حَسبـِــ حالِــ لیمو تُرشــ...

صرفا جهت تخلیه و ... شادمانی!

#42

ظهر داشت برف میومد و ما همه مون دعا میکردیم ک اینقدر بیاد ک تعطیل شه.
چند دقیقه بعد از ناهار رو تختم دراز کشیده بودم ک آفتاب زد تو چشمم:/ برف قطع شده بود و خورشید با حد اکثر توانش میتابید ک حتی ی دونه برف اب نشده نمونع:||
میدونی... دلم میخاد دوباره تکرار بشه.. اینکه من تو هال پیش مامان بابا اینا میخابیدم و خاهرا و برادر تو اتاقا بودن و منو ب زور برای مدرسه رفتن میخاستن بیدار کنن و پا نمیشدم. ابتدایی بودم! و بابا آروم در گوشم گفت:" پاشو دیگ! کلی برف اومده!" و من زود بلند میشدم و میرفتم دم در تراس و ب حیاط پایین نگاه میکردم ک دور حوض و روی درخت توت بزرگمون برف نشسته بودو و من پیشونیم رو ب شیشه سرد میچسبوندم و با زوق نفس میکشیدم و بخار میکرد و نمیتونستم بیرونو ببینم و کم کم زوق کردن برا برف تبدیل میشد ب بازی ها کردن روی شیشه و نقاشی کشیدن و اینکه بابا صدا میزد ک لیمو زودباش دیرم شد و منو با ماشین میبرد مدرسه... دلم برای همه اش تنگ شده! حتی دلم برای مزخرفاتی ک بی هیچ فکر کردنی توی راه تو ماشین ب بابا میگفتم و بابا هم ی چیزایی بهم جواب میداد تنگ شده... برای اون روزی هم ک فاعزه یادش رفت بیاد دنبالم و من 5 ساعت تو مدرسه موندم و عاخرش بابا اومد دنبالم و خونه ک رفتیم فائزه خونه بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد و منی ک 5 ساعت منتظر بودم داشتم گریه میکردم هم تنگ شده! چ قدر تلخی ها و شیرینی های اون روز ها شیرین تر از الان بود... همیشع از بزرگ شدن بدم میومده... دوست ندارم بیشتر بفهمم... نمیخام خودمو درگیر مزخرفات بزرگ شدن بکنم چون مثل الان زندگیمو تا میتونه برام سخت تر میکنه!
پ.ن: حالم ازون نوتیفیکشن "مشترک گرانقدر از حجم اینترنت شما تنها 0.5 گیگ باقی مانده است ..." هم بهم میخوره!
پ.ن2: میخام برم عاقا قلی زاده ک جلد اولین مجموعه هری پاتر رو کرده رو پیدا کنم و بگم وات د هل ایز دیس:/ عاخه پلنگ رو جلد هری پاتر؟ :||
پ.ن3: کارنامه هامونو دادن! بعد از گرفتنش از خودم بدم اومد... ولی بعدش خوشحال شدم ک چیزی ک دیروز از جمع زدن نمراتم ب دست اوردم"18.95" نشدم! چون حتی برای ذهن بابا امادگی درست کرده بودم ک قراره کارنامه مو ببینه... ب مامان ک گفتم معدلمو گفت عافرین خعلی خوبه:) حتی نخاست ببینه کارنامه مو:))
باریکلا به کارنامه 18.95
منم دلم برای اون روزها تنگ شده .
روزهای عجیبی بودن .. ولی تموم شدن ...
نو نوار شدن کار دستمون داد

18.95 نشد ک... بیشتر شد:))

اره واقعا...

چه جالب! من همیشه عاشق بزرگ شدن هستم و اصلا نمی تونم اون حماقت بچگی رو تحمل کنم :)))

وقتی بزرگ میشی میفهمی کارایی ک کردی حماقت بچگی بوده! ولی در همون بچگی ازش راضی یی!

منم خودم کلی کار کرده و حرف زده شده دارم ک ازشون متنفرم چون خیلی خام بودن و دلیل این تنفر اینه ک بزرگ شدم و میدونم چین! ولی اون موقع رلضی بودم:)

خاطرات برای انسان خیلی زیباست!!!
به ویژه زمانی که خاطرات برای انسان تداعی مشوند.

درسته!

منم از بزرگ شدن بدم میاد! :'(

خوبه ک میفهمی!

من بچگیمو دوس ندارم چون متاسفانه خیلی خوب یادمه چیکارا کردم چه حماقت هایی بکار بردم من بزرگ نشدم فقط قدم بلندتر شد فقط به گدشتم نگاه میکنم که دوباره به عقب برنگردم چون از اون لحظات نفرت دارم....
البته ما هیچوقت بزرگ نمیشیم فقط سنمون بالا میره😃
معدل نوزده خیلی خوبههها نمیدونی ما ها چیا دیدیم که این برامون یه ارزوعه خخخ😄

بند اول ک ی حس مشترک بین خعلی ها از جمله منه! ولی ب قول اون عاهنگه نباید از اشتباهاتمون شرمنده باشیم چون مارو عادم هایی کردن ک الان هستیم!

اوهوم:) برا اینکه نشون بدی اگ بخای میتونی 19 عالیع!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
لیمو.
همین:)
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان