سلام ببخشید نبودم ی مدت نخوندمتون... در اولین فرصت ستاره هاتون خاکستری میشع!


ن ب اون موقعایی ک برا ی پست سه تا چیز مینوشتم اخرش هیچ کودوم پست نمیشد ن ب الان ک کلی موضوع برا نوشتن وجود داره ولی من اینقدر خسته ام  ک هیچ کودومو ننوشتم:( موضوع هایی بسیار وجود دارد و احتمالا این پست خعلی بلند خاهد شد!!!
1.در روز یک شنبه 17 بهمن با بابا ب خاطر "این" موضوع رفتیم مد... عادم وقتی با بابا میرع یکم دیر میرع دیگ؟! وقتی با بابا رسیدیم مدرسه کیمیا اومد سلام کرد... منم جوابشو دادم گفتم الان بابا رو میبینه میرع! نرفت:| ما نیز کاری ب کارش نداشتیم و پیشمون بود و من و ددی رفتیم دفتر ک اونجام هیچ کی نبود:/ دیگ بابا با بصراوی حرف زد و من رفتم کلاس ک وسالامو (وسایل+ها+ام+را) بزارم و بعد ک دوباره برگشتم پیش بابا کیمیا هنوز بود! دیگ توجه زیادی نکردم و بابا منتظر فرهمندا نشست و منم رفتم کلاس! مهشیدکوی ی جوری رو دم کلاسمون دیدم... فازش معلوم نبود ک میخاد چی کار کنع:/ دیگ با هم رفتیم تو کلا و اونجا همع بودن دیگ! یکم با شادی حرف زدیم و بعد ریحان و فاطمه رفتن... دیگ حرف خاصی با شادی نداشتیم منم مث همیشع سرمو گزاشتم رو میز و بعد ک بلند کردم کیمیا و مهشید هم نبودن و شادی مزطرب(مزترب؟!مضترب؟!مضطرب؟!مظترب؟!) نشسته بودن ک من خابیدن رو ب سکوت کردن ترجیح دادم ک بار بعدی ک سرمو اوردم بالا هیچ کی نبود:/ منم خابیدم😴😍 تو بلندگو ی چیزایی رو گفتن منم مث همیشع اهمیت ندادم... بعد شادی اومد تو کلاس گفت لیمو گوشی اوردی؟! من😐 عاخه من وقتی بابا میام گوشی بیارم؟! اصلا من کلا گوشی میارم؟! بعد گفت وسالاتو بیار دفتر کارمون دارن! منم گفتم خو بابا اونجاس منو کار دارن بیچاره شادی حتما ی خبری هس دوباره... تو دفتر شولوغ پولوغ بود... بابا با فرهمند کوچک حرف میزد و خانوم بصراوی با ی عالمع عادم دیگ و دور خانوم عرب هم چند نفر عادم بودن! بعد (عاشق این تیکه عم😂) شادی رفت پیش خانوم بصراوی گفت خانوم شما منو لیمو رو صدا زدین؟! خانوم بصراوی هم گفت نع!!!! شادی داشت چپ چپ نگاه میکرد خانوم بصراوی رو...منم رفتم پیش بابا ببینم مسعله حل شد یا نع ک بابا داشت خدا فظی میکرد... دیگ بابا رفت و شادی دست منو گرفت گفت بیا گفتن بریم اینجا تا ببینیم چی کارمون دارن... بعد رفتیم اون تو....
واهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهایییییییییییییییی!
برام تولد گرفتع بودن ب صورت خودجوش☺😊 خعلی خوب بود!!! با وجود زایع بازی هایی ک دراورده شد ولی عاااااااااااااالی بود^^
بهم کادو هم دادع بودن😍😍😍
شادی و کیمیا و فاطمه و طب طب و فاطمه برام هدفون خریده بودن... من و شادی ی شال گریفیندور شبیه هم داریم... حالام هدفون هامون مث همع!!! ی مدت حرف خرید هدفون شدع بود منم تو چت هایی ک با شادی داشتیم "کولی" بازی درمیاوردم ک منم هدفون میخام در صورتی ک هم من هم شادی میدونستیم بابا برام نمیخرع ک خودش دست ب کار شد:)) خعلی خر زوق شدم:)
مهشیدکو برام ی کتاب عرفان گرفتع بود^^ ازونا ک صدای عرفان رو هم دارع!!! هنوز وقت نکردم بخونمش:| تازع ی کارت پستال فوووووققققق العاده هم بود!!!!! واهاهاای! خعلی خوب بود:)
ریحانه هم ی لاک سبز عابی با ی جفت گوشواره جغد بسی کوچک بهم داد!!! بسی شادمان گشتیم:))))))))))))))))
خعلی خوب بود:) خعلی!!!!
اینم اینجا جا کنم ک فرداش ک کلاس زبان داشتم میترا هم بهم کادو 3 تا کتاب داد!!!! اصلا خعلی خوش ب حالم شدع:))))))
2. پنج ش ک تیچر(میتونید حرف چ رو ب صورت خاصی برای خودتون تلفظ کنید؟! همونجور ک عاقای عباسیان از رو مسخره بازی تلفظ میکرد؟!) ریدینگ رو درس داد گفت این ریدینگ رو حد اقل 10 ساعت باید بخونیدش (ک من معتقدم ب جای کلمه ساعت hour میخاسته بگه دفعه time ک مخش قاطی کرده و خودش نفهمیدع!) دیگ من همش وقت های ازادم یا کلمه میخوندم یا ریدینگ رو... میخاست ب صورت داوطلبانه بپرسه... من و ایدا و حکیمه و میترا(حالا همون جلسه قبل جواب داده بودا) و مبینا و نگین و اون دختره ک کنار ریحانه میشینه فکر کنم نیلوفر داوطلب شدیم تو چشمای من نگاه کرد منم دفترمو برداشتم ک برم گفت نگین بره جواب بده:/ این واقعه سه بار رخ داد  و از ما ها نپرسید:| خعلی ...... عه! نمیدونع من چند وقته دارم اینجوری میخونم:|
3. امروز(سه شنبه) روز فوق العاده ای بود!!! صبح سر الکی-مثلا-جشن خاب بودم😴 البته توسط شادی کیمیا ک تو دماغم اون مو های شال گردن کیمیا رو فرو کردن بیدار شدم:| خعلی بد بود!!!! سر زنگ دینی ی کم کتاب خوندم ی کم زبان خوندم و خابیدم😴 سر زنگ ریاضی مسعله هارو فهمیدم و بعد ی شوکولات ب خانوم دادم ک خودشیرین بازی برداشت شد(نیلفروش ی خانوم با پوست سفید چشم های روشن دماغ عقابی و لپ های گوگولی و غب غب؟! (ازونا ک زیر چونه عادم ها هس!) عه!!! نگاه ک میکنی میفهمی ک پوستش خعلی نرمه😌 ازون عادماس ک حتی اگ دیویست سالشون باشه و تو از کنارشون رد شی دلت میخاد برگردی و لپش رو بکشی و بعد ب راهت ادامه بدی!!! تازه ب قیافه اش میخوره مث من شوکولات دوست باشع!!!) بعد زنگ شیمی شد!!! قشنگ اون روی رضوی رو بالا اوردیما! ی رگه بچه بازی تو وجودش وجود داره!!! برا امتحان و مدل تدریسش کلی داد و بیداد کردیم و کلی حرف زدیم و جواب داده بعد ی هو میگع من اصلا باهاتون قهرم:|||||||||||||||| عاخه چ وضعیه!!! تیکه کلامش خانومم و آفففففففففرین عه!(تیکه کلام دبیر دینی مون ک "توجه کردید" عه هم خعلی رو اعصابع) و بچه ها ب خاطر لکنت داشتنش هی اداشو در میارن:/ من ک تمرین دوره ای ننوشته بودم پس ته کلاس و تایم نماز رو خابیدم😍😴 ک بیدارم کردن و با شادی ی عاااااااااااااااالمه دیوونه بازی دراوردیم... ازونا ک بعدش باید خستگی دیوونه بازی در کنیم!!! تازه شادی ی کاری کرد من پیش عاقای شجاعی احساس خنگی کنم!!!:/ دیگ بعد برگشتیم سر کلاس اذر.... سر کلاس اذر اول ازمایش تعیین گوروه خونی رو انجام دادیم... 10 نفر قرار بود تایین کنن ک اول منو شادی هم دست گرفتیم ولی بعد انصراف دادیم... ترسیدیم ایدز بگیریم بیچاره شیم:/ مداح زاده داوطلب شد و مال گوروه ما بود... اولش شجاع بازی دراورد ولی بعد اون ک مث تیغ+سوزن بود رو دادن بهش فهمید باید "توک" انگشتش رو سوراخ کنه گرخید... خلاصه بگم(!) کار ب جایی رسید ک من کله شو گرفته بودم و صورتش سرخ شده بود و تو گوشش چرت و پرت میگفتم دونفر بدنشو گرفته بودن و ی نفر دستشو ثابت گرفت و محبی هم انگشتشو سوراخ کرد... قشنگ پدرمونو دراوردتا 3 قطره خون بهمون دادا!!!دیگ بعد ازون مایعا ریختیم روش و فهمیدیم ک بی منفی عه!!! اذر سر کلاس همیشع گوشیش دستشه(الان ک فکر کردم دیدم گوشیشو جدید خریده!اولای سال گوشیش خعلی داغون بود!) بعد بهش گفتیم ازمون عکس بگیرع(ازون مدل عکسای مثلا فاز دوستانه و اینستاگرامی:/) ک بعد برامون فرستادش... قنبریان آب کلم اورده بود ک باهاش ازمایش انجام بدیم... میگفت وقتی اب کلمو میگرفتم رنگش ابی میشد...برامون اب کلم ابی اورده بود! ک البته این مهم نیس چون با کلاس مهشیدکو اینا بودیم و کلی دوباره خوش گذشت!!!شادی زده بود ب سرش و مهشیدکو هم همراهیش میکرد:|
4. بابا ساعت 6 ک اومد خونه گفت من یادم نرفته قول دادم ببرمت شهر کتابا! میخای فردا بریم یا الان... ما هم الان رفتیم!!!^^
رفتیم شهر کتاب چهارباغ بالا... جاش عوض شده بود رفته بودن ی جای پایین... 5جلد کتاب گرفتم... سری شرلوک هولمز و جیمز باند و هابیت و ارباب حلقه ها نداشت:/ احتمالا اینا رو کلا شهرکتابای اصفهان پیدا نکنم یا از مرکز تبادل کتاب یا از شهر کتاب سینا(ابن سینا؟!) ک دایی گفت بخرم... البته اگ بابا بزاره بخرم:/ وای دلم میخاد فروشگاه موی لا ک جلوی سیما پردیس کورش؟! عه برم! ی چیزای بسی خفنی دارع ک خدا میدونه😍 و امروز بالاخره پس از دو هفته پاکن خریدم!!!!! ب حدی رسیده بود ک بچه ها میگفتن بیا پاکن ما مال تو دست از سرمون بردار:/ تازه مدل پاکن و خودکارو اینای منو شادی یکی هی قاطی میشه:/ مثلا من ی بار دوتا ابی داشتم ک نمیدونستیم کودوم مال کودومه... یا خودکار مشکی دوتامون نبود ولی فقط ی خودکار مشکی رو زمین افتاده بود:/ ی وضعی داشتیم اصلا:/
اصلا داشتم ی چی دیگ مینوشتم:| ی پیکسل فوققققققق العاده خوب هم خریدم ک روش نوشته اهای تو ک ساعت شیش صبح این همه انرجی داری تو انسان نیستی!!! اصلا عالی بود!!!! دیگ بعد از شهر کتابم ی جوری بابا رو پیچوندم و منو برد جنگل!!!! خیلی خوب بود! حیف ک ب بابا گفتم کتاب نمیخرم و میترا کتاب بهم داده وگرنه کلی چیز خریدع بودم!!! دیگ فقط نسخه کپی عه اصله نمایشنامه جانوران شگفت انگیز و زیستگاه انها رو خریدم و برگشتیم خونه و الان در خدمت شمام!!!:))
پ.ن1: اهنگ water از گروه pentatonix پیشنهاد ویژه بلاگر عسد!
پ.ن2: بازی عه جدید کشف کردم... cube escape خعلی جذاب و مخ ب کار بر بود!!! توصیه میشود:)
پ.ن3: من بالاخره مفهوم "مودم وایرلس" رو کشف کردم!!! البته میدونستم چیه ولی نمیدونستم... رو باکس هدفون نوشته بود wireless هی میخوندمش و میدیدم چ قدر اهنگ این کلمه اشناس و فهمیدم وایرلس و wireless یکی اند:))
پ.ن4: خعلی خابالو شدم... خعلی زیاد!!!
پ.ن5: اپلیکیشن spotify برای موسیقی دوست ها پیشنهاد میشود... همچنین برا کسایی ک میخام لیسنینگشون قوی شع!
پ.ن6: هیچ احساسی ندارم ک نرفتم فاطمه رو ببینم... احساس میکنم... ببخشید هیچ احساسی ندارم:/
پ.ن7:زندگی ب طرز شگفت اوری شیرین میشود!