• دیروز شادی پی ام داده وای نگار نمیدونی الان دم سی و س پل خانوم رضوی و شوهرش و بچه شو دیدم!( این موضوع ب خاطر این جذابه چون ما بار ها برای خانواده اش از خداوند بزرگ طلب صبر کردیم ک چ جوری با خانوم خونشون کنار میان!) منم تو مهمونی نشسته بودم اینو ک خوندم بسی شاد شدم... ری اکشن جالبی از خودم نشون دادم... بعد میگه دروغ اول آپریل مبارک:|(من الان احمق آپریلم!:|  April fool) اینقده شاد شده بودم همش رو ب باد داد:| تازه با مامانش منو سوژه کردن!:/
  • اها! اینم خعلی دلم میخاد بگم ک چ قدر "ایشان" آقای باحالیعه... نگاش ک میکنی از مو های خاکستریش ک ب سمت راست شونه کرده و اون ته ریشی ک داره میگی وای چ قدر این عاقهه مذهبی عه... بعد نگاهت میفته ب دماغ باریک و چشمای سبزش ک انگار پیرهن چهار خونه سفید و زرد و سبزش و شلوار ماشی شو با چشماش ست کرده! و بعد میفهمی چ مدل حرف زدن باحالی داره و کافیه بخنده ک یا دست میکشه رو دماغش یا دستاشو ب هم میماله یا وقتی پاشو انداخته رو پاش با اون دستیش ک انگشتر نداره میزنه رو اون دستیش ک انگشتر نقره عقیقش هست... هنوزم جرعت نمیکنی خعلی باحاش حرف بزنی و بهش نگاه کنی ولی بعد میفهمی ک چ قدر شیرینه! وقتی از هم صحبتی باحاش شاد شدی کتشو ک قبلا براش بردی آویزون کردی ازت میگیره و سرشو میندازه پایین و میگه :"دستتون درد نکنه لیمو خانوم.. خعلی زحمت کشیدید!ما دیگ رفع زحمت میکنه" و دست بچه هاو زنشو میگره و  میره! و تو میگی آفرین! ب این میگن مرد!3>
  • احساس میکنم وقتی عاهنگ Once in awhile رو داشتن مینوشتن گفتن:" خوب سوژه بخش هایی از این عاهنگمون ی دختری ب نام لیمو از اصفهان باشه!" بعد نوشتنش!
  • میترسم... احساس میکنم در کمال اون حسی ام ک میگن:" چشماتو باز کن و ب شرایط موجود نگاه کن" هستم و عمیقا میترسم... از اینکه شرایط موجود خیلی خوبه... ولی چرا من ازش راضی نیستم؟!
  • میدونی... هنوزم حواسم بهش هست! از اینکه تبدیل ب ی عادم عوضی شده عمیقا احساس ناراحتی میکنم ولی دارم ب خودم میقبولونم ک :I don't care anymore (با ریتم آهنگ We don't talk anymore خوانده شود!) اما خودم  ب خودم چپ چپ نگاه میکنه و میگه عاره جون خودت!:|
  • از ی چیز دیگ هم وحشت دارم... /"عروسی"/
  • دارم کور میشم! هر روز بیشتر از 3 4 ساعت پشت سیستم و ... ام اما عینکمو نمیزنم... جوری ک مامان رو مبل راحتی ها نشسته باشه منم ب شوفاژ تکیه داده باشم نمیتونم حالت صورت مامانو بفهمم و بدونم دارع کجا رو نگاه میکنع
  • اون دفعه ک پای تلفن نشسته بودم هدفونم از دستم سر خورد و سمت چپش خورد ب سرامیک... حالا وقتی مثلا با هدفون بدوام قشنگ میفهمم تو دلش ی چیزی داره تکون تکون میخوره... مامان میگع خدا رو شکر:|
  • چ قدر سیزده مزخرفی عه:|