دیروز بعد کلاس زبان پیچوندم ریاضی رو رفتیم با بروبچ میدون امام...

هه هه! جذاب بود:)) (میان نوشت:الان من ب جای اینکه اینجا پست بزارم باید سر امتحان ریاضی باشم ها!:|)

اولش رفتیم دم بازار قیصریه... اونجا وایساده بودیم هی رد شدن خارجی هارو نگاه میکردیم:)) ی گروه بودن ک داشتن میرفتن تو بازار... وایییییییییییییییییییییییییییی ی عاقای حارجی بود ک موهای فرفری خوشگلی بود... همه مون با دهان باز بهش نگاه کردیم و هیچ کی جرعت نداشت بره دنبالش بگه:"کن وی تاک ویث یو عایا؟" ب خدا اگ یه ساعت بعد ترش دیده بودیمش خودم میرفتم جلو میگفتم"هه هه! یور هر ایز بلادی آسام!":)) ولی کاراخدا بود دیگ:))

ی ده دقیقه اونجا بودیم و اصلا نمیدونستیم باید چی بگیم بهشون... دیگ ی هو دیدیم ی فسقلی وایساده با ی پیرزن پیرمرد صحبت میکنه... ما هم رفتیم چسبیدیم بهشون!:)) یعنی خدایی بچه هه نصف من بودا!اما اعتماد بنفس داشت!!! دیگ رفتیم صحبت کردیم و اینا... هرچند خعلی نسبت ب باقی عش خوب نبود!

بعد آیدا اومد پیشمون(من بودم و میترا و حکیمه و آیدا!) مامان آیدا هم اعتماد بنفس داشت... داشتیم میرفتیم وسط میدون ک ی مشت(چهار نفر) خانوم فرانسوی رو مامان آیدا نگه داشت... ی کم باهاشون صحبت کردیم و (اولش فقط میترا اعتماد بنفس داشت... ما هی ب  میترا و بعد خانوما نگاه میکردیم:|) ک دیگ با هم عکس گرفتیم و اونا رفتن ما هم رفتیم!

*وجه مشترک تعداد زیادی از خانومای خارجی صندل هاشون بود!تازشم ب ناخونای پاشون لاک قرمز زدع بودن:))

دیگ رفتیم نزدیک ورودی ک مال خیابون حافظ عه ک دیدیم دو عدد خارجی نشستن و عاقاهه داره با ی عاقای ایرانی حرف میزنه خانومه هم نشسته نگاه میکنه... ما هم دلمون برا خانومه سوخت و رفتیم چسبیدیم بهش:)) اونم فرانسوی بود انگار دقیق یادم نی!شایدم المانی بود! اصلا اعتماد بنفسمون از این خانومه شروع شد!

بعد رفتیم پیش ی کی دیگ... اسمش کلر بود و پاریس زندگی میکرد:) اینم خعلی دوسش داشتم...

بعد رفتیم ب تعقیب یک دختر و پدر ژاپنی/چینی/کره ای/... پرداختیم! خعلی زایع بودیم خدایی! فکر کن... اینا هی اروم راه میرفتن ما دنبالشون... دختره وایمیساد عکس بگیره ما پرو پخش میشدیم:)))))))))))))

وسط راه رفتیم پیش ی خانوم فرانسوی دیگ... ای عالی بود... عااااااااالللللللللللللللللللییییییییییییییییییی! خانومه ک گفت فرانسوی عه پرسیدیم چرا اینقدر فرانسوی زیاده؟! گفت چون الان تعطیلاتمونه! تازشم ایران تو فرانسه خعلی معروفه و خیلی ها اومدن (احساس کردم ی چی تو مایه های ترکیه برا ماییم براشون!) بعد ازش راجع ب روسریش پرسیدیم... اولش جواب نداد! بعد گفتم راحت باش!گفت سخته... چون از کناره های چشمم نمیتونم ببینم:)))) میخاستم بهش بگم باید پایینشو تا بزنی:))) بعد ازمون راجع ب اینکه چرا اومدیم اینجا و اینا پرسید... بعد پرسید میخاید در آینده چی کار کنین..ما هم گفتیم میخایم زبانمونو کامل کنیم و بریم!:) فکر کرد منزورمون سفر عه ولی نیت ما فرق میکرد...;) با این خانومه عکس گرفتیم و رفتیم پیش اون چشم بادومی ها ک فهمیدیم اصلا سنگاپوری اند!:| ازینام همون سوالای تکراری رو پرسیدیم و بعد ازشون پرسیدم وضعیت اینترنت رو اینجا چ طور میبینید! عاقاهه گفت خعلی خوبه...:| ما خودمون وضعیت نتمون رو افتضاح میدونیم! البته بعدا عاقاهه تو گوشیش 4G داشت و بعدا فهمیدیم محل اقامتشون هم هتل عباسی عه...(ب نظر "من" شاخ ترین هتل اینجا هتل عباسی عه... چون ب شاه عباس خعلی علاقه مندم!) و قطعه سرعت نت هتل عباسی در حد نت خونه ما نیس:|

بعد داشتیم بر میگشتیم شوهر اون خانوم فرانسوی عه ک شالش روتا نزده بود رو دیدیم... خعلی "گنده" بود! ی عاقای قد بلند و چهار شونه! عاقاهه پشتش به ما بود و خانومه روش! بعد همهمون داشتیم بهشون نگاه میکردیم ک دیگ خانومه لبخند زد ما هم رفتیم پیششون دوباره:)) بهش گفتم چ قدر قدت بلنده! گفت ملت فکر میکنن من آلمانی ام! و خندید... ی کمم با اون حرف زدیم وبعد رفتیم...

تو راه ی خانومه رو دیدیم ک مو هاش نارنجی بود! استرالیایی بود انگارو دوتایی با ی خانومه اومده بودن... این خانومه کلا خعلی میخندید! اینقدر پیش این خانومه میترا رو ازیت کردیم ک نگوووووووووو!!! بعد بهمون گفت خاستید بیاید استرالیا من میتونم ویزا و اینا براتون جور کنم:))))) دقیقا نمدونم چ طوری:| ولی الان ما عاشنا داریم:))))

دوباره رفتیم ک ی عاقای تنها گیر اوریدم... حکیمه رو هل دادیم پیشش ک بحث رو شروع کنه... عاقای نروژی بود و خعلی خعلی خعلی خعلی سرد! قفط بله و نه جواب میداد... خعلی

گرخناک بود!

و میرسیم ب آخرین و محبوب ترین زوج از نظر من! ی خانوم و عاقای اتریشی... وای اینا عالی بودن!!!!!! سوالای معمول چ قدر وقتع اینجایین و خوشتون اومد و اینارو کردیم... بعد ازشون ک پرسیدیم بهترین جایی ک رفتین کجا بوده گفتن استرالیا!در صورتی ک همه میگنن اینجا! (خدایی صادق بودن:دی) بعد از خانومه راجع ب روسری اینا ک سوال کردیم گفت ازیت میکنه و اینا و ازمون پرسید شمارو چه طور! میترا گفت ک ی قانونه و مجازات داره اگ نکنیم ازین کارا و ... بعد هی سعی کردیم درستش کنیم . گفتیم ی سری ها اعتقاد ندارن و خعلی سخت نمیگرین(:|) و اینا... و خانومه جواب داد خب من ی سری هارو دیدم ک روسریشون اینجوری بود( و روسریشو برد ته کله اش!) و ما گیر افتاده بودیم... دیگ ی جوری پیچوندیمش و اینا... عاقاهه راجع ب کشورش و جمعیت و اینا صحبت کرد... با اینا هم عکس گرفتیم... وای من از عاقاهه خعلی زیاد خوشم اومده بود:)) تو این عکسه من کنار عاقاهه ام باقی کنار خانومه:)) ی کم فاصله گرفتم ازش اکی شد! ولی مطعنم ک پشت چادرم رو گرفتع بود(خارجکی بود دیگ!سرش نمیشد بنده خدا!)! دیگ بعد از عکس گرفتن معمولا خدافزی میکردیم... دیگ میخاستن برن ک گفتم:"یو هو وری بیوتیفول عایز!(تو چشمای خعلی زیبایی داری!) عاقاهه ی جوری شد... احساس کردم ب زبان مادریش خوب میتونست جواب بده ولی انگلیسی نع.. گ کفت خوب!اینا چشمای اوروپایی اند دیگ!(شانسم نداریم:|)و با خانومش خدافظی کردن رفتن... ببین... چشماش عالی بود!!!!ی چیزی تو مایه های آبی که آیکون اینترنت اکسپلورر هست!ن خعلی روشن نه خعلی تیره بدون یک درصد ناخالصی! امروز شادی میگفت رفته بودن ابیانه... و عاقای عزیز(اسمش لیو بود!) رو اونجا دیده! از روی پست اینستاگرام من شناساییش کردع!:)) رفته بهش عکس منو نشون داده گفته من دوووسه اینم! لیو بهشون گفته بود با هم عکس بگیریم و اینا... شادی ازش پرسیده بود اینستا گرام نداری؟! حتی نمیدونست چیعه!:| میخاسته شمارشو ک واتس آپ دارع بده:|

اینم لیو...پیرمرد مهربان معروف!:دی(این عکس مال شادی عه! عکسای ما با توریستا همش کجه:| میام کات کنم خودمونم توش می افتیم:|)

بسیار توصیه میشود!!!کار بسیار جذابی است ولی زود نا امید نشوید! اولش عادم خجالت میکشع:دی