میدونین... همه چی داره پیچیده میشه و تو هم گره میخوره...

تاره همه بدی هایی ک تو وجودمون داریم خودشونو نشون میدن و اون خوبی ها هنوز درست بلد نیستن چ طوری باهاش کنار بیانو مبارزه کنن...

میدونین مثل ی گره کور شده... اون میگه همه چی داره  هم میریزه و من دارم میبینم! من از تو صداش دارم میبینم چی شده... من با همه بی عقلیم میخام کمکش کنم و من براش ناراحتم... نمیدونم باید دیگ چی کار کنم... سعی میکنم سورپرایز بازی در بیارم ک خدا ی کاری میکنه طرف بگ :"ن! بیس روز دیگ:|"

میدونین ما خعلی گناه داریم! چهار تا عادم ضعیف ک دارن تو باتلاق فرو میرن...

من براش ناراحتم... نگرانم...و کار مهمی ازم بر نمیاد... قدرت دست اون عادمای بزرگ تره...اونایی ک با عشق میخان تجربه بدن بهمون و ما نمیخایم... میخایم بعضی جاهاش سختی بکشیم...ولی نه این سختی رو!

ب کمک احتیاج داریم... کمکی ک باید مثل معجزه یه هو پیدا بشه هممون ب آسمون نگاه کنیم و بگیم:"whoa!"بعد با همون لبخندی ک توش خوشحالی حقیقی وجود داره بهمون نگاه کنه و رستگار بشه...!

میدونی...دایم دیوونه "تر" میشیم... من از این ور اونم از ی ور دیگ... میترسم... میترسم ازینکه کلا راه رو اشتباه اومده باشم... میترسم ازینکه این من نباید میبودم ک بهش کمک میکردم!نکنه اصلا منم ک جام اینجا نیس!

بهش بگین ی سنگی بزنه تو سرمون... ی راهی نشون بده! اگ نفهمیدیم باشعه... پوکر فیس نگامون کنه و بگه:" ایناها! نیمیبینین؟!" بهم بگه کودوم فکرا رو خودش میندازه تو سرم و کودومارو بدی های خودم... بگین راه درستو نشون بده... بگین...داریم جون میکنیم تو اوج خوشی!:)