قول میدم اگ ی موقعی توانایی اختراع چیزی رو داشتم دستگاه تبدیل "فکر به نوشتار" و یا حتی "فکر ب گفتار" رو اختراع کنم.

شونصد بار تاحالا هی خاستم کلاس زبان امروز ک بسسسسسییییییااااااارررررر جنجالی بود رو بنویسم... ولی امان از خستگی!D:

پ.ن:شاید باورتون نشه ولی امروز برای اولین بار ب صورت پیوسته 2 ساعت ریاضی خوندم! کی؟! من!!!!! تااااازع زیستمم رو رفت و اومد زبان خوندم ک جمعا شد 1ساعت خورده ای زیست! 

پ.ن2: ددی فردا میاد:) چ قدر مامان سر زلزله و اینا نگران بود ! اینقدر نگران بود ک حتی ب بابا زنگ هم نزد! میدونست اگ بابا جواب نده دیوانه میشع!      داشتیم با بابا حرف میزدیم. گفتم خب هتل و اینا رفتین کجا؟! گفت رفتیم ی جایی ک سقفش ایینه کاری شده! گفتم اوووو دیگ حسابی ولخرجی کردینا! گفت نه! سفقش ایینه کاری شده ولی هنوز کفشو درست نکردن:)) تو صحن میخابیم:))