ی هو بیدار میشم میبینم ساعت مثلا ی ربع ب هفته و دیگ از دست میرم...

دل پیچه شدیدی میگیرم و تند تند شروع میکنم ب انجام دادن مقدمات مدرسه کوفتی!

و بعد هی دور خودم میتابم و لباسا رو از تو کمو پرت میکنم وسط اتاق، گیجم،  استرس دارم...

و بعد بابا ی نگاهی بهم میگه... میفهمم باید خودمو کنترل کنم ی کم...

و آروم میشم...

کم کم کارامو میکنم . و ی ربع بعد تو پارک منتظرم بیاد دنبالم...

نمیتونم بیکار بشینم. چیز بیخودی هم اگ شده حتما باید بخونم. یا راه برم. یا چرت فکر کنم...

دیگ اگ خانومه دیر هم بیاد دیگ نور علی نور.

مدرسه حالم بد تر میشه. ی خشم بدی تو وجودم هست... نمیدونم ب خاطر چیه... خشم خیلی زیادیه! دیگ با رفقا بد رفتار میکنم، چرت و پرت میگم... ی وضع بدی!

اگ مثل الان هم ی موسیقی جدید و حال خوب کن و نیو فاز نداشته باشم ک دیگ بدتر...

احساس میکنم روحم داره خشک میشه... دارم میپوسم :)

تابستون... دلم تابستون میخاد! تو روز فقط لم بدی کتاب بخونی فیلم ببینی...

با بچه ها بریم چهار باغ😍

میدونی احساس ی جوری یی دارم.

حتی حال بچه های مسجد و اینام ندارم. حال فیلم هم ندارم ...

حتی ی سری چیزا مثل "وجودش" الان برام مسعله ای نیس...

خوابم میاد... خیلی خوابم میاد!