صبح پاشدم و گشتم دنبال فلش جان ک گم شده... پیدا هم نمیشع:/
بعد رفتم برا پرنیا چیز ریختم و با خودم گفتم:"یادت نره فلششو امروز ببری بهش بدی!"
مامان اومده خونه و حرف زدیم و اینا...
بعد ی سری کارای عادی انجام دادم و پوشیدم رفتم زبان.
رسیدم کانون...
کانون خیلی خلوت بود بر خلاف روزای دیگه...
چرا قبل از کلاس ما اون خانومه کلاس نداشت؟!
کلاسای امروز کنسل شده من نمیدونستم؟! (هر اتفاقی بیفته کلاسای کانون کنسل نمیشه:|)
و بعد با خودم فکر کردم... امروز چند شنبه اس:|
:||||||||||||
و بعد پی بردم ک من دییییییییررررررووووووززززز امتحان ریاضی و داشتم ک شنبه بود... و تنها یک روز گزشته و امروز یک شنبه اس ن دوشنبه:|
بعد یادم افتاد ک دفترمم ک کارامو توش نوشتم تو روز یک شنبه داشتم مینوشتم...
و خانوم شبکه تماشا هم گفت :"امروز یک شنبه هفتم خرداد ماه"
و من برگشتم خونمون:/ و خجالت زده بودم ک عقلم کجا رفته واقعا؟!
همیشع تو زندگیم ازین ک ازین اشتباها بکنم وحشت دارم... قشنگ تو لحظه ضربان قلبم صد برابر میشه و دستام یخ میکنه و دلم میخاد ناپدید بشم...
:| حالا فردا باید برم کلاس:|