حَسبـِــ حالِــ لیمو تُرشــ...

صرفا جهت تخلیه و ... شادمانی!

#13

هه! ببین چه هشتگی بهش افتاد:))

میدونی... خوشم نمیاد زیاد ازش! از ترم های نوجوانان با هم کلاس داشتیم. ی مدت هم دوست و رفیق حساب میشدیم... یادمه میترا(اونی ک از من بزرگ تر بود، پوستش تیره بود، عاشق خانوم سلطانی:|| بود) احساس میکرد بهش خیانت شده و اون دختره خعلی نامرده ک اومده با من دوست شده:|| بعد یکمی گذشت و ترمامون عوض شد و ... اونا تعیین سطح دادن اومدن بزرگسالان و من همچنان نوجوانان بودم.

یادمه سر کلاسای خانوم استکی با هم ی خورده دعوا و چشم و همچشمی داشتیم...(ایام سوپر طفولیت)

تا گذشت و این ترم... شعبه اپادانا بوده و انتقالی گرفته و اومد کانون ما... سر کلاس ک دیدمش... حس خوبی نداشتم...

کم کم نزدیک تر بهم نشست! جوری ک ی بار گفت کیفتو از صندلی کنارت بردار تا من بشینم... خودشو خعلی دوست و رفیق میدونه باهام... ولی من😕😒

دوسش ندارم. همیشه احساس میکرد از من خعلی خفن تر و باهال تر و کول تره... ایش!

بعد هی احساس میکنه ک ب خاطر اینکه خانواده اجبارا میفرستنش زبان باید براش دلسوزی کرد و اینا... انتظار خیلی صمیمی بودن باهامو داره. طوری ک من و میترا(میترا جدید... رفیق جان💜) ک میگیم میخندیم ب خودش اجازه میده بگه چی میگین و اینا:/

بعد گرامر درس یک رو نداشت خلاصه شو... پی ام داد بهم. جوابشو دادم و براش فرستادم...

اینو نگفتم: شالگردن گروه گریفیندور دارم... بعد بوک مارک هری پاترم رو گزاشته بودم لای کتاب دفالت این اور استارز ک داشتم میخوندم. دیدش. گفت عه شالگردنا یکی اند! گفتم عاره. اصلا همونه. و فهمید ک من ی پاتر هدم... فکر کرد ی نقطه مشترک بین منو خودش پیدا کرده😒

حالا عکس های پروفایل گذشته اش رو ک ببینی گل و تکست عه... زمانی ک ب من پی ام داده ی زمان برگردان گزاشته پروفایلش... امروزم قلعه هاگوارتز...

الان ب خودم بگیرم؟

نگیرم؟

بی تفاوت باشم؟

ایش:||

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
لیمو.
همین:)
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان