری عکسشو گرفتم:)


دیگ حالشو نداشتم صافش کنم😅

کلا سوالی داشتید بپرسید:)

از قبل بگم اون ک پایینه اسمش لولوچه اس یک عدد گوریل میباشد ک از دست رضوی خل شده^^

۵ نظر

نمایشگاه کتاب 96 - 1

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آهنگی که اگ درکش کنین بدنتونو ب لرزه میندازه!

سلام...

دیشب تقریبا ساعت یه ربع به دوازده بود که این آهنگو کشفش کردم...

فکر کینم جزو آهنگ های برتر بیلبورد باشه به نام fight song از Rachel Platten...

خیلی آروم شروع میکنه... و ب اوج میرسه... بدبختی هاشو میگه و نشون میده که از همه شون رها شده و بر همه شون غلبه میکنه و ب جنگ با همه شون میره...

عاشق این تیکه اش ام که میگه:

I might only have one match
But I can make an explosion

[ممکنه فقط یه دونه کبریت برام مونده باشه

ولی میتونم ی انفجار درست کنم]

وای ک چ قدر من ازینا خوشم میاد!!!ی تیکه شه با لحنی میگه ک... اصلا فوق العاده اس!

 

 

دریافت

 

متن و ترجمه اش رو میتونید تو این وبلاگ ببینید.

بسیار توصیه میشود.... بسیار!

۷ نظر

هه هه! وی ور خارجی ندیده:))

دیروز بعد کلاس زبان پیچوندم ریاضی رو رفتیم با بروبچ میدون امام...

هه هه! جذاب بود:)) (میان نوشت:الان من ب جای اینکه اینجا پست بزارم باید سر امتحان ریاضی باشم ها!:|)

اولش رفتیم دم بازار قیصریه... اونجا وایساده بودیم هی رد شدن خارجی هارو نگاه میکردیم:)) ی گروه بودن ک داشتن میرفتن تو بازار... وایییییییییییییییییییییییییییی ی عاقای حارجی بود ک موهای فرفری خوشگلی بود... همه مون با دهان باز بهش نگاه کردیم و هیچ کی جرعت نداشت بره دنبالش بگه:"کن وی تاک ویث یو عایا؟" ب خدا اگ یه ساعت بعد ترش دیده بودیمش خودم میرفتم جلو میگفتم"هه هه! یور هر ایز بلادی آسام!":)) ولی کاراخدا بود دیگ:))

ی ده دقیقه اونجا بودیم و اصلا نمیدونستیم باید چی بگیم بهشون... دیگ ی هو دیدیم ی فسقلی وایساده با ی پیرزن پیرمرد صحبت میکنه... ما هم رفتیم چسبیدیم بهشون!:)) یعنی خدایی بچه هه نصف من بودا!اما اعتماد بنفس داشت!!! دیگ رفتیم صحبت کردیم و اینا... هرچند خعلی نسبت ب باقی عش خوب نبود!

بعد آیدا اومد پیشمون(من بودم و میترا و حکیمه و آیدا!) مامان آیدا هم اعتماد بنفس داشت... داشتیم میرفتیم وسط میدون ک ی مشت(چهار نفر) خانوم فرانسوی رو مامان آیدا نگه داشت... ی کم باهاشون صحبت کردیم و (اولش فقط میترا اعتماد بنفس داشت... ما هی ب  میترا و بعد خانوما نگاه میکردیم:|) ک دیگ با هم عکس گرفتیم و اونا رفتن ما هم رفتیم!

*وجه مشترک تعداد زیادی از خانومای خارجی صندل هاشون بود!تازشم ب ناخونای پاشون لاک قرمز زدع بودن:))

دیگ رفتیم نزدیک ورودی ک مال خیابون حافظ عه ک دیدیم دو عدد خارجی نشستن و عاقاهه داره با ی عاقای ایرانی حرف میزنه خانومه هم نشسته نگاه میکنه... ما هم دلمون برا خانومه سوخت و رفتیم چسبیدیم بهش:)) اونم فرانسوی بود انگار دقیق یادم نی!شایدم المانی بود! اصلا اعتماد بنفسمون از این خانومه شروع شد!

بعد رفتیم پیش ی کی دیگ... اسمش کلر بود و پاریس زندگی میکرد:) اینم خعلی دوسش داشتم...

بعد رفتیم ب تعقیب یک دختر و پدر ژاپنی/چینی/کره ای/... پرداختیم! خعلی زایع بودیم خدایی! فکر کن... اینا هی اروم راه میرفتن ما دنبالشون... دختره وایمیساد عکس بگیره ما پرو پخش میشدیم:)))))))))))))

وسط راه رفتیم پیش ی خانوم فرانسوی دیگ... ای عالی بود... عااااااااالللللللللللللللللللییییییییییییییییییی! خانومه ک گفت فرانسوی عه پرسیدیم چرا اینقدر فرانسوی زیاده؟! گفت چون الان تعطیلاتمونه! تازشم ایران تو فرانسه خعلی معروفه و خیلی ها اومدن (احساس کردم ی چی تو مایه های ترکیه برا ماییم براشون!) بعد ازش راجع ب روسریش پرسیدیم... اولش جواب نداد! بعد گفتم راحت باش!گفت سخته... چون از کناره های چشمم نمیتونم ببینم:)))) میخاستم بهش بگم باید پایینشو تا بزنی:))) بعد ازمون راجع ب اینکه چرا اومدیم اینجا و اینا پرسید... بعد پرسید میخاید در آینده چی کار کنین..ما هم گفتیم میخایم زبانمونو کامل کنیم و بریم!:) فکر کرد منزورمون سفر عه ولی نیت ما فرق میکرد...;) با این خانومه عکس گرفتیم و رفتیم پیش اون چشم بادومی ها ک فهمیدیم اصلا سنگاپوری اند!:| ازینام همون سوالای تکراری رو پرسیدیم و بعد ازشون پرسیدم وضعیت اینترنت رو اینجا چ طور میبینید! عاقاهه گفت خعلی خوبه...:| ما خودمون وضعیت نتمون رو افتضاح میدونیم! البته بعدا عاقاهه تو گوشیش 4G داشت و بعدا فهمیدیم محل اقامتشون هم هتل عباسی عه...(ب نظر "من" شاخ ترین هتل اینجا هتل عباسی عه... چون ب شاه عباس خعلی علاقه مندم!) و قطعه سرعت نت هتل عباسی در حد نت خونه ما نیس:|

بعد داشتیم بر میگشتیم شوهر اون خانوم فرانسوی عه ک شالش روتا نزده بود رو دیدیم... خعلی "گنده" بود! ی عاقای قد بلند و چهار شونه! عاقاهه پشتش به ما بود و خانومه روش! بعد همهمون داشتیم بهشون نگاه میکردیم ک دیگ خانومه لبخند زد ما هم رفتیم پیششون دوباره:)) بهش گفتم چ قدر قدت بلنده! گفت ملت فکر میکنن من آلمانی ام! و خندید... ی کمم با اون حرف زدیم وبعد رفتیم...

تو راه ی خانومه رو دیدیم ک مو هاش نارنجی بود! استرالیایی بود انگارو دوتایی با ی خانومه اومده بودن... این خانومه کلا خعلی میخندید! اینقدر پیش این خانومه میترا رو ازیت کردیم ک نگوووووووووو!!! بعد بهمون گفت خاستید بیاید استرالیا من میتونم ویزا و اینا براتون جور کنم:))))) دقیقا نمدونم چ طوری:| ولی الان ما عاشنا داریم:))))

دوباره رفتیم ک ی عاقای تنها گیر اوریدم... حکیمه رو هل دادیم پیشش ک بحث رو شروع کنه... عاقای نروژی بود و خعلی خعلی خعلی خعلی سرد! قفط بله و نه جواب میداد... خعلی

گرخناک بود!

و میرسیم ب آخرین و محبوب ترین زوج از نظر من! ی خانوم و عاقای اتریشی... وای اینا عالی بودن!!!!!! سوالای معمول چ قدر وقتع اینجایین و خوشتون اومد و اینارو کردیم... بعد ازشون ک پرسیدیم بهترین جایی ک رفتین کجا بوده گفتن استرالیا!در صورتی ک همه میگنن اینجا! (خدایی صادق بودن:دی) بعد از خانومه راجع ب روسری اینا ک سوال کردیم گفت ازیت میکنه و اینا و ازمون پرسید شمارو چه طور! میترا گفت ک ی قانونه و مجازات داره اگ نکنیم ازین کارا و ... بعد هی سعی کردیم درستش کنیم . گفتیم ی سری ها اعتقاد ندارن و خعلی سخت نمیگرین(:|) و اینا... و خانومه جواب داد خب من ی سری هارو دیدم ک روسریشون اینجوری بود( و روسریشو برد ته کله اش!) و ما گیر افتاده بودیم... دیگ ی جوری پیچوندیمش و اینا... عاقاهه راجع ب کشورش و جمعیت و اینا صحبت کرد... با اینا هم عکس گرفتیم... وای من از عاقاهه خعلی زیاد خوشم اومده بود:)) تو این عکسه من کنار عاقاهه ام باقی کنار خانومه:)) ی کم فاصله گرفتم ازش اکی شد! ولی مطعنم ک پشت چادرم رو گرفتع بود(خارجکی بود دیگ!سرش نمیشد بنده خدا!)! دیگ بعد از عکس گرفتن معمولا خدافزی میکردیم... دیگ میخاستن برن ک گفتم:"یو هو وری بیوتیفول عایز!(تو چشمای خعلی زیبایی داری!) عاقاهه ی جوری شد... احساس کردم ب زبان مادریش خوب میتونست جواب بده ولی انگلیسی نع.. گ کفت خوب!اینا چشمای اوروپایی اند دیگ!(شانسم نداریم:|)و با خانومش خدافظی کردن رفتن... ببین... چشماش عالی بود!!!!ی چیزی تو مایه های آبی که آیکون اینترنت اکسپلورر هست!ن خعلی روشن نه خعلی تیره بدون یک درصد ناخالصی! امروز شادی میگفت رفته بودن ابیانه... و عاقای عزیز(اسمش لیو بود!) رو اونجا دیده! از روی پست اینستاگرام من شناساییش کردع!:)) رفته بهش عکس منو نشون داده گفته من دوووسه اینم! لیو بهشون گفته بود با هم عکس بگیریم و اینا... شادی ازش پرسیده بود اینستا گرام نداری؟! حتی نمیدونست چیعه!:| میخاسته شمارشو ک واتس آپ دارع بده:|

اینم لیو...پیرمرد مهربان معروف!:دی(این عکس مال شادی عه! عکسای ما با توریستا همش کجه:| میام کات کنم خودمونم توش می افتیم:|)

بسیار توصیه میشود!!!کار بسیار جذابی است ولی زود نا امید نشوید! اولش عادم خجالت میکشع:دی


۹ نظر

دعا کنید...بگید خودشه ک باید راهو نشون بده!

میدونین... همه چی داره پیچیده میشه و تو هم گره میخوره...

تاره همه بدی هایی ک تو وجودمون داریم خودشونو نشون میدن و اون خوبی ها هنوز درست بلد نیستن چ طوری باهاش کنار بیانو مبارزه کنن...

میدونین مثل ی گره کور شده... اون میگه همه چی داره  هم میریزه و من دارم میبینم! من از تو صداش دارم میبینم چی شده... من با همه بی عقلیم میخام کمکش کنم و من براش ناراحتم... نمیدونم باید دیگ چی کار کنم... سعی میکنم سورپرایز بازی در بیارم ک خدا ی کاری میکنه طرف بگ :"ن! بیس روز دیگ:|"

میدونین ما خعلی گناه داریم! چهار تا عادم ضعیف ک دارن تو باتلاق فرو میرن...

من براش ناراحتم... نگرانم...و کار مهمی ازم بر نمیاد... قدرت دست اون عادمای بزرگ تره...اونایی ک با عشق میخان تجربه بدن بهمون و ما نمیخایم... میخایم بعضی جاهاش سختی بکشیم...ولی نه این سختی رو!

ب کمک احتیاج داریم... کمکی ک باید مثل معجزه یه هو پیدا بشه هممون ب آسمون نگاه کنیم و بگیم:"whoa!"بعد با همون لبخندی ک توش خوشحالی حقیقی وجود داره بهمون نگاه کنه و رستگار بشه...!

میدونی...دایم دیوونه "تر" میشیم... من از این ور اونم از ی ور دیگ... میترسم... میترسم ازینکه کلا راه رو اشتباه اومده باشم... میترسم ازینکه این من نباید میبودم ک بهش کمک میکردم!نکنه اصلا منم ک جام اینجا نیس!

بهش بگین ی سنگی بزنه تو سرمون... ی راهی نشون بده! اگ نفهمیدیم باشعه... پوکر فیس نگامون کنه و بگه:" ایناها! نیمیبینین؟!" بهم بگه کودوم فکرا رو خودش میندازه تو سرم و کودومارو بدی های خودم... بگین راه درستو نشون بده... بگین...داریم جون میکنیم تو اوج خوشی!:)

۲ نظر

گفت امروزو مکتوب کن... منم میگم چشم:)

سلام:)

حالتون چ طورع؟!

همیشع چهار شنبه ها روزای مزخرفی اند!!!قشنگ انگیزه ای برا مدرسه رفتن نداریم:))چون زنگ اول رسانه:| زنگ دوم زبان:| زنگ سوم ورزش داریم:|

از زنگ سوم براتون بگم بنویسم!!! باید برا مدرسه و نمره ده دقیقه دور مدرسه می دویدیم!!! شادی ی سری عاهنگ باحال عاورده بود:)) ی عاهنگ بود عادم ک گوش میداد هی ب صورت ناخوداگاه باهاش هد میزد:)) بعدا تو کلاس اداشو در می اوردیم... ب راحتی باهاش میشد ی فیلم مسخره بترکون ساخت:))

موقع ده دقیقه دویدن شد... اولش همه با انگیزه و ب ارامی در حال دویدن بودیم... هی میگزشت و کار سخت تر میشد! کار ب جایی رسیده بود ک همه فقط حالت دو داشتن! پاهای همه رو زمین می کشید و و دستارو الکی تکون میدادیم ک ما هنو داریم میدویما!!! لپتاپ رو گزاشته بودیم وسط حیاط این عاهنگه هم بود... هی ما قدم های دو مون رو باهاش تنظیم میکردیم:)) اینقدر ازین کار خوشم میاد!!!!!!!!!!

دیگ بالاخره تموم شد و ی کم دور زمین راحت رفتیم حالمون جا بیاد و بعد بازی هم دیگ رو بگیریم کردیم:| هی خانوم عدد نشون میده ما هم گوروه های اون قدر نفری میسازیم:| دیگ اون بازی هه هم تموم شد...

 من و شادی و کیمیا چون زود باختیم رفتیم ابخوری:)) من مقنعه مو دراوردم ک گرم بود و اینا... ی کم حرف زدیم بعد داشتیم دستامونو میشستیم ک بریم اب بخوریم من ب شادی اب ریختم... و شادی و کیمیا ب من ... میدونی هی تعداد ادمایی ک میباختن بیشتر میشد و میومدن تو ابخوری... جوری شده بود ک مهم نبود ب "کی" اب میپاشی... مهم بود فقط اب بپاشی!!!:))

من مو هام کاملا خیسسسسس شده و بود و استینام کاملا خیس بودفرار کردم و ب سختی ی مقنعه خیس رو روی موهای خیس سرم کردم:/... با بچه ها رفتیم پیش خانوم و ی کم تابیدیم اون وسطا بعد یادمون اومد اصلا اب بخوردیم...:|

دوباره برگشتیم ابخوری... دیگ خالی شده بود اونجا... همع مون گارد گرفته اب خوردیم و در یک عمل انتحاری دوباره شروع ب خیس کردن هم کردیم:)) جوری ک بعد ک اتش بس دادیم مقنعه هامونو در اوردیم و چلوندیم! قشنگ اب ازش میریخت!نمیچکید:| تازه مقنعه هامون رو تو هوا میتابوندیم برامون نقش کولر رو ایفا میکرد:)) بعد رفتیم وسط حیاط نشستیم تا خشک شیم:))

زنگ ورزش ک تموم شد از گشنگی درحال مرگ بودیم ک رفتیم اون ور خیابون چیپس و ماست و موسیر خریدیم...شادی پولشو داد...بعد ک رسیدیم تو مدرسه سرویس شادی منتظرش بود:)))))))

با کیمیا نشستیم محل همیشگیمون و ریحان رو هم گفتیم بیاد شروع کردیم ب خوردن!!! بعد ی باد خعلی تند اومد ماست و موسیرمون پر از خاک شد:| چیپس کلفت هارم کیمیا حواسش نبود ریخت:| قشنگ گند زدیم ب مدرسه:| تازه خانوم شریف هم دیدمون میگه خجالت نمیکشید بعد زنگ ورزش ازینا میخوردید!

پ.ن:میخایم با بچه های زبان بریم میدون امام با خارجی ها حرف بزنیم:)) جزو عجایبه ک بابا اجازه داد خودم تنهایی با بچه ها برم!!!!

۱ نظر

بابای احساساتی:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

It's never gonna be told to you daddy!

Hey daddy!

How you doing?!

U don't have to handle all this yourself...

I know I pay too much money 4 no important things...

I know u all baby/spoil me!

I know u are so worried about future!

And I can see your whit beard! But I can do nothing 4 u! U yourself!

Daddy... u are the strongest, kindest, honestestand and best man in my life...

Daddy... Keep being this daddy that u are now... never get mad, and understand that no-one ... NO-ONE is like you...

No one can make bad-lovely sounds when he is eating sth and when he is asleep...

No-one can wear those ridiculouse hats and be so fashionable!

No-one can be hasty like you in some fields...

U are the best daddy in the world...

Sorry 4 being a not-nice child 4 u and Sorry 4 hating you sometimes!

Dad?! Thanks for being MY OWN DAD^^

این منم!
یک لیموی ناقص!
مصداقی از "ن فرشته ام ن شیطان!"
هم بد، هم خوب!
در حال یادگرفتنم ک قبول کنم:
این منم!
و بعد شروع کنم ب درست کردنش:)
قضاوت نکنید:) نوشته ها در جو نوشته شدند...
پس...
بسم الله...
بفرمایید تو:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان