برون گرا...

۲۴ مطلب در ژانویه ۲۰۱۷ ثبت شده است

:) - 2

یکی از زیبا ترین چیزهایی ک دیدم

 "اون انگشتر نقره عقیق تو اون دست های سفید و بزرگ و نرمشه!"


لیمو ترش🍋

همه چیز متفاوت میبود!

دارم ب این فکر میکنم ک اگ "فرهنگ"خانواده ما اینی ک الان عه نبود...

حتی اگ نوع رفتارمون با هم اینجوری نبود چ قدر باحال میشد:)) الان منم "اونجا" نشسته بودم و حرف میزدم...

دارم فکر میکنم اگ ما ب جای "اینجا" مثلا ممفیس زندگی میکردیم چ قدررررررر مهمونی جزاب و باحالی در میومد...پوزیشن عمو برای چیزی ک دارم فکرشو میکنم خعلی خوبه... 

یا حتی اگ من نبودم باز هم شرایط کلی متفاوت میشد:) احتمالا الان همه تو اشپزخونه کمک مامان بودن...

الان... دارم ب ... اوم... فکر کنم 11 سال پیش فکر میکنم ک چ قدر این مهمونی جزاب بود...و الان تو اتاق من میبودیم...

لعنت ب بزرگ شدن!

پ.ن:چ قدر از صدای هم همه مهمونی میترسم... همیشه ترس اینکه بینشون دعوا بشه تو وجودم وجود داشت... هر دفعه ک موقعیت فوتبال حساس میشه و "اون" جوگیر میشه سکته میکنم و ب زندگی بر میگردم...

پ.ن2:یکی از راستگو ترین چیز ها کفشه... ک ب ی شرلوک نیاز داره برا تفسیر:)

۶ نظر
لیمو ترش🍋

I feel it, feel it... Invincible!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
لیمو ترش🍋

Hey you!


Hey you ! don't help them to bury the light

آهای!تو کمکشان نکن که روشنایی را به خاک سپارند

Don't give in without a fight

بی‌آن که بجنگی تسلیم مشو.





Pink Floyed - Hey you...
لیمو ترش🍋

لبخند خدا - 1

خانوم عباسیان دبیر جغرافی مونه...ازین دبیرای باحال ک میتونن منفورم باشن... تنها دبیری ک ب بیرون کردن از کلاس تهدیدم کرد:|

میگه ی موقعیت های باحالی ک پیش میاد یا براتون خعلی باحالن انگار خدا داره با چشمک و لبخند بهتون نگاه میکنه و میگه حالشو ببر!!!:)

امروز روز خوبی بود:)

1. بعد از چند روز با بابا حرف زدم... ازون حرفایی ک خعلی ب دل عادم میچسبه:) ازونا ک از ی بحث شروع میشع وسطش کلی حرف کنکوره بعدم ب مسجد رفتن بابا ختم میشع:))

2. انظباتمو 20 دادن:)))))))))) با توجه ب ایــــــــــــــــن اصلا فکرشو نمیکردم...اصلا جزو محالات بود... البته خود فرهمند بزرگ هم ک کارنامه مو میداد پیدا بود ی جوری ب کارنامه ام نگاه میکرد و دنبال ی چیز سوپر بد میگشت ک گیر بده ک نیافت:) البته بد ک بود ولی سوپر بد نع:|

3.خونه ک رسیدم کارنامه رو ب بابا نشون دادم و بهش گفتم ک ب قولم عمل کردم:) (اونم با 0.01 بالاتر:)))))))))) ) یعنی اولای سال ب بابا گفتم اگ معدلم از 19.50 بالاتر شد باید برام "فلان" بخریو تو خیابون باغ گلدسته جوری گفت باعشه ک پیدا بود باورش نمیشه... ولی من 19.51 شدم ک بگم میشع:)))))))))))

4.اینم خعلی خوبه: ظهر ک رسیدم خونه سر عادت رفتم غذا کشیدم خوردم... رفتم سر یخچال آب بخورم یادم اومد روزه بودم:| آآآآآآآآآآآآآآآآآآآی چسسسسببببیییییددددددددددددددد!!!! این خدایی لبخند خداس:))

5.خانوم مشاور درک کرد ک میخایم چ کار کنیم! و واقعا راهنمایی مون کرد... ب امید انکه یا آ.مداحیان رو ببینم یا بریم دم دانشگاه سوال پیچش کنیم و بیایم:) هرچی باشه اون این فکرو فرو کرد تو مُغذم(یادگاری سوتی سر زنگ شیمی ک با جذبه بسیار کلمه مُخ و مَغذ قاتی شد و شد مُغذ:|)!

۲ نظر
لیمو ترش🍋

عایا چیزی خاهیم شد؟

+تابستون بریم کلاس عکاسی؟
-بریم!
-عاقا من میناکاری هم میخام برم!
+ منم همینطور بریم ***** ک نزدیکه!
-باعشه!
+عاقا کلاس تتو هم بریم!!!!
-:| من مامانم نمیزاره!
+بیا خونمون خودم بهت یاد میدم!
-:|
+اردو جهادی ام قرار شد بریم!
-ارع... ولی کلاس زبانم شاید ازیت کنه...
+زبان منم همینطور
-:|
+:|

- پسر عموم ی سال زودتر کنکور داده.... وقتی سال چهارمشو خوند هم کنکور داد الان شریف میرع دانشگاه!
+عاقا ولی از هنرستان نمیشع کنکور زبان داد!
-خب بیا سال دیگ کنکور زیان بدیم تابستونم بخونیم ببینیم تهش چی میشیم!!!
+باعشه! بریم پیش مشاور ببینیم میشع یا نع؟!
(رفتیم خانوم عرب دعوامون کرد!:| برگشتیم!)
-میگم اگ دانشگاه دولتی زبان قبول شیم چی؟! فکر کنم دیگ نتونیم کنکور بدیم بعدشا!اون وقت سال سوم دبیرستانو نخونیم بریم دانشگاه؟ پس دیپلم چی میشع!
+بهتر بابا! ی سال زودتر خلاص میشیم!!!

+ب نظرت کی کارنامه هارو میدن؟!
-نمیدونم... من معدلم احتمالا 19.03 بشه... بدون ظریب حساب کردم با نمره ورزش 17 و دفاعی و رسانه 20! عایا ممکن است؟!
+پوففففففف... نمیدونم من ک گند زدم!!!بازم تو نمره هات بهتر از من شد!
۴ نظر
لیمو ترش🍋

دیگ راجع بهت زیاد حرف نمیزنم اما خودت میدونی مهمی!

ایام طفولیت... ایام غافلیت زمانی ک میرفتیم بهمن بسی...بسی...بسی خر زوق میشدم و رو حرکات فاعز جان ریز ک ببینم کی چی برام میخره...:))
یادمه یه بار ک از مد برگشته بودم خونه مامان کنارش دو تا لباس باحال رو زمین بود و داشت با تلفن حرف میزد ک بعد تلفن معلوم شد کادو های من بوده میخاسته بره کادو کنه نشده...:/ احساس میکنم اون اخرین باری بود ک ب صورت "سورپرایزی" از مامان کادوی تولد گرفتم...:|
بابا هم ک همیشه هدیه اش پنجاه درصد چیزی بود ک مامان میداد!:))
یادمه کلی خر زوق میشدم و خعلی سروصدا میکردم راجع بهش... اما الان دو سه ساله کاملا ساکتم... نه کاملا کاملا ولی تقریبا ساکتم... دیگ انگار رسیدن اون روز ی استرس بززززززررررررگگگگگ. داره... انگار... نمیدونم... '-'
بهمن ک میشع هی با خودم فکر میکنم... خوب لیمو تو این یک سال چ کار مفیدی کردی؟! کودوم اخلاق و رفتار بدتو درست کردی؟! چ قدر زندگیت رو ب جلو حرکت داشته؟! خب تهش ک چی؟!
اینکه فکر میکنم تهش ک چی؟! با همون قیافه So What?! ام ک شادی ازش متنفره :)) ی احساس ی جوری مثل "رخت در دل شستن!" یا "در دل خویش پروانه داشتن(اصطلاح انگلیسی)" ب وجود میاد ک اصلا معلوم نیست همین احساسه یا نه!:/
احساس میکنم دیگ واقعا دارم بزرگ میشم... دیروز تو پمپ بنزین ک ب بابا گفتم برم آب بخرم گفت برو... تو ماشین بابا ب فاعز جان گفت ک الان لیمو ک برمیگرده کلی چیپس و پفک و "اشغال پاشغال" خریده ولی... من فقط ی بطری اب و ی ابمیوه خانواده(!) خریدم... جوری ک بابا اومده بود حساب کنه و تو راه با مهربونی بگه نخور این آشغالارو ولی تعجب رو تو صورتش دیدم...(البته قسمتی از این نخریدن هم ب خاطر این بود ک عاقای فوروشنده مغازه هه معتاد بود و ترجیح دادم با نخریدن خوشمزه جات پول کمتری بهش بدم ...) ولی باز هم....:/
یکی از بزرگترین اهدافم تو سن جدیدم این خاهد بود ک سعی کنم بهتر حرف بزنم... احساس میکنم ب قول مامان کلمات قشنگ تری بتونم ب کار ببرم ولی مثلا وقتی یه عادمی واقعا واقعا واقعا واقعا خارج از شوخی بین من و شادی عوضی باشه.... دیگ کاریش نمیتونم بکنم! واقعا باید رو این موضوع کار کنم... باید از امسال بنویسم ک باید تو سال جدید چ کنم و واقعا اجراش کنم:) ب اراده نیازمندیم لطفا!:)
دیگ واقعا شمارش معکوس برای بزرگ شدن شروع میشه... امید وارم تو روز های اخر این سنم گند نزنم! (ایموجی لبخند برعکس!)
پ.ن:اگه یه عادمی ک عادم خوبیه ولی دیگ با هم دیگ ارتباط نداریم ولی هنوز نخ(!) ارتباطمون وسله و در برابر شما ی کار بدی انجام داده برای تولدمون بهمون کادو بده عایا باید کادو رو پزیرفت؟! عایا با لبخند باید پزیرفت؟! عایا باید کادو رو با حالت "الکی مثلا ممنون" پزیرفت؟!
پ.ن2:اگ ی عادم بد ک روزی اشنا بوده بهمون ب صورت قیر مستقیم کادو بده چ؟! اونم پزیرفت؟!:/
پ.ن3:(هدیه خععععععلللللللیییییییی دووووووووسسسسسسستتتتت^^)
پ.ن4:اخیش... اون حس های ی جوری خالی شد! میتونیم با سکوت هیجان زده بشیییییییییییم:))
پ.ن5:یه سری پست های زیبای اینستامو ک عکاسش خودم بودم دادم برا مسابقه عکاسی... امیدوارم موجبات خوشحالی عم باهاش قراهم بشه:)
پ.ن6: به! من:) (کاش بتونیو اونجوری ک باید اینو بخونید!)
۷ نظر
لیمو ترش🍋

اوم... میشع ارزومو پس بگیرم؟!

تو فکر ترک کردن شهرمم...
اینکه برم ازینجا و اصطلاح seek your fortune (اینکه بری ب ی شهر دیگ ب امید پولدار و موفق شدن) رو عملی کنم...
فکر میکردم تهران شهر خوبیه برای جایی ک بخام اما نع...
تهران شلوغ پلوغ بیخودیه...
درسته جاهایی بسی خفن داره ولی... بهش نمی ارزه... اصلا نمی ارزه!
پس باید ب فکر جای دیگه ای بود!
جای دور... خعلی خعلی دور!
۳ نظر
لیمو ترش🍋

سه بانو تنها غریب و ظاهرا گم شده با اسنپی ک لغو شده بود!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
لیمو ترش🍋

Sherlock...

Mary's last words:
"Sherlock Holmes and Dr Watson"
They are the guys who can give u a motivation and a new thing to daydream about...
I Do love it...
It was really really good...
How much I was shocked when I watched S04: E01 E02 that I saw Sherlock in that situation... Now it's O.K!
I'm so glad to get a chance during my examination and watched all 4 seasons in about 1 month...
U know what?! There is another think that I love so... so... so much!
Oh Gosh! I wish there will be S05!!! I love it's Craziness...
I love it's logic...
I love it at all!!!
I was thinking about ShAk who really was a fan about it...
Who loved James Moriarty and even had a pin of it...(Oh I remmember what I've did in front of Mr.Madahian with my pin and I felt literly embarrecing...Such an IDIOT I was!)

She asked me that If I knew Sherlock or not I saied Yes but I was wrong...Now she is gone and there is no hope to see her again and have a chat about it!!!
Any thing to say?! Check it up!
لیمو ترش🍋