حَسبـِــ حالِــ لیمو تُرشــ...

صرفا جهت تخلیه و ... شادمانی!

#53

مهشید مثل تابع سینوس عه.

کیمیا تابع خطی y=x عه

شادی هم تقریبا شبیه تابع نماییع ولی نیست... زابطه اش میشه -2 ب توان x

میترا هم از بس تو نمودارش خط هست تابع ب شمار نمیاد... چون تو چند نقطه خط هایی ک ب محور x ها میرسع رو قطع میکنه ...

#حقیقت_های_دیوانه_واری_ک_مطمعنم_درستن!

#همینه_دیگه!

#52

I could never imagine I'll wright about such things! But I'll wright it!


He kissed her in the middle of the Imam square and every one was so shoked that HOW DARE THEM?!

But the guy knelt down and asked her to marry him.

YOU DEFINITELY CAN GUESS THE ANSWER!

۳ نظر

#51

خعلی خسته ام و توانایی خابیدن 24 ساعت ب طور پتوالی رو فکر کنم داشته باشم!

دوباره دارم خودمو با فکر کردن مزخرفات سرگرم میکنم ک از فکر مزخرفات دیگ بیام بیرون.

کنترل اوضاع رونمیخام از دست بدم ولی شاید از دست برع:||

کادوی ولنتاینم میخام:|

#50

پایین پاراگرافم نوشته عمق نداره و گرمتیکال پوینت هام ی چیزیه(هنو معنی کلمه هه رو چک نکردم) و من ناراحت ترین و خنگ ترین دختر دنیا تو نوشتن پاراگرافم!

#49

3 روز رفتیم مسافرت.(خیلی هم سفر نبود!😂) الان تا ی هفته باید تاوان پس بدم:||

۱ نظر

#48

I confess that the biggest problem is that I couldn't accept myself till now!

And I keep judging myself with factors that ppl say they are the best!

I'm trying so hard to believe, "Ok! This aweful creature that is named lEmoo is me... Whatever ppl wanna say can be said!" And keep enjoying my foolish behavior and voice!

P.S: Listen 2 SAY SOMETHING of king💜 JUSTIN TIMBERLAKE... I feel there is a ME there... Is there YOU?

#47

از سرویس ک پیاده شدم در عصبانی ترین حالت ممکن بودم.

و در نا امید ترین حالت ک مطلقا هیچ کس تو مدرسه بهم تولدمو تبریک نگفت!

عصر خاهرا اومدن خونمون و بهترین دوستای دنیا دم در بودن!

و من فهمیدم ک چ قدر احمقم ک اون ها رو دست کم گرفتم:))

امروز. بهترین روز عمرمه... :)

۱۱ نظر

#46

مدرسه امروز هی خودمو کنترل میکردم ک عادم باشم. عصبانی و ناراحت هم نباشم! دیگ مهم نیس دیگ برام:)) کلاس زبان امروز هم خسته کننده ترین کلاس زبان دنیا بود! خابم میومد... تیچر هم ک کلن ب پایگی تیچرای قبلی نی! کلا خوش نگزشت امرو:/ بعد زبان داشتم سوییشرتمو میپوشیدم ک بریم با بچه ها، میترا کیفشو بر نداشته بود و سرش تو کیف پرنیا بود! (اعتراف میکنم فهمیدم چی شده ولی ب رو خودم نیاوردم!) دیگ یهو بهم کادو دادن😱😱😱😱😱😍😍😍😍😍 خعلی خوب بوددددد کلللللییییی خر زوووووق بودمممممم😍😍😍😍 بعد دیگ کلی تچکرات و بغل و اینا... تیچر هم تو کلاس بود:|| بعدش میخاستن همه برن خونشون ک میترا گفت باید شیرینی بیاری و اینا! منم گفتم بریم کافه راسپینا! میترا نگران سپیده بود ک میخاست باهاش بره و اینا ک تهش گووووول زدم و رفتیم دم کافه:) ب عاقاهه گفتیم برامون نسکافه ای بزنه ک داشت با گوشیش حرف میزد و شوکولاتی زد! ما هم قبول نکردیم و دوباره نسکافه ای زد(فکر کنم عاخرش هم شوکولات داد دستمون:||) و بستنی گرفتیم و هرکی رفت خونشون:) خعلی خعلی خعلی خوب بود:) بسیار خوشحالم ازینکه هستن:) عاخییییییی

#ک_بماند :)

[میز جان رو میبینین در عکس پایین:) گل گلی عزیزم!]

۳ نظر

#45

Oh baby, why don't you just meet me in the middle?
I'm losing my mind just a little!
[بشنوید... آهنگ the Middle از یکی از گوگولی ترین آهنگسازا ب نام Zeddتنها 3 مگ!]
۱ نظر

#44

زندگیش در مرز بین single بودن و married بودنع.

و من در حد مرگ ترسیدم!

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان