حَسبـِــ حالِــ لیمو تُرشــ...

صرفا جهت تخلیه و ... شادمانی!

#56

متاسفم اگ پست ها آزارتون میدع... ولی خب... اصلا اینجا برای تخلیه اس!

وممنونم از همون چند نفری ک براشون مهم بودع:) خعلی ارزش داره برام!

_________

امروز دیگه خعلی خعلی خعلی خعلی وحشتناک بود.

اولش هیچ تصوری از اینکه قراره بریم مسجد و اینا نداشتم ک قراره چ خبر باشه و اینا؟ اونجا هم ک رفتیم اولش خعلی اروم شروع شد... همه شون نشسته بودن و یکم اونجارو درست کردیم و اینا و بعد ادما اومدن... همه شون خعلی گریه میکردن و منم سفت گرفته بودم خودمو ک هیچی نگم و اینا... ک بعدش خاله زهرا رو دیدم. و دیگ نمیشد کنترل کنم خودمو... اصلا! دیگ شروع کرده بدم ب گریه کردن و اروم کردنم داشت غیر ممکن میشد... خاله زهرا رو ول کرده بودم چسبیده بودم ب مهدیه... مهدیه هم ک خودش تو این کارا استاد ماست!!! اونم خودشو نگه داشته بود ک گریه اش نگیره و هی میگفت لیمو الان وقتش نیس و من تو دلم جواب میدادم پس کی وقتشع؟

میدونی... از اینکه فامیل فکر کنه ک برا خودنمایی و اینا دارم گریه میکنم خعلی بدم میاد. چون ماشالله ی سری ها واقعا ازین کارا میکنن... دیگ داشت توجه همه جلب میشد ک تمومش کردم... انگار هر روز با ی کم گریه کردن تخلیه میشم و دیگ ب زندگی عادیم ادامه میدم:||

دیگ تا ته مجلس فکر نکنم اتفاق خاصی افتاده باشه ب جز اینکه حال زنمو و زهره بد شد و مریم داد میزد...

ولی ب ی نتیجه مهم رسیدم. اینکه هیچ علاقه ای ندارم ک وقتی مردم هزارتا مراسم برام بگیرن... انگار هی نمک میپاشیم رو زخم ملت و خودمون با اینکار. ی ختم بگیرن همه خودشونو خالی کنن و دیگ بسه... پول باقیش رو بدن ی کار خیر بکنن صدقه جاریه بشه برام :))

بعد دیگ اومدیم خونه عزیز و اینا ... عزیز هم خعلی بیتابی میکرد بیچاره... میدونی رابطه عزیز و داداش هاش خعلی جالبه... ظاهرا خعلی از هم خوششون نمیاد و ی حس "ایش" ای نسبت ب هم دارن... ولی امروز نشسته بودن پیش هم و همه گریه میکردن با هم... پیدا بود چ قدر نزدیکن ب هم !ولی خب دیگ جمع شد قضیه تقریبا.

دیگ خاست خدا بوده... حد اقل دیگ درد نمیکشه:)

ب ی نتیجه دیگ ای هم رسیدم... اینکه تو ی سری شرایط باید رو دربایستی و اینا رو باید گزاشت کنار و نشون بدی برات ی سری چیزا مهمه! اینکه توجه کنی ک این طرف الان پروفایلش مشکیه... حالش بده... فلانه... شاید خعلی مثلا ظاهرا مهم نباشه ولی طرف خعلی یادش میمونه ک فلانی حواسش بود! 

و اینکه گند زدم ب ماشین عمو! پولکی ها ریخت تو ماشینش و من همچنان ملکه گند زدن تو حانواده ام:||

:)))
ملکه گند زدن...
و خوش گریه...
آره تو ذهنشون میمونه آفرین...
خوبه...
همدردی یعنی همین حتی اگه تظاهر باشه :) البته جوری که نفهمن دیگه...

:)))

اتفاقا من خعلی کم گریه میکنم.
تو طول 3 سال تقریبا یکی از دوستام بار اوله اشک منو دیده!
اره واقعا... و خعلی دلگرم کننده است!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
لیمو.
همین:)
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان