1. مامان همیشه ک میاد تو اتاقم در اون کمدی ک نزدیک در اتاق عه رو می بنده و در اتاق رو تا ته باز میزاره:| خدایا؟! چی میشد برعکس باشه واقعا😋
  2. چند روز پیش فاعز جان اومد خونمون و اونم مث دیگران گفت ک چ عید کوفت و حوصله سر بری عه! مامان داشت با تلفن حرف میزد من گوشیشو برداشتم زنگیدم ب مهدیه گفتم:" سلام! میای فردا(یعنی دیروز!) بریم سینما؟!" گفت بریم کودوم سینما؟! گفتم نمیدونم! گفت چ فیلمی؟! گفتم نمیدونم! گفت عالیعه منم میام:))) فاعز هم همونموقع گفت میاد فقط طیبه گفت میخام مهمون بگم بیاد(ک دیشب ک رفتیم خونشون مث چی پشیمون بود😎) اول قرار بود 13 نفر باشیم ک کل خاندان بریم ولی ب 6 نفر جوان(!) کاهش پیدا کردیم... اول هی تو خیابونا تابیدیم ببینیم بریم کجا چی ببینیم بعد رفتیم سینما قدس خوب،بد،جلف دیدیم... سالن دو طبقه بالا بودیم و ردیف 15! یعنی فاصله مان تا پرده  دو سه متر بود:)))) علی مهدی قشنگ داشت "داخل" خود فیلم زندگی میکرد:))) اوج فیلم تهش بود... توصیه میشود:)) چیز خوبی ساخته ب نظرم:))) ولی اگ دیدید زود سینما رو ترک نکنید😉 بعد اون تیتراژ اولیعه فیلم ادامه داره:))
  3. توی این پلنر عه ک با شادی خریدیم قشنگ عین عادم 5 شیش تا مورد ک تو ی روز باید انجام بدم یا درس بخونمو می نویسم اما فقط 3 چهار تاش انجام میشع:| ب ی محرک احتیاج دارم... یکی ک بیاد حولم بده!
  4. صبح رفتیم دکتر ک نسخه ای ک اون خانومه تو دفترچه باطل شده ام نوشته بود رو تو دفترچه جدیده بنویسه... بابا گفت منم نوبت میگیرم منم ویزیت کنه، قلبم درد میکنه! توی مطب وقتی بابا داشت حرف میزد وسطش گفت:" احساس میکنم مثلا قلبم مجروحه." دلم میخاست همونجا گریه کنم:(( شاید خعلی در مورد اخلاق و رفتار و سبک زندگی و تفکرات با بابا خعلی اختلاف داشته باشم و حرص بخورم حتی عصبانی بشم و اینا اما واقعا "مهرش ب دل نشسته":))
  5. دیگ چ خبر؟!