حَسبـِــ حالِــ لیمو تُرشــ...

صرفا جهت تخلیه و ... شادمانی!

#21

قصد داشتیم این هفته هماهنگی که تو کلاسمون تازه به دست اومده رو به رخ همه بکشیم. قرار بود امروز[پنج شنبه] وقتی عاقای کلانتری میاد سر کلاس ما با ی کلاس خالی مواجه بشه... قرار بود خودمون تعطیلش کنیم و بخاطر این کار ی استرس ریزی ک ب خاطر اولین بار بودنش بود تو دلمون داشتیم... ک بعد اعلام کردن مدرسه ها پنج شنبه تعطیله:| خوبه ک نمیریم... ولی خو چرا گند میزنن ب هماهنگ بازی ما|:


داشتم همینجوری تو نت میتابیدم. نوتیفیکشن اومد ک تهران زلزله اومده. داشتم سکته میکردم. ب برادر اس دادم. جواب نداد. 10 دقیقه گذشت ک جواب داد... یعنی مردم و زنده شدم... بعد فقط من بیدار بودم. ب هیچ کی هم هیچی نمیشد گفت! نگو ک برادر اصلا نفهمیده بوده زلزله رو:| کلی با خط مامان، از طرف مامان باهاش حرف زدم و توصیه ایمنی کردم:)) هی با احترام حرف میزد و بله چشم میگفت:)) حیف شرایط جور نبود وگرنه کلی سوع استفاده میشد کرد از اینکه فکر کرده من مامانم ... میتونستم کلی از وسایل هاشو ب غارت برسونم:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان