سلام:)

وای امروز روز بسی جذابی بود!

صبح مدرسه خوب بود... ب جز بعدش ک شادی قهر و دوست بود:/ خعلی بده اینجوری!!! تازه کلی سر کلاس اقای اسدی خوش گزروندیم:)) تازه حرفای حسامی رو گوش ندادم... برگشت هم مهشیدکو نزاشت با اوتوبوس برگردم... سوار ماشینشون ک بودیم ی هو یه آقاهه گفت:"عاقا چادرتون خعلی لا در گیر کرده داره از بین میره" منم درو بازکردم چادرمو بیارم تو دیدم انگار کلش بیرون بوده:| (فکر کنم قواره چادرم شیش متر بوده:|) بعد ک فکر کردم چ طوری عاقاهه گفته "آقا چادرتون" جاش نبود وگرنه همونجا کلی میخندیدم:)))))

زبان هم ک فوووووووووووق العاده بود... امروز حسینی چنان خوش اخلاق بود... چنان خوش اخلاق بود ک خدا میدونه!! میترا هم دیر اومر و خسته بود و درس نخونده بود دیگ من حدودا king of class شده بودم:))) درس ک ازم پرسید اینقدر وراجی کردم براش ک از جواب دادن کلمه surveillance صرف نظر کرد!!! یه اشتباه خعلی زایه ای ک داشتم(متن ادرمورد الفرد نوبل بود) گفتم

Alfred and his father both were inventions...

بعد فهمیدم گفتم دوتاشون اختراع شده بودن ب جا اینکه بگم مخترع اند:|کلی خندیدن بهم:/ بعد هم کلمه invent و invite رو اشتباه میکردم:((( ولی کلا خوب بود!

بعد وقتی داشتم درس جواب میدادم هی ب لباسام نگاه میکرد... اعصابم خورد شده بود! بعد ک نشستم گفت لیمو بیا بگو شالت رو چ جوری بستی(لباسام تیره بود با یه شال راه راه زرد رو ب نارنجی و قرمز تیره...) رفتم بهشون یاد دادم:)) و کلی حرف زدم... کلی خوش اخلاق بود حسینی!!!