#135

محمد گفت: اتفاقا محمد حسین چون خعلی تو جامعه نبوده(من داشتم شاخ در میاوردم) خیلی هنوز پخته نشده و ... کلا منظورش این بود ک هنو خعلی تو جوه!
و میگفت اون اوایل باورش نمیشده ک ملت دوست دختر و اینا دارن(من داشتم بیشتر شاخ در میاوردم) و نزدیک بوده بره ازدواج کنه!( ومن میخاستم کلی بخندم!)(در عین حال داشتم فکر میکردم منظوری از ازدواج واقعا ازدواجه؟)(کام عان!)
اصلا تصورش هم برام غیر ممکن بود! هیچ وقت فکر نمیکردم همچین بچه سوپر پاستوریزه ای باشه! فکر کن... حس میکنم ازونا بوده ک اولین بار ک وارد دانشگاه شده و یکی از دخترای دانشگاهشون ب نیت مخ زنی و یا اینکه ببینه کیس مناسبی عه یا نه نگاهش کرده دست و پای خودشو گم کرده و عشق در اولین نگاه براش اتفاق افتاده... یا تازه فهمیده تو دنیای بیرون چ خبره! :)))))))))))))))
محمد داشت عین عادم تمام چیزایی ک من میخاستمو تعریف میکرد ولی بابا بحث رو عوض کرد:| و من قطعا دفعه بعدی ک  اومد تو اتاق پیشم و گفت: خب... لیمو چ خبر؟ ازش میخامن کلللللللل ماجرا رو تعریف کنه! ظاهرا داشته ی گند عظیمی میزده و بعدش محمد و عادم های دیگ کمکش کردن ک جمعش کنه! البته بعد برادر خعلی ریز اضافه کرد و مامان و ایناش میدونستن... ولی بعید میدونم. خعلی هم بعید میدونم!
اصلا تک تک سلول های بدنم تشنه اینن ک بفهمن دقیقا چی شده و خاله زنک درونم بیدار شده انگار:))
میدونی... من محتاج اینم ک کا ماجرا رو با تراوشات ذهنی خودم ب صورت کامل تعریف کنم ولی هیچ کس نیست ک درست اونو بشناسه و یا چیزی ک میگم رو درک کنه و حقیقتا دارم خفه میشم:|
۱ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
These are things coming out of my head.
Sometimes bullshite
Sometimes good things.
That's it!
آخرین مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان