میدونی...

کلی چیز ک ب کلمه تبدیل نمیشن تو مغزمو پر کردن...

وقتی هم میگمشونکاملا مزخرفن. چون چیزهای خیلی زیادی رو داره ب هم ربط میشه و همه شون با هم قاطی میشن و اینا...

میدونی. دلم میخاست دستمو بگیره و ببردم. و فقط بگه بگو. و مثل همیشع اولش انگار کنم ک چی رو؟ چیزی نشده؟ ولی بعدش مدت هعلی زیاد و طولانی هی حرف بزنم باهاش و خالی کنم خودمو.

نمیدونم.

شایدم نباید گفته بشن! شاید عقاید مسخره من باید برا خودم بمونن. نمیدونم...


میدونی... دیشب سوت و کور ترین یلدای دنیا بود. غم انگیز ترین یلدای دنیا بود... هیچ کس خونمون نبود بر خلاف گزشته... و خعلی غمناک و ناراحت و با تلویزیون گزشت...(احساس شب سال تحویل و اینا داشتم... اون سالی بود ک ساعت 2 نصفه شب بود؟ مثل اون موقع ناراحت بود!)


#سردرگم_ترینم...