میدونی...!

از امسال ی سری چیزا رو شروع کردم، ک شاید تمام و کمال بهشون نرسیده باشم اما حداقل یه قدم در راهش برداشتم!

احساس میکنم میخام امسالو سال اوج خودم کنم... همون سالی ک عادم تا تهش تو جو برنامه هاشه!

[وای نمیدونین چ قدر وقت بود نشسته بودم پشت سیستم ک موقع نوشتن هی تق تق کنم و با انگشت اشاره دست راستم و انگشت یکی مونده ب کوچیکه بنویسم و با دست چپم هی اینتر رو بزنم:))]

اهان داشتم میگفتم!!!

اون روز ک با شادی و پونه و یاسی رفته بودیم شهر کتاب من و شادی ی دونه پلنر (Planner) خریدیم... من از سوم امسال شروع کردم توش ب نوشتن...(البته واقعا تو فکر ی بولت ژورنالم... میتونه روحم رو خلاق و رنگی رنگی کنه!)

درسته تموم چیزایی ک مینویسم انجام نمیشه ولی حد اقل ی سری عادت های خوب داره درونم پرورش میابد!!!(ب ایموجی عینک آفتابی دار نیازمندیم!)

مثلا شاید از نظر ی سری ها (مخصوصا شادی:|) اصلا عادم مرتبی نباشم و اتاقم ب معنی واقعی شلخته باشه ولی خدایی خودم میدونم ک همچنان بنیاداتاقم تمیزه!!!:)) تازشم شاید باورتون نشه ولی ی روز درمیون دستی ب روش هم میزنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یا مثلا شاید از نظر بعضی ها (باز هم مخصوصا شادی:|) شاید برا عید هیچ کاری نکرده باشم ولی از نظر خودم دوره کردن 4 تا کتاب زبان و چهار تا درس دینی(چون سر کلاسش خابم یا دارم زبان میخونم و تو خونه هم نگاه ننداختم بهش!^^) و سه تا درس عربی ( ک همش سر زنگش داشتم زیست میخوندم) خعلی پیشرفت مهمی عه در منه درس نخون!!!

یا مثلا اینکه دارم پول جمع میکنم! چون من عادم سوپر ولخرجی عم! حالا درسته بابا اجازه خرید هدفم رو بهم نمیده:| ولی در اوقات مبادا خعلی ب درد میخوره دیگ! نمیخوره؟!

دیگ؟!

مثلا اینکه واقعا دارم ب عادم شاد و خوشحالی تبدیل میشم!(چشم نزنید پلیز:|) دیگ مث اون روزایی ک اینقدر حالم بد بود ک عاهنگم گوش میدادم میخاستم گریه کنم نیستم...

دارم سعی میکنم خشمم کنترل کنم... برای مثال(!): مامان صبحا برا نماز صبح ی بار میاد تو اتاق میگه "لیمو!پاشو نمازتو بخون!" بعد میره تو سالن میگه "محمد پاشو نمازتو بخون!" و بعد برمیگرده تو اتاق و میگه:... این چرخه اینقدر ادامه داره تا اینکه بلند شیم... جوری ک اگ قید نمازم بزنی مامان خابتو کوفتت میکنه!تازه خدا نکنه یکی مون پاشه اون یکی هنو خاب باشه! انگار اسلحه شو از حالت تک تیر انداز ب حالت یه عالمع تیر (حالت مسلسل؟! اسمشو یادم رفت!) تغییر میده و فقط بالا سرت وایمیسه و اون وقته ک فاتحه اعصابت خوندس!!! حالا ب این نتیجه رسیدم:"بار اولی ک مامان میگه پاشو برو وضو بگیر نماز بخون پاشو! دیگ اینکه مامان شونصد بار صدا بزنه و من عصبانی بشم و با اکراه پاشم برم وضو بگیرم و تازه عقلم بیاد سر جاشو برم دو ساعت لفتش بدم و بعد نمازو بخونم و برم بخابم و خاب از سرم پریده باشه هم نداریم!!! "راحتا خُب"!(بعله من خعلی عادم خفنی ام ک اینو کشف کردم:|)

میدونی...

ب خودم افتخار میکنم...

ک دارم در راه اینکه چیزای ازار دهنده زندگیم از بین بره ی کاری میکنم...

اینکه عین چی ننشستم ی گوشه و هی ناراحت بشم و غر بزنم...

دقیقا مث همون سینمای پست قبله! درستع همه هی غر میزنن ولی ی نفر باید ی کاری بکنه! خوب چرا اون عادمه من نباشم؟!:)

مرسی خدایا!:*:)

پ.ن:نمیدونم اگ ب خاله کتاب پروژه شادی رو هدیه بدم ناراحت میشه؟ یا ی جرقه ای تو زهنش میزنه و خودش رو جمع و جور میکنه؟!