#62

I never really let you go

Just thought that you should know

Even though you broke my bones.Your soul

 is where I made my home, my home, my home.

FRAGMESNTS _ JAMES YOUNG

۰ موافق ۰ مخالف

#61

امروزو خودمون تعطیل کردیم:)

دلم میخاد بدونم قیافه خوزوعی وقتی در کلاسو باز کرده و هیچکی/یک یا 2 نفر تو کلاس بودن چ شکلی بودع:))

شادی میگفت کاش میشد دوربین بزاریم تو کلاس😂

۰ موافق ۰ مخالف

#60

مدرسه در جذاب ترین و مسخره ترین حالت ممکن داره پیش میرع!

شنبه زنگ اول تایم گرفتیم برا امتحان دینی بخونیم. و بعد فهمیدیم خانوم بهرامی اصلا میومده بود(یکی از نفهم ترین معلم دینی هاست این خانومه:/ سر کلاس میگه امام زمان اون کسایی هم ک نسبت بهشون بی تفاوت بودن هم میکشن هنگام ظهور! خو پ کی میمونه ک حکومت کنن بهشون؟! مثلا اروپاییا قراره قتل عام بشن؟:/ کلی سر این باهاش بحث کردم بعد کلاس میگه نهههههه من ک منظورم این نبوووود:|| باشع😒) (از بحث اصلی خارج نشیم😂) و قشنگ یادمع وقتی طب طب گفت ک بهرامی نیومده و من خوشحال بودم ک وقتمو برا دینی حروم نکرده بودم😂 و ب بچه ها گفتم، کلاس چی شد! ریحان میزد رو میز و فریبا و آتوسا میرقصیدن و ی سری دست میزدن و ی سری جیغ! پس زنگ بهرامی نشستیم فیلم دیدیم... رخ دیوانه رو... قشنگ بود:) بعد زنگ بعدش ریاضی حد رو درس داد... درس جذابیه؛)) و سر محیط رخ دیوانه رو تموم کردیم و ی زره خالتور دیدیم ک مزخرف محز بود:/ و بعد خوزوعی کلی حرف زد... ی توهین خعلی بزرگی هم بهم کرد زنیکه احمق!

(بخدا اینقدر ک اینجا پیداست من از معلم هام متنفر نیستم!)

امروز هم ک زنگ اول ب جا زبان فیلم دیدیم(دختر رو دیدیم... تهش قشنگ اب بسته ب فیلم:/) و زنگ دوم زیست کار کرد و زنگ سوم بلوچستانی نیومده بود پس فیلم دیدیم!

کلا مدرسه خعلی شل و رو هواست... و کلاس ما داعم العروسیع:)) فریار میره رو میز و اون اهنگه(شعره؟) رو میخونه ک ی جاییش میگه " ای خدا بهار اومد... یار من نیومد" و ما هم داد میزنیم "وای وای وااااای!" و بعدش بچه ها میریزن وسط و مثل بومی های جنگل امازون میرقصن😂😂😂 کلللللی میخندیم😂

البته فردا همش جبران میشع:|| امتحان شیمی داریم از کل فصل دو... و از 45 صفحه من الان ساعت 21:36 دقیقه 18 صفحه بدون هیچ گونه تمرینی خوندم:/ برا شیمی استرس ندارم زیاد... چون مسعله های حل کردنی رو بلدم معمولا و هرچی هم بخونی نمره ات بالای 15 نمیشع ازش:)) پس ریلکس میریم ک 15 شیم:)) چ بسا ک یک عدد 6 مبارک هم ازش دارم:))

پ.ن: اشتباه کردم:) الان میدونم ک اشتباه مطلق کردم ک دارم تجربی میخونم! ن میتونم دست بکنم از چیزی ک کلی رویا دارم در موردش و سفت بشینم تجربی بخونم و ن میتونم درست اونو بخونم. هیچی از مبانی نمیفهمم! مطلقا هیچی! کاش خودش کمکم کنه بدونم دقیقا باید چی کار کنم😢

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#59

مرتیکه خر احمق دوروغگو😒

حالم ازش بهم میخوره

عوضی

بهم گفت کلاسیت 95 تو سایت زده 90😒

دوروغگوی خر

دوروغگوی خر

دوروغگوی خررررررررر

۵ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#58

تو کلاسمون تقریبا من مسعول خسته نباشید گفتن هام! سحر میگه لیمو بگو خسته نباشید... من:خانوم میشع خسته نباشید؟ و بعد دوحالت پیش میاد:

2.خانوم میگع نع خسته نیستم و ب ادامه درسش میپردازه و بچه ها پشت من در میان میگن واااااای و نهههههه و ماخسته ایمممم و ...

2.خانوم میگع خیلی ممنون... چ قدر دیگ ب زنگ مونده؟ و همیشع خدا 5 دقیقه مونده ب زنگ:)) 

و مورد دوم اینه ک من مسعول پیچوندن ها برای بیرون رفتن هام:)) ما الان ی اردوی سینما از خوضوعی تلبکاریم. ی کلیسای وانک از خانوم حسینی... ی میدون امام از خانوم برومند و ی تشریح مرده از خانوم کاظمی(یا شایدم فرهمند بزرگ!) و حتی شاید ی ازمایشگاه فیزیک از خانوم بلوچستانی!

در این مورد تمام تلاشمو کردم ک یکم اکشن وارد کار درس دادن و اینا بشع ک تا حدودی حرفش ب میون اومده... دیگ وارد عمل بشع یا ن با من نیست:))


میدونی... در مورد وکب همیشع بسیار بسیار بسیار کم کاری میکنم... کی میشع ک ب راه راست هدایت شم و عین عادم از اول ترم وکب بخونم... 504 رو تموم کنم... کتاب اضافه هامو کار کنم و غیره😑

و فردا فاینال دارم... و بسیار ترسیدم برای مسابقه علمی هم مطلقا هیچ چیزی نخوندم!

اگ پاس شم ایشالا میشع با همه چی کنار اومد... واهاهاااایییی نیفتممممم😫😭

۶ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#57

بچه ها هیچکس خودش یا کسی رو نداره دانشکده زبان های خارجی اصفهان درس بخونه یا اونجا باشه یا چیزی؟
من میخام ی ایمیل برام پیدا کنه؟
میتونم خعلی توقع زیادیه ولی خب... اینجوری میتونم فقط دنبالش بگردم!
ممنون میشم اگ اشنا دارین بگین
:)
۲ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#56

متاسفم اگ پست ها آزارتون میدع... ولی خب... اصلا اینجا برای تخلیه اس!

وممنونم از همون چند نفری ک براشون مهم بودع:) خعلی ارزش داره برام!

_________

امروز دیگه خعلی خعلی خعلی خعلی وحشتناک بود.

اولش هیچ تصوری از اینکه قراره بریم مسجد و اینا نداشتم ک قراره چ خبر باشه و اینا؟ اونجا هم ک رفتیم اولش خعلی اروم شروع شد... همه شون نشسته بودن و یکم اونجارو درست کردیم و اینا و بعد ادما اومدن... همه شون خعلی گریه میکردن و منم سفت گرفته بودم خودمو ک هیچی نگم و اینا... ک بعدش خاله زهرا رو دیدم. و دیگ نمیشد کنترل کنم خودمو... اصلا! دیگ شروع کرده بدم ب گریه کردن و اروم کردنم داشت غیر ممکن میشد... خاله زهرا رو ول کرده بودم چسبیده بودم ب مهدیه... مهدیه هم ک خودش تو این کارا استاد ماست!!! اونم خودشو نگه داشته بود ک گریه اش نگیره و هی میگفت لیمو الان وقتش نیس و من تو دلم جواب میدادم پس کی وقتشع؟

میدونی... از اینکه فامیل فکر کنه ک برا خودنمایی و اینا دارم گریه میکنم خعلی بدم میاد. چون ماشالله ی سری ها واقعا ازین کارا میکنن... دیگ داشت توجه همه جلب میشد ک تمومش کردم... انگار هر روز با ی کم گریه کردن تخلیه میشم و دیگ ب زندگی عادیم ادامه میدم:||

دیگ تا ته مجلس فکر نکنم اتفاق خاصی افتاده باشه ب جز اینکه حال زنمو و زهره بد شد و مریم داد میزد...

ولی ب ی نتیجه مهم رسیدم. اینکه هیچ علاقه ای ندارم ک وقتی مردم هزارتا مراسم برام بگیرن... انگار هی نمک میپاشیم رو زخم ملت و خودمون با اینکار. ی ختم بگیرن همه خودشونو خالی کنن و دیگ بسه... پول باقیش رو بدن ی کار خیر بکنن صدقه جاریه بشه برام :))

بعد دیگ اومدیم خونه عزیز و اینا ... عزیز هم خعلی بیتابی میکرد بیچاره... میدونی رابطه عزیز و داداش هاش خعلی جالبه... ظاهرا خعلی از هم خوششون نمیاد و ی حس "ایش" ای نسبت ب هم دارن... ولی امروز نشسته بودن پیش هم و همه گریه میکردن با هم... پیدا بود چ قدر نزدیکن ب هم !ولی خب دیگ جمع شد قضیه تقریبا.

دیگ خاست خدا بوده... حد اقل دیگ درد نمیکشه:)

ب ی نتیجه دیگ ای هم رسیدم... اینکه تو ی سری شرایط باید رو دربایستی و اینا رو باید گزاشت کنار و نشون بدی برات ی سری چیزا مهمه! اینکه توجه کنی ک این طرف الان پروفایلش مشکیه... حالش بده... فلانه... شاید خعلی مثلا ظاهرا مهم نباشه ولی طرف خعلی یادش میمونه ک فلانی حواسش بود! 

و اینکه گند زدم ب ماشین عمو! پولکی ها ریخت تو ماشینش و من همچنان ملکه گند زدن تو حانواده ام:||

۱ نظر ۰ موافق ۰ مخالف

#55


واقعا امروز اگ کیمیا نپرسیده بود و کلمه عمو رو هم ب کار نبرده بود اینقدر میریختم تو خودم ک میمردم!
خیلی گریه کردم. خعلی زیاد گریه کردم.... و بعد دیگه تموم شد... دیگ هیچی نگفتم...
دیگه انگار غمش چسبیده بود ب یه تیکه از قلبم و جدا نمیشد و هیچکاریش نمیشد کرد.
بعد دیگ کم کم برگشت ظاهرم ب حالت عادیش. میگفتم. میخندیدم. حتی زبان انگار ن انگار ک چیزی شده...
ولی... 
۰ موافق ۰ مخالف

#55

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

#54

سلام:)

دوباره برگشتیم ب همون ایام خعلی شولوغ پیش از فاینال:)

قشنگ اموزش پرورش و کانون زبان با هم هماهنگ میکنن ک خوب... فلان تاریخ پایان ترم زمستانه... پس تمام امتحانا رو باید تو بازه زمانی 1 تا 14 اسفند بزاریم ک زبان اموزا بیچاره شن:||خو عاخه چتونه واقعا😑 

کللللللییییی کلمه دارم ک حفظ کنم. اینقدر زیادن ک نمیدونی😑

بعد من دوباره دچار اون استرس خعلی زیادی شدم ک ن میزاره درست بخونم. ن درست استراحت کنم ن هیچی! انگار کل سلولای بدنم میخان اینقدر استرس داشته باشنو و بلرزن تا منو از پا در عارن:/

ولی خوب... خوش میگذره ی جورایی هم:))بجز ی تایم هایی تو مدرسه کلا خوشحالم:) و وقتایی ک بابا میره بیمارستان و میاد و خعلی حالش بده!

 نمیدونستم ب این راحتی میتونم قید ی سری عادما رو تو زندگیم بزنم و برام خعلی جالبه ک منی ک ی روز استرس اینو داشتم ک خب... الان بدون اون تو زندگیم چ کنم و اینا الان ب راحتی کنار اومدم با قضیه! البته عکسش هم وجود داره... ی عادمی هم هست ک کلی وقته باید هزف شده باشه ولی هی تو مغزم رژه میره:/

امروز عاقای شجاعی گرفتم:|| با کیمیا رفتع بودیم از سوپری روبروی مدرسه چیپس بخریم. وقتی میرفتیم ندیدمون. وقتی بر میگشتیم گفت خانوم وایسا. منم وایسادم :|| کیمیا هم رفت:||||| دیگ کلی منو دعوا کرد تهش هم ول کردم اومدم. نمیدونی چ قدرررر عصبانی بودم:/ کلی هم ب کیمیای بیچاره چیز گفتم:/ عاخه عادم دوستشو تو اون وضعیت ول میکنه میرع؟ :|| (خو نفهمیدع بچه ولی خب... من انتظار بیجا دارمD: ) دیگ کلی هم استرس داشتم گندی بالا نیاد دوباره... من اگ ی بار دیگ پامو از مد بیرون گزاشتم:|||


۰ موافق ۰ مخالف
These are things coming out of my head.
Sometimes bullshite
Sometimes good things.
That's it!
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان