امروز تقریبا تصمیم ام رو رسمیش کردم...
پس از مذاکرات و تفکرات و اشک های بسیار(از روی اینکه نمیدونستم میخام چ کنم) ب ی نتیجه ای رسیدم... نتیجه ای ک مدت ها بود ولی رسمی شد الان!
من ب عنوان یک عدد دانش اموز عه خل عه تجربی برای اینده ام 2 تا راه رو انتخاب کردم:
1.میرم کنکور هنر میدم و ی رشته گوگول مثل نقاشی یا عکاسی یا صنایع دستی میخونم.
2. کنکور زبان میدم و مترجم میشم!

امروز رفتم بودجه بندی هارو از اون خانومه ک خنگه(:/) گرفتم و... هه هه! ی چیزای جذابی داشت:) میدونی برام خعلی جالب بود!!!
از اینکه الان میدونم میخام چیکار کنم خیلی خوشحالم!!! خیلی زیاد!
خانومه خنگ بهم گفت خب پس چرا اینجایی؟! و من نگاهش کردم:) یادم میاد نهم ک بودم هیچ کس نبود ... اوم، بهتره بگم هیچ کس نبود که سفت پشتم باشه... فاعزه غیر مستقیم هم تایید میکرد و هم بعضی اوقات میزد زیرش... یادمه اون روز ک داشت نسیحتم میکرد چ قدر خوب بود!!! تو مدرسه هم رفقا یا میگفتن حیفی یا میگفتم منم میخام برم(الان بیشترشون دبیرستان میرن:/)
من واقعا قصد هنرستان داشتم! کسی نبود ک بگه برو من پشتتم! توروشون وایسا! و من الان اینجام... با زیست و شیمی و فیزیک سر و کله میزنم و دوروز دیگه امتحان رسانه دارم!
من از راهی که اومدم پشیمون نیستم... اطمینان اینکه بابا کاملا پشتم عه رو الان دارم. میدونم میفهمه چی میخام... میدونی... میترسیدم! بابا گفت من نمیگم نرو! ولی میگم برو دبیرستان... و من، با خودم گفتم لیمو، اگ بری و پشیمون بشی بابا رو صد درصد پشتت نداری! ته دل بابا، اون ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته ته دلش... تو ی گوشه تاریکش ی صدایی میگه من ک گفتم!!!! هیچ وقت ب روت نمیارن ولی هست... پس، ولش کردم:)
یکی از بهترین اتفاقات عمرم اینه ک برادر الان ی جایی تو سیستم پزشکی مملکت عه و اگ باعث نشده بود بابا خیلی چیز هارو راجع بهش بدونه شاید باعث میشد مامان و بابا ازم پزشک شدن رو بخان... من قدرت اسیب زدن ب ی موجود زنده رو ندارم مگر اینکه خعلی خعلی خعلی خعلی خعلی خعلی خعلی عصبانی بشم:دی
من هنر رو دوست دارم... من انگلیسی رو هم دوست دارم ولی ب عنوان plan B!
چون دومی رو میتونم بدون تحصیلات دانشگاهی ب ی جایی برسونم!
شاید چند سال دیگ بیام پست بزارم: میتونین منو بشناسین! فلانجا رو نمایی از کتاب ترجمه منه! 😜
مدرسه رو هم واقعا میخام عوض کنم... اینجا نمیتونم باشم تنهایی! شاید خاطراتی ک دارم ازش اذیتم کنن! وقتی "تنها" تو حیاطش راه برم ناراحت باشم :) یا وقتی برم تو دفتر یاد گریه هامون سر فیلم ها بیفتم! یا ... ازش متنفرم! حال بد مامان از اولین جلسه عه مسخره شون شروع شد!!!
خانومه خنگ میگه من بهت توصیه نمیکنم! هرجا بری بدی هست... خوبی هست! میگم حد اقل اونجا بدی اش مال درسای اصلی مث شیمی نیس:|
برای اولین بار مشتاق یاد گرفتن و درس خوندن شدم و حاضرم تابستونم رو فدا کنم...
من شخصیتی دیوانه و غیر عادی و خل دارم... هیچ وقت انسان "محبوبی" نبودم! و فقط ی سری عادم های خاص طنز تو حرف زدنم رو حس میکنن... پس من نقشم تو جامعه رو ب صورت غیر عادی بازی میکنم :)
نمیدونم چرا نوشتم، چرا منتشرش میکنم... همیشه ی چیز هایی دارم ک میخام بیان بشن! مهم نیست چی باشن... بیان شدنشون مهمه!

I just wanna do this, be this, and I will...

پ.ن بی ربط: یکی از وحشتناک ترین چیز های دنیا برام اینه ک ی سوال بی پاسخ بمونه... ی پی ام بی پاسخ بمونه... ی اس ام اس بی پاسخ بمونه... ی نظر بی پاسخ بمونه... خیلی برام سخته! خیلی زیاد:|