سلام.

شرمنده برای نبودن و ندیدن و نگفتن و نظر ندادن...

هی نمیشده بنویسم. و وقتی مینوشتم میگفتم ی کمی زیادی نگفتم؟ مسخره نشده؟ و هی از جنبه های مختلف بررسیش میکردم. دیگ اون حس بنویس، خالی شو، برو نیست...

4ش فاینال دارم... ولی هیچ انگیزه و احساسی برای خوندن ندارم! کاملا پوکر فیسانه دارم ب زندگیم ادامه میدم.

فائزه با کلی از رفقا رفتن مشهد و ب خاطر فاینال بنده الان در اتاق مشغول پست نوشتنم:/ کلی کار ریخته رو سرم... تازه ازون کارا ک هی باید تلفن بزنی و من از مکالمه تلفنی خوشم نمیاد😅

دیروز اتفاق خیلی وحشتناکی رخ داد... نمیدونم چرا. شاید ی دلیلی داشته. شاید حواسشون نبوده یا هرچی... خیلی بد بود... اینقدر بد ک بعدش فکر کردم خیال و توهمه!!!

چادگون ک رفته بودیم علی رو دیدم. علی در زمان های دور بسیار چاق بود! دایره بود قشنگ:)) وقتی دیدمش باورم نمیشد. صورتش کشیده بود. زیاد لپ نداشت. موهاشو صاف داده بود بالا. سیبیل داشت :)) هرچند مو و سیبیلش بور میزد. حالا اینکه این همه سال بور بوده یا دست برده نمیدونم:)) بعد ی تیشرت و سوییشرت و شلوار مشکی ساده. ی دستبند، ک کلا تو خانواده ما پسر دستبند دستش نمیکنه! ، ی ساعت خیلی خفن داشت... شب ک رفته بودیم بیرون ی کم براندازش ک کردم با خودم گفتم ما ازین فامیلا هم داشتیم و من خبر نداشتم:))

ی چیز دیگ ام یادم اومد میخاستم بنویسما!!!میشه از بشرا جانم هم بگم؟ بشرا بزرگ شده. دیگ شل نیست! یکمی کمر و گردنشو میتونه بگیره. یاد گرفته ملچ مولوچ کنه. گریه زیاد ک میکنه از زور گریه فکش تکون میخوره و ی صدای خیلی زیری رو تولید میکنه. کمتر بدنشو کش و قوس؟ میده. اگ خیلی دوست داشته باشه میتونه اااا یا عهههه بگع! چشماش هنو توسیه. بهت نگاه میکنه و میفهمه ک داری نگاهش میکنی. اگ وقتی داری نگاهش میکنی هی زبونت رو تکون بدی اونم زبونش رو درمیاره. اما کف پاهاش هنوز همونقدر کوچک عه ک بود... هنوز بلندیش ی انگشت بیشتر نیست... دستاش هنوز کوچکه. روز اولی ک دیدمش انگشتاشو شمردم:) واقعا پنج تا بود! ناخوناش بلند بود. و انگشت کوچیکه پاش ... واقعا کوچیکه! خدا قسمت کنه نی نی کوچک و دوست داشتنی:)

دیگه؟ همین...

امیدوارم همچی درست پیش بره!

پ.ن: چ خبرا؟