شب های تابستون بیدار موندن میچسبه. اینکه سنگینی خواب بابا رو بشه از خر و پف اش تشخیص داد برام جذابه:) اینکه بدون هیچ دقدقه امتحان و اینایی بیداری. داری به خودت بیخابی میدی. یا دانلود میکنی یا کتاب میخونی یا مشق های زبانو مینویسی... همه شون دلچسب ان ب جز اخری😅
و بیدار موندن های شب هایی ک فرداش کلاس زبان داری. اون ها جالبن. چون صبح کافیه ساعت 6 ساعت زنگ بزنه و تو بیخوابی میگیری و حتی سر کلاس ساعت8 صبح هم خابت نمیاد... این ها برام جذابن. دلچسب ان! :)
ی چیز مشترکی ک وجود داره اینه ک هر شب روی تختم میشینم و ب اون گندی ک به اتاق زدم نگاه میکنم:)) و مشکل اینجاست که با چهار تا کار کوچیک اتاق خوب میشه. مثلا اگ در کمدمو ببندم و چادر نماز و اینا رو تا کنم و آشغالای چیزی ک چسبوندم ب در کمد رو چمع کنم اینقده تمیز میشه اتاق! یعنی مامان ب خاطر این چیزا از دستم حرص میخوره:/ در این حد!
این برام یکی از جذاب ترین هاست. پنجره ها ی آپارتمانی ک پنجره هاش رو ب اتاق منه. و تو تاریکی مطلق. یکی چراغ اتاقش روشنه:) یکی بیداره! یکی هست! میدونی... برام مثل وجود نور تو تاریکیه. مثل Hope in Darkness عه! با خودم فکر میکنم الان طرف داره چی کار میکنه؟ مدل زندگیش چ جوریه؟ اصلا خانومه. عاقاهه. کوچیکه. بزرگه! نمیدونم... شایدم ی روز رفتم زنگ در خونشونو زدم بگم ببخشید کی داخل اون اتاق ک پنجره اش رو ب کوچه اس سمت راست اون ته زندگی میکنه؟  و حس فوضولیم خاموش بشه و ب زندگی عادیم ادامه بدم😂😂😂
ی موقعایی نمیدونی الان دقیقا چ ت! ی حس ی جوری یی... حسی ک کلمه dismal شبیهشه کلمه ای ک معنی تو دیکشنریش با اون چیزی ک میخاد بگه هم فرق میکنه... اونجوری میشی و فکر میکنی ... به چی؟ نمیدونی! فقط با ی حسی ب اتفاقای خوب و بد زندگیت. به کارای درست و اشتباهت به مامان بابا. ب رفقا. ب کارای اشتباهی ک کردی. ب صدایی ک از بیرون میاد فکر میکنی و اون احساسه رو کل بدنت قالبه... امیدوارم تجربه اش کرده باشین. عالیه:)
پی نوشت: تو جمع یه سری از دوستا، تو قلب ی سری از رفقا، جای عادم زود پر میشه. چ بسا حتی جایی نداشتی، فقط توهم بوده! : )
PS: He touches her sholder, everything begins.