من و شادی خدای گند زدنیم...

سه شنبه اون هفته (دقیق یادم نیست کودوم اون هفته!) که شادی آهنگ گزاشته بود و در حال شادمانی(!) بود و فرهمند بزرگ ی هو اومد تو و دعوا کرد و شادی رو گشت و فلش من پر از فیلم تو جیب شادی بود و بعد شادی فلشو داد بهم من فرار کردم بیرون و مهشیدکو داشت رد میشد و فقط فلشو برد و داشتیم ب فنا میرفتیم و کل کیف ها رو گشتن و فلش ها رو جمع کردن و نمره انضباط کم کردن... به نظر میرسید قضیه تموم شدع ولی اون تازه شروعش بود...

پریروز تو نمازخونه گفتن خانوم فرهمند کوچک دنبالت میگرده و بعد که رفتم دفتر شادی و مامانش تو دفتر نشسته بودن و حال شادی بد بود و...

ف. ب (مختصر فرهمند بزرگ) پرسید الان تو کیفت فلشت هست منم گفتم همه چی مو تحویل مامانم قبلا دادم.

گفت ی نفر تو کلاستون به چند نفر فیلم ترسناک داده و مامان بچه هه زنگیده مد و گفته دختری من حالش بد شده و میبرمش پیش روانشناس و.. بگردید ببینید کی بوده و... :/

ف.ب گفت لیمو تو بودی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(خاک بر سرش :///////) 

کلی گفتیم و اینا که الان نمیتونم بنویسم :(

بعد گفت میزنگم خونتون به مامانت میگم -_-

من گریه ام گرفته بود(برای درک عمق فاجعه بدونید من تو این شیش سال آخر تحصیلم دوستام فقط یک بار گریه مو دیدن!!!) 

مامان اینا هیچی نمیدونستن و من التماس کرد نزنگ! 

بهم میگه تا ۳شنبع بگو کار کی بوده تا نزنگم! 

خونه که رسیدم با پاسخ نه به سوال حالت خوب بابا جنگ جهانی در خانه بر پا شد...

امروز مامان اومد مدرسه...

خیلی عصبانی بود و خودش رو برای بار دوم خالی کرد...

خشم مامان پایان رسیده ولی بابا نع... ی دعوای. گنده در انتظارمه... 

استفادع از وسالای الکترونیکی به جز تلویزیون فعلا ممنوعه...

من بچه بد و عوضی یی نیستم...من فقط بی فکرم و سوپر شیطونم و همه رو مثل خودم زیادی فان و انسان میبینم... هر چند شاید خودم انسان کاملی نباشم...

برام دعا کنید خشم بابا خیلی نباشه...

پ.ن:امتحانات نوبت اول در راه است:/

پ. ن ۲:دومین نمره کامل زیست... اعتماد به نفسم داره بر میگردد :)

پ.ن 3:دبیر زیستمون فامیل در اومد!!!

پ. ن۴:این فقط یک امتحان و یه تلنگره تا عادم شم!!!