مفهوم خوش گذشتن برام ی چیز خعلی ناب و دور از دست یافتنی شدع!

انگار مثلا اون شادی های لحظه ای ک روزمو میساختن دارن لذتشونو از دست میدن!

اینام از نشانه های بیماری "بزرگ شدن" عه؟!

دلم میخاد ی نظم بسیار فانی تو زندگیم وجود داشته باشه... نظمی ک پر از بی نظمی و شلختگی و پلشتی باشع!

تازشم دلم میخاد ی سری چیزا رو تو سال جدید شروع کنم ک بهشون تا عاخر اون 13 روز دست پیدا کنم! دلم میخاد با خانوم نویسنده کتاب "پروژه شادی" (بسیار توصیه میشود) پیش برم و عاروم عاروم ب اون زیبایی و شادی اعلای زندگی برسم...

دلم میخاد بهش برسم... میخام 96 خعلی تغییر و تهول توم ایجاد کنه... ک صد درصد دست خودمه... از جمله اینکه ی کم اقتصادی فکر کنم... حواسم ب دخل(هیچی:/) و خرجم باشه...

واقعا برای خودم دنبال ی شغل میگردم... مثلا برم تایپیست بشم یا هر چیز دیگ ای! الان متاسفانه امکان زدن "جنگل کتاب" رو ندارم وگرنه با عشق شروعش میکردم...

تازه دلم میخاد جزو ی جریان بزرگ هم باشم... ازونا ک هی پیش میرن و تغییر ایجاد میکنن و هر روزشون با دیروزشون فرق میکنه و کارای عجیب غریب و با هیجان میکنن!

دیگ دلم چی میخاد؟!

احساس میکنم مانع اصلی اینه ک هی میشینم فکر  میکنم... باید ی چسب خعلی سفت بردارم بزنم رو دهن مخم ک دو دقیقه ساکت شع من ب کارام برسم:/ خدایی دیشب اینقدر شهر کتاب رفتنو قبل و بعدش رو تحلیل کرد ک حوصله ام داشت سر میرفت:|

تازشم میخام تو عید سریالامم تموم کنم:/ هی دو تاس ک وسطاشونم ... ب نظرم فرلی لگال(کم و بیش قانونی) از سوپر گرل بهترع ولی خوب تا تموم نشع عاروم نمیشم! تازشم کلی فیلم ندیده هم دارم...

قشنگ میشینم مینویسم همشونو:) ایشالا ک برسم بهش!^^

+خعلی طولانی مینویسم؟!