قصد داشتیم این هفته هماهنگی که تو کلاسمون تازه به دست اومده رو به رخ همه بکشیم. قرار بود امروز[پنج شنبه] وقتی عاقای کلانتری میاد سر کلاس ما با ی کلاس خالی مواجه بشه... قرار بود خودمون تعطیلش کنیم و بخاطر این کار ی استرس ریزی ک ب خاطر اولین بار بودنش بود تو دلمون داشتیم... ک بعد اعلام کردن مدرسه ها پنج شنبه تعطیله:| خوبه ک نمیریم... ولی خو چرا گند میزنن ب هماهنگ بازی ما|:


داشتم همینجوری تو نت میتابیدم. نوتیفیکشن اومد ک تهران زلزله اومده. داشتم سکته میکردم. ب برادر اس دادم. جواب نداد. 10 دقیقه گذشت ک جواب داد... یعنی مردم و زنده شدم... بعد فقط من بیدار بودم. ب هیچ کی هم هیچی نمیشد گفت! نگو ک برادر اصلا نفهمیده بوده زلزله رو:| کلی با خط مامان، از طرف مامان باهاش حرف زدم و توصیه ایمنی کردم:)) هی با احترام حرف میزد و بله چشم میگفت:)) حیف شرایط جور نبود وگرنه کلی سوع استفاده میشد کرد از اینکه فکر کرده من مامانم ... میتونستم کلی از وسایل هاشو ب غارت برسونم:))