رسما رو همه آدما، چشامو بستم!

دلم میخاد برم دهنشو آسفالت کنم!!!
تازه دستشم آسفالت میکنم ک دیگ پست نزاره:)
نمیدونم چ جوری میتونه این همه فاز عوض کنه...
ن ب فاز خدا پیغمبر شناسیش ن ب فاز ازین پستا گزاشتنش:/
دارم یاد میگیرم راجع بهشون فکر نکنم^^
پ.ن:آهنگی ک عنوان یه تیکه شه افتاده تو مخم نمیزارع فیزیک بخونم...
پ.ن2:عایا میدانستید پیکسل "هدیه" بسیار میچسبد؟!^^
پ.ن3:مارتین دیدممممممممم:))))))) خعلی خوب بود:) فردا محموله فیلم میرسه ب دستم:))
۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

یه روز خووووب:)+ته آچار تو دل بیمار!!!

سلام:)

وای امروز روز بسی جذابی بود!

صبح مدرسه خوب بود... ب جز بعدش ک شادی قهر و دوست بود:/ خعلی بده اینجوری!!! تازه کلی سر کلاس اقای اسدی خوش گزروندیم:)) تازه حرفای حسامی رو گوش ندادم... برگشت هم مهشیدکو نزاشت با اوتوبوس برگردم... سوار ماشینشون ک بودیم ی هو یه آقاهه گفت:"عاقا چادرتون خعلی لا در گیر کرده داره از بین میره" منم درو بازکردم چادرمو بیارم تو دیدم انگار کلش بیرون بوده:| (فکر کنم قواره چادرم شیش متر بوده:|) بعد ک فکر کردم چ طوری عاقاهه گفته "آقا چادرتون" جاش نبود وگرنه همونجا کلی میخندیدم:)))))

زبان هم ک فوووووووووووق العاده بود... امروز حسینی چنان خوش اخلاق بود... چنان خوش اخلاق بود ک خدا میدونه!! میترا هم دیر اومر و خسته بود و درس نخونده بود دیگ من حدودا king of class شده بودم:))) درس ک ازم پرسید اینقدر وراجی کردم براش ک از جواب دادن کلمه surveillance صرف نظر کرد!!! یه اشتباه خعلی زایه ای ک داشتم(متن ادرمورد الفرد نوبل بود) گفتم

Alfred and his father both were inventions...

بعد فهمیدم گفتم دوتاشون اختراع شده بودن ب جا اینکه بگم مخترع اند:|کلی خندیدن بهم:/ بعد هم کلمه invent و invite رو اشتباه میکردم:((( ولی کلا خوب بود!

بعد وقتی داشتم درس جواب میدادم هی ب لباسام نگاه میکرد... اعصابم خورد شده بود! بعد ک نشستم گفت لیمو بیا بگو شالت رو چ جوری بستی(لباسام تیره بود با یه شال راه راه زرد رو ب نارنجی و قرمز تیره...) رفتم بهشون یاد دادم:)) و کلی حرف زدم... کلی خوش اخلاق بود حسینی!!!








۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

من میخام برم مشهد... خاهش میکنم!

مدرسه میخاد ببره مشهد ...

من کسی بودم ک اول از همه "خرذوق" شدم...

و من ازون ادمام ک هر چیزی میگن best situation رو برا خودم در نظر میگیرم و تاااااااااااااااااااااااااا تهش میرم...

ولی مشکل اینه که دقیقا همون first step اش گند میزنع:/

دقیقا همون گام اول برداشته نمیشع و من کلی امید بستم و رویا پردازی کرده ام!

دیروز ک باید ب بابا میگفتم بابا نبود... تو راه زبان همینطور فکرم میبافت و میبافت و میبافت ک یهو وسط راه وایسادم... بلند تو خیابون ب خودم گفتم ساکت شو لیمو و منتظر بمون... (ملت فکر کردن دیوونه شدم!)

و دقیقا همون خعععععلللللییییی بد اتفاق افتاد...

رفتار مامان نشون میداد ک بابا میگه نه...

بابا هم بسی قاطعانه نه گفت... ازون نه ها که بعدش دیگ جای خاهش وجود نداره...

همه رفقا میرن(ب جز مهشیدکو) بچه ها میگن تو نیای ما هم نمیریم... تعارفی بیش نیست:)

حالا امروز اخرین مهلتشه... قراره تمام تلاشمو بکنم...جلوی مامان هم دوقطره اشک ریختم ک یعنی توروخدا و ...

دعا کنین ...خاهش میکنم🙏

بعدا نوشت: مرسی ک نشد!

۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

We:)

If we go down then we go down together
They’ll say you could do anything
They’ll say that I was clever
If we go down then we go down together
We’ll get away with everything
Let’s show them we are better
Let’s show them we are better
Let’s show them we are better


Chainsmokers - Paris

توصیه میشود


لیریکس

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

دربی؟!عشق؟!

بگذار آبی ها و قرمز ها ب جنگشان برسند

من هنوز تکلیفم را 

با قهوه ای سوخته چشمانت روشن نکرده ام...

😌

پ.ن:جین ایر عالی بود.... عالی بود... عالی بود...

پ.ن2: مامان اون بادی و شلوار قرمز  ک روش عکس ی دایناسور سبز داشت و مهدیه سایز 1 یا 2 شو میخاست نخرید😔 خودم برای بچه جدید میخرم:) ناراحت نباشه!!!(البته فکر کنم هنوز حس نداشته باشه:/) در آینده(!) همش میرم خونشون اذیتش میکنم:)) پاشو قلقلک میدم مهدیه دعوام کنه:))

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

امتحان شیمی

فکر کنم امروز برا اولین بار قراره ی امتحانو واقعا سفید بدم یا تک بشم!!!
برام مهم نیس:/
(مدرسه رفتن هم خره!)
۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

Unusual lovers

در لفافه ای بزرگ بهش گفت:
Hey babe!
I love you! But I won't marry you!!!
و درخترک قبول کرد... هیچ نگفت!
دخترک عقلش فرمان میداد و قلبش زندانی بود...
پس هیچ نگفت!
(عایا انقدر خوشبخت شده ک تمام زندگی اش را نوشته؟!)
______
در موردی دیگر(!) قابلیت های فرا انسانی گند زد!!!
۰ موافق ۰ مخالف

دوباره داره کار دستم میده...

باید ی کم این "حساسیت"عه کم شه...

وگرنه دوباره روح و روان خودمو و باقی مردم جهان رو بهم میریزم:|

هی باید اروم بودنو ب خودم تلقین کنم و اروم پیش برم...

برای همه پیش میاد و ی چیز عادیه ولی من روش خعلی حساسم... اگ اینجوری باشه همین چهار تایی هم ک هستن دیگ نخاهند بود!!!😕

I will fix it!

I MUST fix it^^

۰ موافق ۰ مخالف

ایده های دیوانه وار من!(این قسمت جنگله کتاب!)

سلام:)

تصمیم دارم ایده های خلوارم ام بنویسم:))

دیشب داشتم فکر میکردم... ازونجایی ک من کلا ب رفتن علاقه مندم! و ازونا که کلا ب کتاب فروشی علاقه مندم برم برا خودم شهر کتاب بزنم...

مثلا شهر کتاب شعبه کالیفرنیا!!!(دقیقا هم نمیدونم چرا "کالیفرنیا"!اطلاعات کاملی هم ازش ندارم ولی خودش شد شعبه کالیفرنیا:)) )

بعد فکر کردم اگ اونجوری باشه فقط باید کتابای فارسی بیارم و عادم های خارجی که میان ب مغازه من گناه دارن!

و بعد فکر کردم ک من چ قدر ب فروشگاه جنگل علاقه مند شدم! گفتم میام اسمارو نصف میکنم برای خودم "جنگل کتاب" میزنم!نصفش فاز شهر کتاب گوگولی باشه نصفش فاز جنگل توهم توهم و قاطی پاتی و باحال باشع:)) تازه تو قسمت جنگل کتابای خارجی هم میارم عادمای خارجی زایع نشن!!!

^____^



پ.ن:تو قسمت لیسنینگ اون قسمت ثینک اند تاک نوشته بود ب نظر شما مهم ترین اختراع بشر چیه... بچه های قبلی گفتن برق... من گفتم البته که برق ولی کتاب و کامپیوتر مهم ترین چیزایی اند ک اختراع شدن! گفت کتاب چی جوری اختراع شده؟! گفتم مثلا کسی که اوند این برگه هارو بهم چسبوند و بعد ی چیزی کشید دورش و براش کاور درست کردو اینا...

گفت تو اولین نفری هستی ک اینو دارع میگع...

من^^

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

بلند ترین پستم فکر کنم... خطر سرسام!

سلام ببخشید نبودم ی مدت نخوندمتون... در اولین فرصت ستاره هاتون خاکستری میشع!


ن ب اون موقعایی ک برا ی پست سه تا چیز مینوشتم اخرش هیچ کودوم پست نمیشد ن ب الان ک کلی موضوع برا نوشتن وجود داره ولی من اینقدر خسته ام  ک هیچ کودومو ننوشتم:( موضوع هایی بسیار وجود دارد و احتمالا این پست خعلی بلند خاهد شد!!!
1.در روز یک شنبه 17 بهمن با بابا ب خاطر "این" موضوع رفتیم مد... عادم وقتی با بابا میرع یکم دیر میرع دیگ؟! وقتی با بابا رسیدیم مدرسه کیمیا اومد سلام کرد... منم جوابشو دادم گفتم الان بابا رو میبینه میرع! نرفت:| ما نیز کاری ب کارش نداشتیم و پیشمون بود و من و ددی رفتیم دفتر ک اونجام هیچ کی نبود:/ دیگ بابا با بصراوی حرف زد و من رفتم کلاس ک وسالامو (وسایل+ها+ام+را) بزارم و بعد ک دوباره برگشتم پیش بابا کیمیا هنوز بود! دیگ توجه زیادی نکردم و بابا منتظر فرهمندا نشست و منم رفتم کلاس! مهشیدکوی ی جوری رو دم کلاسمون دیدم... فازش معلوم نبود ک میخاد چی کار کنع:/ دیگ با هم رفتیم تو کلا و اونجا همع بودن دیگ! یکم با شادی حرف زدیم و بعد ریحان و فاطمه رفتن... دیگ حرف خاصی با شادی نداشتیم منم مث همیشع سرمو گزاشتم رو میز و بعد ک بلند کردم کیمیا و مهشید هم نبودن و شادی مزطرب(مزترب؟!مضترب؟!مضطرب؟!مظترب؟!) نشسته بودن ک من خابیدن رو ب سکوت کردن ترجیح دادم ک بار بعدی ک سرمو اوردم بالا هیچ کی نبود:/ منم خابیدم😴😍 تو بلندگو ی چیزایی رو گفتن منم مث همیشع اهمیت ندادم... بعد شادی اومد تو کلاس گفت لیمو گوشی اوردی؟! من😐 عاخه من وقتی بابا میام گوشی بیارم؟! اصلا من کلا گوشی میارم؟! بعد گفت وسالاتو بیار دفتر کارمون دارن! منم گفتم خو بابا اونجاس منو کار دارن بیچاره شادی حتما ی خبری هس دوباره... تو دفتر شولوغ پولوغ بود... بابا با فرهمند کوچک حرف میزد و خانوم بصراوی با ی عالمع عادم دیگ و دور خانوم عرب هم چند نفر عادم بودن! بعد (عاشق این تیکه عم😂) شادی رفت پیش خانوم بصراوی گفت خانوم شما منو لیمو رو صدا زدین؟! خانوم بصراوی هم گفت نع!!!! شادی داشت چپ چپ نگاه میکرد خانوم بصراوی رو...منم رفتم پیش بابا ببینم مسعله حل شد یا نع ک بابا داشت خدا فظی میکرد... دیگ بابا رفت و شادی دست منو گرفت گفت بیا گفتن بریم اینجا تا ببینیم چی کارمون دارن... بعد رفتیم اون تو....
واهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهایییییییییییییییی!
برام تولد گرفتع بودن ب صورت خودجوش☺😊 خعلی خوب بود!!! با وجود زایع بازی هایی ک دراورده شد ولی عاااااااااااااالی بود^^
بهم کادو هم دادع بودن😍😍😍
شادی و کیمیا و فاطمه و طب طب و فاطمه برام هدفون خریده بودن... من و شادی ی شال گریفیندور شبیه هم داریم... حالام هدفون هامون مث همع!!! ی مدت حرف خرید هدفون شدع بود منم تو چت هایی ک با شادی داشتیم "کولی" بازی درمیاوردم ک منم هدفون میخام در صورتی ک هم من هم شادی میدونستیم بابا برام نمیخرع ک خودش دست ب کار شد:)) خعلی خر زوق شدم:)
مهشیدکو برام ی کتاب عرفان گرفتع بود^^ ازونا ک صدای عرفان رو هم دارع!!! هنوز وقت نکردم بخونمش:| تازع ی کارت پستال فوووووققققق العاده هم بود!!!!! واهاهاای! خعلی خوب بود:)
ریحانه هم ی لاک سبز عابی با ی جفت گوشواره جغد بسی کوچک بهم داد!!! بسی شادمان گشتیم:))))))))))))))))
خعلی خوب بود:) خعلی!!!!
اینم اینجا جا کنم ک فرداش ک کلاس زبان داشتم میترا هم بهم کادو 3 تا کتاب داد!!!! اصلا خعلی خوش ب حالم شدع:))))))
2. پنج ش ک تیچر(میتونید حرف چ رو ب صورت خاصی برای خودتون تلفظ کنید؟! همونجور ک عاقای عباسیان از رو مسخره بازی تلفظ میکرد؟!) ریدینگ رو درس داد گفت این ریدینگ رو حد اقل 10 ساعت باید بخونیدش (ک من معتقدم ب جای کلمه ساعت hour میخاسته بگه دفعه time ک مخش قاطی کرده و خودش نفهمیدع!) دیگ من همش وقت های ازادم یا کلمه میخوندم یا ریدینگ رو... میخاست ب صورت داوطلبانه بپرسه... من و ایدا و حکیمه و میترا(حالا همون جلسه قبل جواب داده بودا) و مبینا و نگین و اون دختره ک کنار ریحانه میشینه فکر کنم نیلوفر داوطلب شدیم تو چشمای من نگاه کرد منم دفترمو برداشتم ک برم گفت نگین بره جواب بده:/ این واقعه سه بار رخ داد  و از ما ها نپرسید:| خعلی ...... عه! نمیدونع من چند وقته دارم اینجوری میخونم:|
3. امروز(سه شنبه) روز فوق العاده ای بود!!! صبح سر الکی-مثلا-جشن خاب بودم😴 البته توسط شادی کیمیا ک تو دماغم اون مو های شال گردن کیمیا رو فرو کردن بیدار شدم:| خعلی بد بود!!!! سر زنگ دینی ی کم کتاب خوندم ی کم زبان خوندم و خابیدم😴 سر زنگ ریاضی مسعله هارو فهمیدم و بعد ی شوکولات ب خانوم دادم ک خودشیرین بازی برداشت شد(نیلفروش ی خانوم با پوست سفید چشم های روشن دماغ عقابی و لپ های گوگولی و غب غب؟! (ازونا ک زیر چونه عادم ها هس!) عه!!! نگاه ک میکنی میفهمی ک پوستش خعلی نرمه😌 ازون عادماس ک حتی اگ دیویست سالشون باشه و تو از کنارشون رد شی دلت میخاد برگردی و لپش رو بکشی و بعد ب راهت ادامه بدی!!! تازه ب قیافه اش میخوره مث من شوکولات دوست باشع!!!) بعد زنگ شیمی شد!!! قشنگ اون روی رضوی رو بالا اوردیما! ی رگه بچه بازی تو وجودش وجود داره!!! برا امتحان و مدل تدریسش کلی داد و بیداد کردیم و کلی حرف زدیم و جواب داده بعد ی هو میگع من اصلا باهاتون قهرم:|||||||||||||||| عاخه چ وضعیه!!! تیکه کلامش خانومم و آفففففففففرین عه!(تیکه کلام دبیر دینی مون ک "توجه کردید" عه هم خعلی رو اعصابع) و بچه ها ب خاطر لکنت داشتنش هی اداشو در میارن:/ من ک تمرین دوره ای ننوشته بودم پس ته کلاس و تایم نماز رو خابیدم😍😴 ک بیدارم کردن و با شادی ی عاااااااااااااااالمه دیوونه بازی دراوردیم... ازونا ک بعدش باید خستگی دیوونه بازی در کنیم!!! تازه شادی ی کاری کرد من پیش عاقای شجاعی احساس خنگی کنم!!!:/ دیگ بعد برگشتیم سر کلاس اذر.... سر کلاس اذر اول ازمایش تعیین گوروه خونی رو انجام دادیم... 10 نفر قرار بود تایین کنن ک اول منو شادی هم دست گرفتیم ولی بعد انصراف دادیم... ترسیدیم ایدز بگیریم بیچاره شیم:/ مداح زاده داوطلب شد و مال گوروه ما بود... اولش شجاع بازی دراورد ولی بعد اون ک مث تیغ+سوزن بود رو دادن بهش فهمید باید "توک" انگشتش رو سوراخ کنه گرخید... خلاصه بگم(!) کار ب جایی رسید ک من کله شو گرفته بودم و صورتش سرخ شده بود و تو گوشش چرت و پرت میگفتم دونفر بدنشو گرفته بودن و ی نفر دستشو ثابت گرفت و محبی هم انگشتشو سوراخ کرد... قشنگ پدرمونو دراوردتا 3 قطره خون بهمون دادا!!!دیگ بعد ازون مایعا ریختیم روش و فهمیدیم ک بی منفی عه!!! اذر سر کلاس همیشع گوشیش دستشه(الان ک فکر کردم دیدم گوشیشو جدید خریده!اولای سال گوشیش خعلی داغون بود!) بعد بهش گفتیم ازمون عکس بگیرع(ازون مدل عکسای مثلا فاز دوستانه و اینستاگرامی:/) ک بعد برامون فرستادش... قنبریان آب کلم اورده بود ک باهاش ازمایش انجام بدیم... میگفت وقتی اب کلمو میگرفتم رنگش ابی میشد...برامون اب کلم ابی اورده بود! ک البته این مهم نیس چون با کلاس مهشیدکو اینا بودیم و کلی دوباره خوش گذشت!!!شادی زده بود ب سرش و مهشیدکو هم همراهیش میکرد:|
4. بابا ساعت 6 ک اومد خونه گفت من یادم نرفته قول دادم ببرمت شهر کتابا! میخای فردا بریم یا الان... ما هم الان رفتیم!!!^^
رفتیم شهر کتاب چهارباغ بالا... جاش عوض شده بود رفته بودن ی جای پایین... 5جلد کتاب گرفتم... سری شرلوک هولمز و جیمز باند و هابیت و ارباب حلقه ها نداشت:/ احتمالا اینا رو کلا شهرکتابای اصفهان پیدا نکنم یا از مرکز تبادل کتاب یا از شهر کتاب سینا(ابن سینا؟!) ک دایی گفت بخرم... البته اگ بابا بزاره بخرم:/ وای دلم میخاد فروشگاه موی لا ک جلوی سیما پردیس کورش؟! عه برم! ی چیزای بسی خفنی دارع ک خدا میدونه😍 و امروز بالاخره پس از دو هفته پاکن خریدم!!!!! ب حدی رسیده بود ک بچه ها میگفتن بیا پاکن ما مال تو دست از سرمون بردار:/ تازه مدل پاکن و خودکارو اینای منو شادی یکی هی قاطی میشه:/ مثلا من ی بار دوتا ابی داشتم ک نمیدونستیم کودوم مال کودومه... یا خودکار مشکی دوتامون نبود ولی فقط ی خودکار مشکی رو زمین افتاده بود:/ ی وضعی داشتیم اصلا:/
اصلا داشتم ی چی دیگ مینوشتم:| ی پیکسل فوققققققق العاده خوب هم خریدم ک روش نوشته اهای تو ک ساعت شیش صبح این همه انرجی داری تو انسان نیستی!!! اصلا عالی بود!!!! دیگ بعد از شهر کتابم ی جوری بابا رو پیچوندم و منو برد جنگل!!!! خیلی خوب بود! حیف ک ب بابا گفتم کتاب نمیخرم و میترا کتاب بهم داده وگرنه کلی چیز خریدع بودم!!! دیگ فقط نسخه کپی عه اصله نمایشنامه جانوران شگفت انگیز و زیستگاه انها رو خریدم و برگشتیم خونه و الان در خدمت شمام!!!:))
پ.ن1: اهنگ water از گروه pentatonix پیشنهاد ویژه بلاگر عسد!
پ.ن2: بازی عه جدید کشف کردم... cube escape خعلی جذاب و مخ ب کار بر بود!!! توصیه میشود:)
پ.ن3: من بالاخره مفهوم "مودم وایرلس" رو کشف کردم!!! البته میدونستم چیه ولی نمیدونستم... رو باکس هدفون نوشته بود wireless هی میخوندمش و میدیدم چ قدر اهنگ این کلمه اشناس و فهمیدم وایرلس و wireless یکی اند:))
پ.ن4: خعلی خابالو شدم... خعلی زیاد!!!
پ.ن5: اپلیکیشن spotify برای موسیقی دوست ها پیشنهاد میشود... همچنین برا کسایی ک میخام لیسنینگشون قوی شع!
پ.ن6: هیچ احساسی ندارم ک نرفتم فاطمه رو ببینم... احساس میکنم... ببخشید هیچ احساسی ندارم:/
پ.ن7:زندگی ب طرز شگفت اوری شیرین میشود!
۳ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
These are things coming out of my head.
Sometimes bullshite
Sometimes good things.
That's it!
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان