تو خونه کلی سر "فلان" حرف زدیم...
عصر هم الکی مثلا قهر بودم:/
طیب باهام حرف زد... قانعم کرد...
میگه کل آرزو های عمرم میتونه به این سه سال بستگی داشته باشه...
میگه اگر بخای چیزی بشی به این سه سال بستگی داره...
میگه فلان جلوتو میگیرم و بدبخت میشی!!!! 
و "من" حرفشو قبول کرد ولی اون یکی من قبول نمیکنه....
نمیدونم.. برگشتم به همون سردرگمی قبل...
احساس میکنم حرفش درسته... من با یک موقعیت خوب میتونم هم به آرزو هام(!) برسم هم چیزای دیگه...عایا باید درس زیاد خاند؟  مسعله این عسد!!!!
-_-
پ.ن: عایا استوری #هیچ_مگو خانوم پونه با من بوده؟! البتع دیگع اهمیت نداره؛)