#6

لعنتی... تو چرا اینقدر خوبی؟ تو چرا اینقدر تک تک کارایی ک انجام میدی حساب شدس؟ روان حرف نمیزنی تا روی تک تک کلماتی ک استفاده میکنی اندکی فکر کرده باشی؟ تو چرا اینقدر خوبی؟ چرا تاحالا ب جز یک بار دارک سایدت رو نشون ندادی؟ چرا اینقدر فانی؟ چرا اینقدررررر میزاری بهمون خوش بگذره؟! همیناس ک باعث میشه حاضر باشم قید مدرسه رو بزنم ولی ب کارایی ک تو گفتی برسم. برای همینه ک اینقدر ارزشمندی برام. لعنتی... چرا اینقدر دیر سر راهم قرار گرفتی؟!


محمدصالح خونمون بود. رفته سر وسایلم. هدفونم رو انداخته رو زمین و شکلات های فندقیم ک با پول خودم خریده بودم رو همه شو خورده. شانس اورده ب چیز دیگ ای دست برد نزده وگرنه جیغ میکشیدم سرش. محمد خونه بود. بعد مامان و طیب و فاعز هم اومدن. جلوی طیب نمیشد چیزی بهش بگم. محمد و فاعزه و منو محمد صالح بودیم. بهش گفتم. میگه من نبودم دایی محمد خوردشون!( دایی محمدم خورده بیخود کرده:/ کی بهش اجازه داده ب اموال من دستبرد بزنه؟! اون اصلا شکلات شیرین نمیخوره😒) فاعزه میگفت چیزی بهش نگو و اینا... بعد ک همه رفتن من موندم و مامان. ب مامان گفتم. گفتم نزارین بره سر وسالای من. حتی اگ شده در اتاقمو قفل کنین! گفت خوب نمیتونه جلوی خودشو بگیره و نخوره تو نباید بزاری جلوش! گفتم اقا خودش رفته سر وسایلم تمومشون کرده. بعدم من ک هی نباید وسایلامو قایم کنم نکنه بره سرشون! واقعا عصبانی بودم. خعلی زیاد. چون دو روز قبلشم اومده بود خونمون و همه شیرینی خامه ای های تو یخچالم خورد:/ ایششششش😒😒😒😒😒 بحث سر خوراکیه!


میدونی. کلی درس دارم برای خوندن. ولی نمیدونم بابد چی کار کنم. نمیتونم انتخاب کنم و تایین اولویت کنم ک خوب.الان دقیقا باید چ کنم! مشکل اصلی اینه! بعدم. خسته دارم میشم و این اصلا خوب نیست. اصلا اصلا اصلا خوب نیست. ددی هم ک نمیبردمون بیرون. گفت جمعه میریم... جمعه هم میخان برن خاستگاری😒


میترا رو ک میبینم حالم از خودم بهم میخوره. عاخه ی عادم چ طور میتونه خودش رو تحت فشار قرار بده و از همه شون سر بلند بیرون بیاد و خیلی راضی باشه؟!  و من:|| رسما هیچ غلطی نمیکنم😑 ازین وضعیت متنفرم😑

۰ موافق ۰ مخالف
These are things coming out of my head.
Sometimes bullshite
Sometimes good things.
That's it!
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان