#39

ظهر خواب بودم... یهو بیدار شدم و از پنجره ب بیرون نگاه کردم... آسمون، آسمونه ساعت 9 صبح بود. یکم فکر کردم. سه شنبه خوابیدم. چهارشنبه هم امتحان تاریخ داشتم. بعد بازم فکر کردم ک عایا پاشدم ک تاریخ بخونم؟ بعد یادم افتاد نه خواب بودم همش... و من ساعت 8 صبح امتحان داشتم.

و یهو همش مثل ی آوار خراب شد رو سرم... من ظهر سه شنبه خوابیدم و الان ساعت 9 صبح چهارشنبه بیدار شدم! تاریخ نخوندم و مدرسه نرفتم!!! داشتم سکته میکردم... با وحشت بیدار شدم و رفتم تو سالن. بابا داشت تلویزیون میدید... منو دیده و بهم با تعجب نگاه میکنه. میگم بابا الآن کی عه؟! میگه عصر! خیالم راحت میشه. بابا بهم میخنده. من عصبی شدم. و میرم و ب باقی خوابم میپردازم و ساعت چهار و نیم بیدار میشم!

بعدش ک دوباره بابا رو میبینم بهش میگم وای اون موقع داشتم سکته میکردم ک بیدار شدم! بابا لبخند میزنه و میره ک وضو بگیره... احساس میکنم فهمیده  ک دیوانع شدم!

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#38

خب... امتحان بعدی یی ک واقعا صفر میشیم عربی عه...

تقریبا 12 ساعت دیگ امتحان دارم و فقط 1 درس کامل و 1 درس نصفه خوندم✌

#مرگ_بر_عربی :||

۰ موافق ۰ مخالف

#37

I thinked about it so much, and I realized that all of my friends are too good. And actually I don't deserve them... I really don't cause they all are so much unique! But me...Just a simple crazy wierdo!


I really miss Mr.Madahian... Such a cute boy he is... I really wanna have another class with him!


I saw Mr.Ghobe... And when I thought about his classes etc I found out that during 2 levels he told us?"No whispering in my class," and Mitra and I was always talking in his class and he said nothing! Yes... Some times it felt like he wanted to kill us but he never did anything!


There was another thing I wanted to talk about in this post but I don't remember that important thing:||


You know... I usually go to ILI by subway... Today I wanted to go faster so I went by bus... I had headphones and I was listening to a nostalgic music... I went on a bus and I was reading sth in phone... Then I looked around after 5 minuts and I found out that I took the wrong bus:|| And it went to a highway and I was compeletly LOST:|| The Internet didn't work and I couldn't use Snapp too and Mommy and Daddy wasn't in town so I was the lonlies girl ever! So with misery I found the right bus and took it and riched the class 5 min late:/ If I used the subway I wasn't THAT late:/


Oh! And I'm thinking about wich class should I attend after English... Spanish or Franch?! If I wanna spend rest of my life around the world Spanish is better ... If I wanna go to university abrode Franch is better 4 art university... And If I wanna migrate some day... German is a good choice!IDK!


Oh... And I'm studying Chemistery... It's not that bad... But I should've started earlier like always...:'( But I love it :)


I think I have nothing else to be told    .... Wish you a great weekend darlings:)

۰ موافق ۰ مخالف

#36


عاقا کسی اینجا فیلم اسپلیت Split که راجع ب عاقای چند شخصیتی عه رو دیده؟! میشه بیاد ب من بگه تهش چی شد:\ بعد چرا اون دختره رو دلش کلی زخم داشت؟!

با تچکر✋

۴ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#35

هم حالم خوبه و هم داغونم ...

هردوتاشو میتونین تو عکس پایین ببینین:) :


داغونم: چون امتحان ادبیات فارسی داریم ک کلا هیچی ازش یاد نمیگیم و در طول این 11 سال تحصیل ب جرعت میتونم بگم (بجز 6 سال ابتدایی ک عاسون بود:|) قطعا هر 5 تاشو با شانس پاس کردم اومدم بالا... احساس میکنم ادبیات پتانسیل اینو داره ک اولین نمره تک من تو کارنامه بشع:||

اونو ولش کن اصلا:))

اینو چسب: مطمعن بودم قطعا تیچر ازم درس میپرسه... شک نداشتم! جلسه پیش ک از میترا پرسید ب میترا 100 داد! میفهمی؟! 100! اصلا ی پدیده اس بخدا!!!! بعد منم حسودیم شد خو:'( (ان وی عس! نات جلس!) بعد کلللیییی خوندم و اینا... بعد ازم پرسید... و گفت به به:) البته وقتی اونجا میخوندم از رو ریدینگ و اینا قشنگ قلب در دهان... استرسد اوت و اینا بودم... جوری ک فکر میکردم صدام داره میلرزه و چرت و پرت دارم میخونم:)) بعد گفت افرین خعلی خوب بود  اینا... ته کلاسم ازش پرسیدم ک نمره ام چند شد؟ گفت از تاپ استیودنت هایی! منو بگو... میخاستم پرواز کنمممم؛)

۷ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#34

فیلم ویپلش (شلاق؟!) ک در مورد ی درامر عه ک ی معلم گند اخلاق داره ک با خورد کردن شاگردش اونو ب ی جایی میرسونه رو دیدین؟

ندیدین؟ حتما ببینین😅

دقیقا ب ی همچین عادم سفتی تو زندگیم نیاز دارم. ک کلی اذیتم کنه ولی تهش بفهمم ک ب صلاحمه ها! و اینکه چون توان مقابله باهاش رو ندارم ب کارایی ک گفته بپردازم شاید عادم شدم:/

یعنی تا مجبور نباشم ی کلمه درس نمیخونم:||

الان میدونم ک اگه نشینم ادبیات بخونم دهنم صافه... چون قراره برای اولین بار پس از 4 ماه لای کتابو باز کنم:/ و منم ادبیات ضعییییییف:| تازع فردا کلاس زبان کلاس دارم عصرمم رفته تا حدودی:| بعد نشستم دوباره نبرد با شیاطین-مرور خاطرات- میخونم!

خاک بر سرم واقعا😑 

بعد نسبت ب این درسا دارم مقاومت پیدا میکنم:/ یعنی حاضرم روزی 12 ساعت زبان بخونم ولی یک کلمه درس مد ن:|| چ وضعشههههههههههه!

بعد تازه انتظارم دارم تهش نمراتم خوب هم بشع:|||||||

شت... تازه عصر هم اون عاهنگ You and I از Ingrid Michaelson قسمت کورسش افتاد بود تو مخم (کل اهنگ 2 دقیقه اس! ولی عااااااالیه! توصیه میشود😅) فلج شده بودم اصلا... صبح هم نشستم جان ویک 1 دیدم:| اصلا حقمه این درسو بیفتم!!!! [از ترس میلرزد!]

ب امید انسانیت!


پ.ن: دلم میخاد با مشت بکوبونم تو دماغش... دماغش بشکنه... دستم خونی بشع و درد بگیره.. تو چشماش ضل(؟) بزنم بگم چ مرگته لعنتی:/ (خداوکیلی از شکستن دماغ ملت خوشم میاد((: ) اصلا ی رفتار عجیب غریب و حال بهم زنی داره که نمیدونییییییییی! اه اه اه... عاخه ی عادم چ طور ممکنه در ی مدت کوتاهی اینقدر چندش بشع:/

پ.ن2: چ منفی شد این پست:||

۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#33

شت:||

برای فیزیک چهار روز بهمون وقت دادن ک بخونیم...

و من تا همین حالا فقط فقط فصل2 (ک 10 صفحه اس:||) رو خوندم ک درست نمیتونم حل کنم مسعله هاشو:/

اه اه اه

تا حالا 2 تا از امتحانامو گند زدم:/ نمیخام 3ومیش هم گند بزنم...

بدیش میدونی چیه؟! اینه ک من فیزیکم بد نیست!(حال میکنم با حل کردم مساعلش!) و ب خاطر ابن موضوع استرس ندارم زیاد و این خعلی بده!

و اینکه زبان جلسه بعد برا اولین بار میخاد ریدینگ بپرسه و من استرسم برا اون خعلی بیشترههههه! و برا اون بیشتر مایه گزاشتم!

و اینکه برادر اصفهانه! و وقتی اون اصفهانه یعنی تعطیلی محض ://

بعد این فصل دو هه رو برا اولین باره ک سفت دارم میخونم و مثل چی درس گیر کردم:/ نمیتونم درست کردکش کنم ک چه میخاهد:||

اصلا داغان هااااا!

(خوشامد میگم ب دوستان عزیز😅 تقریبا 5 یا 6 نفرن... )

۸ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#32(13 دلیل...)

عاقاهه ی چالش راه انداخته... "سیزده ریزنز وای" (خدا وکیلی... همه تون دفعه اول ک اسم خارجیشو خوندین همینو نخوندین؟) دیده و اومده دنبال 13 دلیل برعکس میگرده. 13 دلیل چرا زندگی میکنیم! پستشو ک خوندم (حوا لینک کرده بود) اصلا فکر نمیکردم ک دلایلم برای زندگی کردن برسه ب 13 تا. الان هم نمیدونم ب چند تا برسه ولی مینویسم ببینیم چی میشع!
بعد گفته بود افرادی رو ب این چالش دعوت کنین... افراد دعوتی من "رایان و آنه. و غزاله وشاهتوت و پرواز و  پوکر فیس و پیتک و شایسته
 (خیلی شد؟! ولی خب... دوست داشتم همه شونو دعوت کنم😅 ببخشید:))
1.زندگیم رو دوست دارم. با وجود اینکه توش کم و کاستی داره ولی خعلی خوبه!

2. خواهر زاده جان ها... اونا از شیرین ترین پارت های زندگی من محسوب میشن ک ب خاطر اونها هم ک شده دوست دارم زندگی کردن رو:))

3.زبان. میتونه از بزرگ ترین انگیزه دهنده های من باشه... چون هیچ وقت ازش خسته نمیشم و هی داره ی دنیای جدید تر رو بهم نشون میده! میگفت شما ک زبان جدید یاد میگیرین دارین ی فرهنگ جدید... ی دنیای جدید رو میبینین و درموردش میفهمین... و این فوق العاده اس:)

4.اهداف تقریبن دست نیافتنیم هم از دلایل زندگی کردن منه. دلم میخاد ببینم ک من باشم و ی کوله بزرگ و اندک پولی و بتابم دنیا رو:) مهم نیست چی و چجوری... بریم و رها شیم از این قفسی ک برای خودمون درست کردیم. از این دنیای محدودی ک برای خودمونوساختیم!

5.خانواده ام. مامان و بابا... خواهرا و برادرم. میدونی... از نظرش ما خانواده خیلی عجیبی هستیم:)) توضیح دیگ ای ب ذهنم نمیرسه!

6.فیلم. موسیقی... لذتی ک توی مصرف(!) این دو مورد وجود داره انگیزه کافی رو بهم میده ک خودکشی نکنم:))

7.عکاسی. درسته ک من عکس هایی ک میگیرم و اطلاعاتم در حدی نیست ک بتونم بگم من ی عکاسم... اصلا! ولی همین احساساتی ک توی گرفتن ی عکس بهم دست میده... همین ک ب اطرافم نگاه میکنم تا بتونم ی چیزی رو ی جور جدید ببینم ک دیگران تاحالا ندیدن... ک دیگران رو متعجب کنه همین برام خیلی شیرین و جذابه...

8.من! اینکه میدونم هیچ کس دیگ ای مثل من وجود نداره... هیچ کس دیگ ای نمیتونه با زاویه دید "من" ب این دنیا نگاه کنه... هیچ کس دیگه ای وجود نداره ک روی تک تک کلماتی ک دیگران بهش میگه اینقدر فکر کنه و ازش برداشت کنه... همین باعث میشه ک باور کنم جهان هستی مثل ی زنجیره. و اگ من نباشم همه چیز بهم میخوره... پس اگ حتی بیهوده ترین و معمولی ترین باشم... ولی باز هم دارم ی نقشی رو بازی میکنم. 

9.خدا... اینکه این همه با شور و شوق دونه دونه مارو افریده و بالاخره (فکر کنم بدونه البته) دلش میخاد ببینه تهش چی میشه... زشته ک ناامیدش کنیم... بعدا نا امید کردنش ی تبعاتی داره ک... :))

10.هنر. اینکه بسازی ی چیزی رو... رنگش بزنی... زیباش کنی و بقیه تحسینش کنن. این از لذت بخش ترین هاست. ک کنار اون موجودی ک با دستای خودت ساختیش و زیباش کردی بایستی و بگی: من ساختمش:))

11.اینترنت؟! عجیبه... حتی برای خودم. ولی خب. نسل امروز(یا حد اقل فقط من!) نیمی از زندگیشو توی تلفن های همراه و سیستم هایی ک ب اینترنت وصلن خلاصه شده... میتونیم بدون اونها زندگی کنیم ولی قطعا ی چیزی کم خواهد داشت زندگیمون!

12.آینده. میخام ببینم چی میشم تهش:) خانواده ای تشکیل میدم؟ عادم مهمی میشم؟ کارایی ک باید رو میکنم؟!

13.دوستام. بدون اونا قطعا زندگی خالی از لطفه:)


رسوندمش ب 13 تا:)) زندگی هنوز خوشگلیاشو داره:)
۱۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#31

I kinda gave up on ppl.

Sometimes you think that, "Wow!This is what we call socialize!" But then you recognize that was truly nothing!

You know... I think I must creat my own world and live there alone...

Better 4 ppl, better 4 me:)

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#30

چرا فیلتر میکنن؟ خو ملت میریزن ی جا دیگ:/


پست #29 همچنان رو حالت پیش نویس بوده نمیدونستم:||

۰ نظر ۰ موافق ۰ مخالف
These are things coming out of my head.
Sometimes bullshite
Sometimes good things.
That's it!
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان