۱۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

نام:لیمو ترش _ شغل:گند زدن!

من و شادی خدای گند زدنیم...

سه شنبه اون هفته (دقیق یادم نیست کودوم اون هفته!) که شادی آهنگ گزاشته بود و در حال شادمانی(!) بود و فرهمند بزرگ ی هو اومد تو و دعوا کرد و شادی رو گشت و فلش من پر از فیلم تو جیب شادی بود و بعد شادی فلشو داد بهم من فرار کردم بیرون و مهشیدکو داشت رد میشد و فقط فلشو برد و داشتیم ب فنا میرفتیم و کل کیف ها رو گشتن و فلش ها رو جمع کردن و نمره انضباط کم کردن... به نظر میرسید قضیه تموم شدع ولی اون تازه شروعش بود...

پریروز تو نمازخونه گفتن خانوم فرهمند کوچک دنبالت میگرده و بعد که رفتم دفتر شادی و مامانش تو دفتر نشسته بودن و حال شادی بد بود و...

ف. ب (مختصر فرهمند بزرگ) پرسید الان تو کیفت فلشت هست منم گفتم همه چی مو تحویل مامانم قبلا دادم.

گفت ی نفر تو کلاستون به چند نفر فیلم ترسناک داده و مامان بچه هه زنگیده مد و گفته دختری من حالش بد شده و میبرمش پیش روانشناس و.. بگردید ببینید کی بوده و... :/

ف.ب گفت لیمو تو بودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(خاک بر سرش :///////) 

کلی گفتیم و اینا که الان نمیتونم بنویسم :(

بعد گفت میزنگم خونتون به مامانت میگم -_-

من گریه ام گرفته بود(برای درک عمق فاجعه بدونید من تو این شیش سال آخر تحصیلم دوستام فقط یک بار گریه مو دیدن!!!) 

مامان اینا هیچی نمیدونستن و من التماس کرد نزنگ! 

بهم میگه تا ۳شنبع بگو کار کی بوده تا نزنگم! 

خونه که رسیدم با پاسخ نه به سوال حالت خوب بابا جنگ جهانی در خانه بر پا شد...

امروز مامان اومد مدرسه...

خیلی عصبانی بود و خودش رو برای بار دوم خالی کرد...

خشم مامان پایان رسیده ولی بابا نع... ی دعوای. گنده در انتظارمه... 

استفادع از وسالای الکترونیکی به جز تلویزیون فعلا ممنوعه...

من بچه بد و عوضی یی نیستم...من فقط بی فکرم و سوپر شیطونم و همه رو مثل خودم زیادی فان و انسان میبینم... هر چند شاید خودم انسان کاملی نباشم...

برام دعا کنید خشم بابا خیلی نباشه...

پ.ن:امتحانات نوبت اول در راه است:/

پ. ن ۲:دومین نمره کامل زیست... اعتماد به نفسم داره بر میگردد :)

پ.ن 3:دبیر زیستمون فامیل در اومد!!!

پ. ن۴:این فقط یک امتحان و یه تلنگره تا عادم شم!!!

  • لیمو ترشـــ🍋
  • Monday 29 Azar 95

عنوانم نمیاد!

و چرا درست هنگامی که درس داریم خود را به بیخیالی زده و سریال دانلود میکنیم؟!
وای بر درس نخانان!!!همونا ک یه درس دفاعی میخونن و یه قسمت شرلوک میبینند، چرا درس نمیخانید؟!
و عایا نمیترسید از روز گرفتن کارنامه؟ همون روزی که امید هایتان برای خریدن دوربین/تلفن همراه ب فنا میرود؟!
خداوند همه مارا شامل رحمت حودش کند... برکت ب حجم اینترنت همگی بدهد تا با خوشحالی "چیز" دانلود کنید!!!
_______________
عای عم هپی ابوت واچینگ شرلوک!!! عا عم گواینگ تو بی اینترستد مور این "کاراگاهی" فیلمز اند سریز!!!دی عار سام تایمز "فک انداز" اند سام تایمز "اسکل کننده"!!!
_______________
خشم فرهمند بزرگ (اینو حنما مینویسم ی رو!) ک شده بود شبش گرخیدم...
فلش عزیزم و رم ام و هندزفری جانم و کابل هامو تحویل مامان دادم...
از روی سیستم تقریبا 80 گیگ فیلم و 30 گیگ اهنگ پاک کردم...
اینستامو دی اکتیو کردم...
و الان میخام داد بزنم غلط کردم...
________________
من یک عدد نق زننده هستم!!!
  • لیمو ترشـــ🍋
  • Saturday 27 Azar 95

درباره من... چقدر نوشتنش سخت است...

دارم در وبلاگ ول میگردم...
امتحان دفاعی هم خر است!!!
فهمیدم چ قدر عادم میخاستند در مورد من بدانند اما من چیزی نگذاشته بودم...
فهمیدم چ قدر درباره من نوشتن سخت است...
اینطور ک با اینکه در باره من مینویسی اما در باره من نیست...
اینکه هر چه مینویسم اب لیمو ست!!!
  • لیمو ترشـــ🍋
  • Friday 26 Azar 95

دلم میخاد برای بابا لاک بزنم!!!

انگشت خیلی چیز جذابیه... کار های فوق العاده مختلفی میشع باهاش انجام داد!!!
مثلا بابا با استفاده از انگشتاش بهم نشون میده ک داره راجع ب کودوم مسعله ریاضی حرف میزنع...
اقای مداحیان با انگشتاش شکلک درمیاره ک نشون بده چ قدر سریال پریا مزخرفه(بود).
کیکاووی نژاد با انگشتش ***** ****.
من با انگشتام علامت راک رو نشون میدم...
از انگشت مث همه چیز زندگی میشع هم خوب استفاده کرد هم بد...
میشع باهاش چیز های خوبی نوشت و یه نفر/خودت رو خوشحال کرد...
میشع باهاش نیشگون گرفت طرف رو ب گریه انداخت!!!
اما امروز ب ی نکته دیگ ای هم پی بردم... ک انگشتامون ک ناخون داره... همون ناخون میتونع ادمو شاد کنه!!!
مثلا اون روز ک سر کلاس اقای مداحیان داشت دفترمو صحیح میکرد و من با خودم گفتم وای چ انگشتا و ناخونای گنده ای داره!!! در حالی ک کلا جسه اش ریزه میزه اس...😆
یا امروز... بابا داشت مسئله ریاضی نشون میداد و من با خودم فکر میکردم ناخونای بابا برای لاک زدن فوق العاده اس... ناخونای بلند و کشیده ای داره و روش میشع با خیال راحت لاک زد و بعد روش طرح زد... کاری ک من برای خودم نمیتونم بکنم:| یا مثلا ناخون های فائزه ک برای خاروندن خعلی خوبع:)) اصلا خاهر زاده ها روانی اینن ک فائزه کمرشونو بخارونه(هرچند من هم در ایامی ک طفلی بیش نبودم از این کار لذت میبردم اما حالا من کجا و ناخونای فائزه کجا!!!😂)
من ب شخسه استفاده ای چندش از ناخونام میکنم... برای رهایی از استرس ازشون استفاده میکنم و بعدش ی کم درد میکشم... مثلا دیشب ک اوژنی گرانده(اسمش خعلی سخته برام... هنوز بلد نیستم چ جوری باید بخونمش:|) میخوندم چون استرس داشتم ک بابا بیاد و بپره بهم ک ای بچه! برو بشین سر درست!!!! برای رهایی از استرس پدر ناخون های گرام رو در اوردم... تو رفقام خیلی ها این عادتو دارن...
ب ما ها میگن عادم خوار!!!:))😆 و با دیدن دست طرف مقابل میتونیم عادم خوار بودن یا نبودنش رو بگیم:))هرچند طرف انکار کنه!!!
اون دفعه ک تو جو بودم نمیدونم ب یکی گفتم یا همینطوری اینو نوشتم:"ما عادم خوار ها ب خودمونم رحم نمیکنیم چ برسه ب دیگران!!!"
عای عم عه سوپر هیومن ایتر!!!
_________
کاش میتونستم ی کاری برای مامان بکنم:(
  • لیمو ترشـــ🍋
  • Friday 26 Azar 95

ثبت نام در دقیقه 89 و پنجاه و نه ثانیه!!!

همینجوری رفتم سایت کانون رو چک کنم ببینم برا ثبت نام باز شده یا نه...

دیدم دو شنبه پنج شنبه اصلا یه نفر جا داره!!!!

خدا کنه میترا و ایدا هم گرفته باشن!!

  • لیمو ترشـــ🍋
  • Thursday 25 Azar 95

عای عم نات چندش!!!

امروز رفتیم درمونگاه امام علی تا ببینیم واقعا این مورد هست یا نه...
رفتیم و بعد همون کسی ک قبلا گفته این مورد هس همونجام بود!و همون دوباره منو معاینه کرد! و همون دوباره گف اون مورد هس!!!
احساس بدی نسبت ب خودم پیدا کردم و روی خودم حساس شدم...
از دهنم در رفت و ب ریحانه گفتم ک چی شده!!!
احساس میکنم الان باید ب ی ادم تنها و منزوی تبدیل شم...
اما نمیخام اینجوری پیش بره... ب ریحانه میگم رفتم متخصص و گفته همچین چیزی نبوده و زندگی عادی خودمو و مخصوصا بیخیالی پیش میگیرم... یکی دیگ از چیز هایی هم ک برا خودم تجویز میکنم اینه: روزی سی مرتبه بگم:"عای عم نات چندش!"
  • لیمو ترشـــ🍋
  • Thursday 25 Azar 95

با ادب صحبت کنیم!

نمیدونم چرا ملت خیلی بی ادب شدن:/
چیزایی ک خیلی بد بود عادی شده!!! یه سری فحش هام هس ک ادم تو جمع استفاده نمیکنه... برا اوج عصبانیتاونم تو تنهایی ب کار میرفتن... الان ورد زبون ملته! هرچند خودمم بچه بدی شدم از یک کلمه انگلیسی استفاده میکنم ولی من تو ترکم ب خدا!!!
نازلی ب راحتی تو چت ازشون استفاده میکنه... هیچ چیشم نیس .. انگار نع انگار!!!
چرا بی ادب شدیم؟! چرا تغییر کردیم؟! من و خاتواده ام هنوز ب سبک قرون وسطایی حرف میزنیم؟! چرا چیزهایی ک هنوز خط قرمز من ب شخصه اس برا دیگران بسیار عادیه؟!
نکنه اصلا مشکل از منه؟!
ملت فکر میکنن ما "بلد نیستیم"!!! بلکه ی چیزایی بالاخره ب گوش همه میرسع!!!
  • لیمو ترشـــ🍋
  • Wednesday 24 Azar 95

زبان...زندگی من

نمره هام داره تو زبان میاد پایین...
ازین اتفاق متنفرم... ازینکه از میترا عقب بمونم بدم میاد...
خیلی بد نیس ولی خیلی خیلی خیلی جا داره ک بهتر بشم😔
  • لیمو ترشـــ🍋
  • Monday 22 Azar 95

چرا سعی داریم اسباط کنیم "من بدبخت ترم"؟!(بیماری خب تپ)

محصل ک باشی ی سری فکر ها و طنز ها و خل بازی های خیلی مخصوصی داری!!!
یکی از بیماری هایی که بهش مبطلا ممکنه بشی بیماری "خود بدبخت تر پنداری"عه!!!
مثلا ریحان میگع وای من دیشب تا یک بیدار بودم! اگ تو هم یک خابیده باشی میگی درک میکنی اما اگ (مثل بهترین شب های عمرم) تا سه و چهار بیدار باشی و مشغول فیلم دیدن باشی بیماریت میزنه بالا و میگی برو عامو!من تا چهار و نیم بیدار بودم!!!(بله!نیم ساعت خودتونو بیشتر بیدار تصور میکنید ...)
یا مثلا امروز ک مهشیدکو گفت ک برا فردا دوزنگ وحشتناک داره...(ب نظرش هندسه چیزی وحشتناک تر از زیست ماست... ممکنه اینم جزو همون بیماری "خب تپ" حساب بشه!!!) و منم در جواب بدبختی های خودمو گفتم!!! ک همون بیماری خب تپ عه!!!
این بیماری شاید چیز خیلی مزخرفی باشه ولی رو زمیر ناخود اگاهمون تاثیر داره(قسمت پایین رو اگ تاثیرات موسیقی ریورس رو قبول دارید باید باور کنید:| ) اینکه طرف فکر میکنه ک در بدبختی ها تنها نیست و همواره فردی بدبخت تر از اون وجود داره!!!پس همونطور که ب خودش دلداری میرده سعی میکنه خودش رو بدبخت تر هم نشون بده!!!
  • لیمو ترشـــ🍋
  • Saturday 20 Azar 95

با بابا نمیشه رفت بازار!!! اما میشه رفت شهر کتاب!

فاز بازار رفتن من و بابا یکی نیس...
قرار بود با مامان بریم ک مانان سرما خورده خوب نیس حالش...
مامان میگه با بابا برم ولی نمیتونم!!! بابا نمیتونه لذت ویندوشاپینگ(اینکه بری بازار بدون هیچ نیتی هیچ چیزا ببینی شایدم ی چی بخری) رو درک کنه... از نظر بابا بی معنیه و برا همین کوفت ادم میشع!
دلم میخاست با فائزجان برم... اما اونم سر زندگی خودشه!!!
پس میشینیم سر درسمون ب کوفتم فکر نمیکنیم:/
اما با بابا میشع رفت شهر کتاب ک کلی بهت خوش بگذره^^
البته اگ فاز "تو ک الان نمیشه کتاب غیر درسی" بخونی بر نداره!!!
امشب بردم شهر کتاب... البته ب خاطر قبلش ک خیلی حوصله ام سر رفته بود و جایی نرفته بودم و ب مامان گفته بودم و مامان سفت ب بابا گفت ک لباساتونو عوض نکنید با امیلی برید شهر کتاب بود!!! ک رفتیم شعبه نظر... بابارو تاحالا نظر نبرده بودم... جای جدیدی بود براش... ک البته ب روی خودش نیاورد... تو راه هم مسئله بورس تحصیلی برا لیسانس رو مطرح کردم ک با زدن مثال های زیبایی و در لفافه بسیار"خیر" غلیطی گفت!!!ک بگذریم!!!
شهرکتاب ک بودیم اولش بابا با مسعولاش (ک اون اقا بوره هم بود!!!) شوخی کرد ک چرا رو در نوشتید بکشید ولی باید فشار بدیم؟؟؟ و من رفتم دنبال پیکسل و ی پیکسل سپینود(دوربین)برا خودم برداشتم... چون پیکسل های کفشدوزک جنسش پارچه ای بود دوس نداشتم...و پیکسل های ترمه هم ی جوری بود... نتونستم دوسشون داشته باشم و پیکسل جغد از سپینودم نمیخاستم ک رسیدیم ب دوربین!!!
با بابا کتابارو دیدیم و چند باری هوس کردم دفترچه یادداشتم بردارم ک بر نداشتم...چون خیلی گرون میشد(ن اینکه بدون دفترچه یادداشت خیلی ارزون شد:/) و کتاب هی یو رو بالاخره دیدم و برداشتم... کتاب اوژنی گرانده(اسمشو درست نمیتونم بخونم!) رو هم برداشتم... و یه دفتر ک روش یه عاقاهه اس ک گیتار الکتریک دستشه و اینا... هم برداشتم... کنار لوازم التحریر هاش هم دو تا عاقای خارجی بودن ک اسم یکیشون روبرت بود(یاد رابرت د دال افتادم!!!)😂 اون یکی صدا میزد روبرت؟! روبرت میرفت پیشش و بهش میگفت:"fyeclfydlhdyd9dhfoyfl" نمیفهمیدم چی میگن😁 انگار فقط اسمش انگلیسی بود!!! و...
من گفتم ک حساب میکنم اما بابا گوش ندادن و زحمت 47تمنو کشیدن... مث همیشه هم اون شوخی:" میخاستم 7500 رو بدم و 40تمنش رو تخفیف بگیرم" رو هم کردن...
مغازه سرمک رو هم بهشون نشون دادم... خوششون اومد!!! تو راه هم بهم گفتن ک قصد نوشتن خاطراتشونو دارن... بابا زندگی عجیبی داره!!! خاطرلت جالبی میتونه از توش دربیاد... خدارو چ دیدی؟! شاید بابای ما هم ی روز کتابشو چاپ کرد!!!!
  • لیمو ترشـــ🍋
  • Friday 19 Azar 95
لیمو.
همین:)