مدرسه میخاد ببره مشهد ...

من کسی بودم ک اول از همه "خرذوق" شدم...

و من ازون ادمام ک هر چیزی میگن best situation رو برا خودم در نظر میگیرم و تاااااااااااااااااااااااااا تهش میرم...

ولی مشکل اینه که دقیقا همون first step اش گند میزنع:/

دقیقا همون گام اول برداشته نمیشع و من کلی امید بستم و رویا پردازی کرده ام!

دیروز ک باید ب بابا میگفتم بابا نبود... تو راه زبان همینطور فکرم میبافت و میبافت و میبافت ک یهو وسط راه وایسادم... بلند تو خیابون ب خودم گفتم ساکت شو لیمو و منتظر بمون... (ملت فکر کردن دیوونه شدم!)

و دقیقا همون خعععععلللللییییی بد اتفاق افتاد...

رفتار مامان نشون میداد ک بابا میگه نه...

بابا هم بسی قاطعانه نه گفت... ازون نه ها که بعدش دیگ جای خاهش وجود نداره...

همه رفقا میرن(ب جز مهشیدکو) بچه ها میگن تو نیای ما هم نمیریم... تعارفی بیش نیست:)

حالا امروز اخرین مهلتشه... قراره تمام تلاشمو بکنم...جلوی مامان هم دوقطره اشک ریختم ک یعنی توروخدا و ...

دعا کنین ...خاهش میکنم🙏

بعدا نوشت: مرسی ک نشد!