برون گرا...

۱۶ مطلب در ژانویه ۲۰۱۷ ثبت شده است

Sherlock...

Mary's last words:
"Sherlock Holmes and Dr Watson"
They are the guys who can give u a motivation and a new thing to daydream about...
I Do love it...
It was really really good...
How much I was shocked when I watched S04: E01 E02 that I saw Sherlock in that situation... Now it's O.K!
I'm so glad to get a chance during my examination and watched all 4 seasons in about 1 month...
U know what?! There is another think that I love so... so... so much!
Oh Gosh! I wish there will be S05!!! I love it's Craziness...
I love it's logic...
I love it at all!!!
I was thinking about ShAk who really was a fan about it...
Who loved James Moriarty and even had a pin of it...(Oh I remmember what I've did in front of Mr.Madahian with my pin and I felt literly embarrecing...Such an IDIOT I was!)

She asked me that If I knew Sherlock or not I saied Yes but I was wrong...Now she is gone and there is no hope to see her again and have a chat about it!!!
Any thing to say?! Check it up!
لیمو ترش🍋

فالوعر!!!

دلم میخاد برم "داخل" اون قسمت خیلی(!) راست اون منوی پایین اینستا یعنی ورودی(!) پیج خودم با ماجیک مشکی برای خودم اونجایی ک تعداد فالوعر هارو میزنه سیاه کنم رو اعصابم نباشه...
صدگانش ک ثابته ولی هی یکان دهگانش بین 77 تا 93 جا ب جا میشع یا 80 عه! اینکه تو اون اواخر کار هی درجا میزنه رو اعصابه...
کاش رو ی عدد ثابت وایمیساد...
کلا اینکه یه چیزی زیاد بشه بعد کم بشه بعد زیاد بشه بعد کم بشه اذیتم میکنه...
ب قول فاعز جان نباید تعداد فالوعر ها و لایک ها مهم باشه:/
پ.ن:عایا کسی که قبل از اینکه اینستا فالوعر های فیک رو حذف کنه 300و خورده ای فالوعر داشته و الان 73 تا فالوعر داره فالوعر خریده؟!
پ.ن2:عایا بیان روزی ب درجه ای خاهد رسید ک براش فالوعر بفروشن؟!😬
۱۰ نظر
لیمو ترش🍋

بی خیال درگیری :)

احساس میکنم خعلی درگیرش شده بودم...
جوری که دیگ زندگیم بهم ریخته بود و ب قول یکی از دوستان حیوان وحشی(!) شده بودم در درون خودم و خود درگیری بسیار داشتم...
جوری که تو کابوس های شب هم یه نقش ایفا میکرد...
احساس میکنم نه کار X نه کار Y و نه ن حتی کار Z برام مهمه!!!
دیگ گذشت... یه عاقاهه ای ب نام اسکینگ الکساندریا Asking Alexandria (املای اسمش صد درصد غلطه:/) (البته اگ اصلا اسمشو درست خونده باشم!:/)اول یکی از اهنگاش میگه:
"I'm unashamed of my mistakes
They made me who I am today"
ب معنی :
"من از اشتباهاتم خجالت زده نیستم
اون ها منو کسی کردن که الان هستم"
الان من دقیقا همین حس رو دارم^^
پ.ن1: چ قدر آن بلاک شدن حس خوبیع:))
پ.ن2:امروز(یا دیروز!) سالگرد فوت الن ریکمن بازیگر نقش پروفسور اسنیپ عه!:( خدا بیامرزدش:(
۶ نظر
لیمو ترش🍋

زندگی بسیار شیرین میشود:)

چ قدر همه تازگی ها حرف گوش کن شدند!!!:))
معمولا بزرگترین تفریح من خرید کردنه...
رفتیم بیرون خعلی خوب بود:)
البته فهمیدم عادت های خرید کردن ام تغییر کرده:/
مثلا دیگ اول از همه ب قسمت خوراکی ها سر نمیزنیم:))
دلم شهر کتاب میخاد:(

یه سری کتاب انگلیسی خریدم...

وقتی عاقاهه قیمت رو گفت من ب برادر نگاه کردم برادر ب من... معمولا در اینجور مواقع زود برادر دستشو میکرد تو جیبش و...

ولی این دفعه نکرد:)) فهمید بد عادت میشم:))
البته احتمالا ب برادر خوش نگزشته... ولی خوب دیگ برگشت زمانی که امتحانای خاهر تموم شده همینه:))
ازین ب بعد اینجوری سفت درس میخونم  که بعدش بریم خوش گزرونی:))
خدایا شکرت:)

۸ نظر
لیمو ترش🍋

:)

حالا....

زمانیه که باید خوششششششححححححاااااااللللل باشییییییم!!!!!!

:)

دیگ تموم شد ... واقعا تمون شد!!!!!:)

امتحان رسانه هم از امتحان ب یک عدد پاورپوینت و برای من از پاورپوینت ب هیچی کاهش داده شدددددد😜😄

آز هم که امتحان حساب نمیشه:))

مقسی خدا!:)

بعدا نوشت:ب خودمان جایزه دادیم!!! شرلوک 4 رو قسمت 1 و 2 اش را با نت غیر مفت دان کردیم:)) آه چ استرس خوبییییییییییییییی:)

۱۰ نظر
لیمو ترش🍋

Sherlock Spoil

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
لیمو ترش🍋

تاثیر پذیری


تو خونه کلی سر "فلان" حرف زدیم...
عصر هم الکی مثلا قهر بودم:/
طیب باهام حرف زد... قانعم کرد...
میگه کل آرزو های عمرم میتونه به این سه سال بستگی داشته باشه...
میگه اگر بخای چیزی بشی به این سه سال بستگی داره...
میگه فلان جلوتو میگیرم و بدبخت میشی!!!! 
و "من" حرفشو قبول کرد ولی اون یکی من قبول نمیکنه....
نمیدونم.. برگشتم به همون سردرگمی قبل...
احساس میکنم حرفش درسته... من با یک موقعیت خوب میتونم هم به آرزو هام(!) برسم هم چیزای دیگه...عایا باید درس زیاد خاند؟  مسعله این عسد!!!!
-_-
پ.ن: عایا استوری #هیچ_مگو خانوم پونه با من بوده؟! البتع دیگع اهمیت نداره؛)
۳ نظر
لیمو ترش🍋

لیمویه بچه یه غر زنه عصبانیه عوضی!

ب خاطر اقای هاشمی رفسنجانی یکی از دوستام رو از دست دادم...

عقاید خودم رو تو ی پست اینستا نوشتم و پست کردم و کامنت هام بستم... شیش نفر فالوعر از دست دادم و یه رفیق...

نه!اون ..... رو نباید رفیق خطاب کرد... هیچ کس هیچ کس هیچ کس حق نداره به عقاید شخصی من توهین کنه... حق داره منو قانع کنه ک اشتباهه ولی حق نداره بهشون توهین کنه... حق نداره جلوی من ب قشر فلان ناسزا بگه... حق نداره ب من بگه احمق چون ب قول اقای سینا اس ام یه سکولار عم...عقایدش مال خودشه...

 من؟! ارع من همونم که ب قول خودش" من ب خاطر x خودمو کوچیک کردم... کلی خاهش و التماس کردم اما اون xچی کار کرد؟! حیف اون کارای من ک..." من نه خودمو کوچیک کردم نه هیچی... من کاری ب کارش نداشتم... دوست بودیم باهم... پارت های خل شخصیتمون باهم مچ شده بود و ب غر غر ها و خود اندک پنداری هاش هم گوش میکردم... من؟! غلط کردم...غلط! چ قدر بلاک شدن ب ادم زور میگه... بلاک شدن توسط محسن چاوشی برام زور نبود... اما بلاک شدن توسط ی ب ظاهر رفیق...

اوه!صبح چنان عصبانی بودم ک دینی تو مغزم نمیرفت... دلم میخاست خانوم قاسمی رو که منو ده دقیقه تو پارک کاشته بود تا بیاد دنبالم بکشمش... تیکه تیکه اش کنم... اونم فهمید عصبانی عم و چیزی نگفت...بعد دم مد شادی رو دیدم... بهش تو لفافه گفتم چی شده و فوضول شد... براش توضیح ندادم... رفتم پیش مهشیدکو... مهشیدکو میشناختش... مهشیدکو بهم خندید... ناراحت شدم...خعلی ناراحت (ولی خدارو شکر از دلم دراورد...)

امتحانا همه رو از دم 19 19.25 19.25 شدم:/ عصبانی بودم و خیال اسوده!!!

عصر تو کانون خانوم پونه رو گیر اوردم... خاستم باهاش حرف بزنم... خاستم ببینم چ ش! خاستم حلش کنم... خانوم پونه توهم زده من رشته شو مسخره میکنم... خانوم پونه ول کرد رفت... خانوم پونه هم به یک نیمه عوضی تبدیل شد و فهمیدم حرف های یاسی خعلی هم بی ربط و چرت نبود...

خوبه ک میترا و حکیمه و پرنیا و ایدا بودن... وگرنه گند میزدم تو زبان...

اینقدر عصبانی شدم... اینقدر عصبانی شدم ک ب درجه بی خیالی رسیدم...

خوب باشع... من عادم عوضی هستم من غیر عادی عم... من بلد نیستم با رفیقای "خوب" چ جور باید رفتار کرد... باعشه... منم میرم چهار تا عادم عوضی یا غیر عادی پیدا میکنم شر تون کم....

مطمعنم "فلانی" چند وقت بعد ب غلط کردن میفته... تلاش میکنه با من تماس بگیره... بیچاره نمیدونه اینقدر رفتارش برام اشناس ک پیش بینی میکنم... اون وقت از پشت تلفن با پشت دست میکوبم تو دهنش و میگم برو ب درک....

من عصبانی عم... خیلی عصبانی عم... اینقدر ک ظاهرم ارومه و لپ هام از روی گرما دارن جیز جیز میکنن!!!!!


لیمو ترش🍋

مگ من نبودم کلی درس خوندم؟!پس این نمره ها مال کیه؟!

از امروز هم امتحان هم مدرسه...

خیلی بده:(

زنگ اول ک رو هوا بود... کلی ب بصراوی خندیدیم ک در اولین دیدارمون راجع به "مسابقات فرهنگی هنری" که بدون اینکه بدونی اسمت رو مینویسن حرف زد!!!

و بعد زنگ دوم آکوچکیان اومد...(احساس میکنم اون -ب قول بابا- پدر بزرگ بیخی(!) شون یه چیزیش کوچکیان بوده... بعد ملت تند میخاستن بگن آقای کوچکیان تبدیل شده ب آکوچکیان!) و امتحانای ادبیات رو داد... احساس میکردم 18 ب پایین شدم... کاظمی هم خوشمزه بازیاش گل کرده بود... دلم میخاست با پشت دست جوری بکوبم تو دهنش که تا یه مدت نتونه بخنده... عوضی امسال برا من کارخونه نمک شدع:/ (بیخیالش اصلا!) بعد بزگه منو ک میخاست بهم بده ی جوری نگام میکنه... قلبم اومده بود تو دهنم بعد دیدم نوزده شدم:/

رقتم پیش آکو برا نمره مستمرم... 4 تا 20 و یه 14:/ و یه مثبت مستمر رو میده 18! تازه کلی حرف زدم میگه از تو نمره کم هم میکنم!!!! سر کلاس خیلی سروصدا میکنی! منم برگشتم بهش گفتم پس کاظمی نمره رو میدید بهش که گفت برا اون هدیه ویژه دارم... میخاستم آکو رو بغل کنم!!! کاظمی بعد از چپ چپ نگاه کردنم شروع کرد لاف زدن(با پر فیس و افاده ترین لحن دنیا ک سین هارو ی جور خاصی تلفظ میکنن بخونید!):" وای راستی لیمو دیروز تو "سیتی سنتر" خانوم میثمی رو دیدم... داشتیم "خرید" میکردیم رفتم بهش گفتم سلام هرچی فکر کرد یادش نیومد منو! هر هر هر کر کر کر !!!" 

:/ خب ب درک!!! دلم میخاست بهش بگم اسکل جان تو اصلا یه بار با ماشینش رفتی خونتون ک اینقدر عقده ای بازی دراوردی که من میخام تو ماشینت باشم ک حالش ازت بهم میخوره... کلی تلاش کرده بود تورو از یاد ببره چرا خودتو به یادش اوردی:/

ازون لبخند های ناسزا نحفته درونش بهش زدم و رفتم...

کلی با آکو حرف زدم و مزه ریختم تا گفت باعشه مستمرت 19! اما ننوشت!!! چند دقیقه بعد وادارش هم کردم ک بنویسههههه:)) میخاست برگه امتحانم رو بکنه تو حلقم:)))

اما زنگ بعدش ریاضییییییییییییییی:( بعد امتحان فکر کردم 19.75 میشم اما 2 نمره اضاف حساب کرده بودم:(((((( عوضی خعلی غلط های چرتی داشتم:(((( عاخه من ک خودکشی کردم!!! برای اولین بار تو عمرم بیشتر از 3 ساعت درس خوندم... چرا عاخه:/ تازه اون 0.25 خعلی خعلی زور میگع... انگار نمره 18 خعلی بهتر از 17.99 هست حتی!!!! اگ توصیفی بودیم همین 18 ام هم خ خ بود!کلی برام دست هم میزدند!!!:/

تازههههه میگن از امسال کارنامه هامون زریب داره!!!:( اگ نمره امتحان ریاضیمو شیش برابر کنن چی:( اون جلو ک وایساده بودم برگه ریاضیمو میدیدم کاظمی مزه هاش شروع ب پپریدن کرد و میخاست بیاد پیش منو برگه مو ببینه و چرت بازی در بیاره... سرمو اوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم همون جا ایستاد 360درجه چرخید و برگشت... خعلی دارع میرع رو اعصاب://////////

برای امتحانای بعدیم نگرانم... خیلی زیاد!!! میدونی تو این هفته امتحانامونو میدن و معلوم میشع چی کار کردم... اون موقع عذاب وجدان میگیرم نمیتونم با شادی برم جنگل تو چهار باغ:/ تازشم معدلم بیاد پایین بابا برام "فلان" نمیخره:((((((((((( من کلی تحقیق کردم و فقط منتظرم کارنامه بیاد نمره بگیرم تا همون دو بعد از ظهر ک میرسم خونه کارنامه رو نشونش بدم و ببرمش برام بخره :(((((((

احساس میکنم کارم کاملا تمومه!!! اها تو حیاط ک نشسته بودیم رو اون میز شطرنجا و داشتیم "غر " میزدیم یه سری سوم و چهارم اونجا بودن و کلی مسخره مون کردن!!!!:/ ما هنوز توقع 20 19 از خودمون داریم و اونا 16 میشن میگن خوب شدیم!!!

خانوم نیلفروش و خانوم شریف میگن نمره نباید براتون مهم باشه... بعد فرهمند بزرگ سر صف میگه اگ معدل هاتون از 19.5 بیاد پایین YOU'RE DONE!!!!دیگ پدرتونو در میارم و مامان بابا باید بیان کارنامه بگیرن و ...

*سر زنگ آکو شادی ماشین حساب مرضیه دستش بود... بعد فرهمند کوچک اومد تو کلاس ی هو شادی رو دید گفت چشمم روشن! بیا بده من گوشیتو!!!

ما😂 شادی😨 فرهمند😏 بعد ک کلاس رفت رو هوا فرهمند فهمید چ سوتی داده و چه گندی زده... خودش با سکوت از کلاس خارج شد... بیچاره شادی کلی خودشو کنترل کرد تا ماشین حسابو تو حلق فرهمند فرو نکنه!!!:))))

**It's so nice to meet you let's never meet again...ی تیکه از اهنگ we dont have to dance از andy black عه... دلم میخاد ی بار با یکی بدجور دعوام بشه جوری که حالم از طرف بهم بخوره و دیگ نخام ببینمش و اینا... بعد این تیکه اهنگ اندی رو برا طرف بفرستم و دیگ تموم شه دوستیمون...خعلی کار دلچسبیه برام... البته امیدوارم اون شخص پونه نباشه که تازگی ها بیخودی میپره ب عادم!:/

*** ببخشید پرحرفی شد...داشتم خفه میشدم... 

۵ نظر
لیمو ترش🍋

لذت دیدن مصرف هدیه!

ما ب کسایی که دوسشون داریم... برامون مهمن و یا مجبوریم(!) هدیه میدیم...

حالا طرف در موقع دریافت هدیه میتونه خوشحال شدن خودش رو در حد خعلی زیاد "نشون بده" و کلی تشکر کنه ازت و تو هم با لبخند جوابشو بدی و اینا...

یا اینکه میتونه موقع دریافت هدیه "خر زوق" بشه و تو خوشحالی و لذت خوشحال کردن دیگران رو درک کنی و بعد از ی مدتی ببینی داره هدیه ای که بهش دادی رو مصرف میکنه!!!!

و این "لذت دیدن مصرف هدیه" خیلی چیز خوبیه... احساس میکنی کار درستی کردی...

بعضی اوقات هم میدونی با اینکه چیزی که داری برا طرف میخری برای خودت جالبه فقط ولی برای فرد مورد خرید واقع شده فوق العاده اس... مثلا گاردی که من و ریحانه برای مهشیدکو خریدیم!!!

یا مثلا بعضی اوقات کادویی ک برا طرف میخری فوق العاده اس!!! و تا لحظه ای که چشم تو چشم فرد مورد خرید واقع شده نشی نمیتونی دل از اون وسیله بکنی...مثل اون ساعت ک برای میترا خریدم... هنوزم وقتی میبینمش دلم میخادش:/

در هر دوی این موارد دیدن مصرف شدن هدیه به دلت خعلی میچسبه!!!!(مورد دوم کمتر!!!!😅)

احساس میکنم با اینکه موقعی که به یه نفر هدیه میدی از لحاظ مالی ازت چیزی از دست میره ولی اون شادی یی که به دست میاد خیلی زیاده...

(این پیشنهاد از شهر کتاب دزدیده شده و تو بلاگ قبلی هم گفته شده) هدیه هامونو با پارچه هدیه کادو کنیم!!!شهر کتاب پارچه های گوگولی میفروشه که برای کادو کردن وسیله خعلی خوبه... حالا اگ شهر کتاب ندارید یا دوره یا هم هست هم نزدیکه ولی حالش رو ندارید خودتون ی پارچه گوگولی بردارید و با اون سنجاق قفلی های کوچک طلایی پارچه رو دور بسته "بند" کنید و یا مث پیشنهاد شهر کتاب با یه دو نه بند دور بسته "بندش" کنید که نیفته!!!البته باید خعلی با ملایمت باهاش رفتار شه وگرنه شلخته میشه!!!

بعضی اوقات هدیه دادن خیلی جذاب تر از هدیه گرفتنه!!!

^^

۵ نظر
لیمو ترش🍋